تنم مور مور میشود. درد همیشه هم بد نیست، وقتی میچسبی به خنکی تشک، انگار داری ذوب میشوی و جذب تار و پود رختخوابت. خودم را رها میکنم. همیشه از رهایی خودم مینویسم. هر وقت که احساس فشار میکنم، مینویسم و هر وقت مینویسم از رهایی خودم میگویم. جوری احساس فشار دائمی دارم. تنها هستم. خانه تاریک و ساکت است. در تنهایی و تاریکی سیب گاز میزنم. صدای جویدنم توی اتاق میپیچد. در تنهایی و تاریکی همه چیز بزرگتر و پر رنگتر و عجیبتر از آنچه در روز اتفاق میافتد، خودش را نشان میدهد. حتی وقتی دستم را بالا میآورم تا موهایم را بدهم پشت گوشم. عرق کردهام. تب دارم. تنم درد میکند. تب را دوست دارم. تب که دارم پتو تشک و بالشتم یک جوری میشود. تنم با هرچه تماس پیدا میکند، سوزن سوزن میشود. نزدیک چهار صبح است. دوست ندارم روز شود. از روشنایی و سر و صدای صبح خوشم نمیآید. میخواهم این تاریکی تا ابد ادامه داشته باشد.
خوابم گرفته. میروم بخوابم. این چند کلمه را نوشتم که . . . که هیچ همینطور برای خودم. همهی چهارچوبها را میشکنم. هرطور دلم بخواهد مینویسم. گور بابای همهی خط کشیها، لعنت بر پدر و مادر کسی که بخواهد برای نوشتن و ننوشتنم تعیین تکلیف کند. احساس قدرت میکنم. مثل کسی که بازندهی ابدی و ازلی باشد، مثل کسی که میرود تا بمیرد، مثل کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد.
دستم را که روی چشمانم میگذارم، همه سیاهی است. در سیاهی تو را میبینم. چشمهایت سفید است مثل نقطهی روشن که خیلی اتفاقی روی چوبی تیره افتاده باشد. دارم هذیان میبافم. نباید نوشتن از خاطرم برود. برایت مینویسم تا زنده بمانم. نباید گم شوم. نباید این روزها خستهام کند. چه قدر این دوری خوب است. چه قدر پر میشوم از تو. چه قدر پر که میشوم تشنه میشوم. تشنهی تو. بوی تنت را حس میکنم. بوی تلخ توتون. دوست دارم توی تاریکی سیگار بکشی و من به نقطهی نورانی که گر میگیرد و مثل شهابی بیرنگ میشود ناگهان، چشم بدوزم. دوست دارم سرم را بگذارم کنار سرت. مگر چهقدر فرصت باقیست؟ کاش کنارم بودی. تمام باقی ماندهی عمر را باید بگویم کاش. خودخواهم. بد طینتم. میخواهم همه چبز را رها کنی و کنار من باشی تا ابد. ابد خیلی بعدها نیست. شاید تا رسیدن به ابدیت فقط چند لحظه مانده باشد. میخواهم همه چیز را رها کنی، در حالی که خودم حتا میترسم تغییری کوچک در زندگیام ایجاد کنم. این را میگویم تا بدانی حواسم هست چه خواستهی بی اساسی دارم. اما میگویم، در گفتنش لذتی هست، انگار که هم تو و هم من پشت کرده باشیم به همه و رو به روی هم نشسته باشیم تا آخرش.
ساعت از دو نیمه شب هم گذشته. خوابم میآید. نوشتن را شروع کردهام. یک جور مبارزه است انگار. باز گوش میسپارم به کلمات. دستم را زیر چانهام گذاشتهام تا تکیهگاه سر سنگینم شود. میخواهم خودم را به خاطر تو به آب و آتش بزنم. کاش میشد. کاش کاش کاش کاش کاش میشد صورتم را بچسبانم به تنت و بو بکشمت. زیر پیراهنت را دوست دارم. زبری ریشت دیوانهام میکند. تو پر از جذابیتهای مردانهای. تو چیزی درونت داری که تمام جسمم را میکشد سمت خودش و روحم را آشفته میکند. کاش میشد گریه کنم. لعنتی. لعنتی. لعنتی چرا این قدر دوری؟ چرا من تهران نیستم؟ چرا تو این جا نیستی؟ کنار من؟ یا کمی نزدیکتر از حالا. کاش ندیده بودمت. آن سالها که تهران بودم تو کجا بودی؟ آن روز ظهر که سوار اتوبوس شدم تا برای همیشه بیایم اینجا تو کجا بودی؟ تو آن لحظه چه میکردی؟ یادت نیست؟ یادت نیست سه سال پیش حدود ساعت یک، یکو نیم چه میکردی؟ کجا بودی؟ تا به حال مرا ندیده بودی؟ خوب فکر کن. قبل از این که در آن پارک بنشینی روی نیمکت و پا رو پا بیندازی و حلقههای خاکستری بالای سرت برقصند و من بیایم با آن روسری که مدام ازسرم سر میخورد، و رو به رویت بایستم و جرات نکنم نگاهت کنم و از تو فقط سایهی مردی را ببینم و خوب دقت کنم که شلوارت چه رنگی است ومدل کفشهایت چیست؟ قبل از آن که تو بخندی و دست مرا بگیری و با هم بپیچیم در کوچهها و من بگویم که آن پسرک بد نگاه میکند ما را و تو دستت را بکشی روی تیرهی پشتم و بگویی «باش هر جور که میخواهی، فقط باش» و من هیچ باور نکنم که مردی با این خطهای روی پیشانی به من بگوید «باش» و بگویم «باید فکر کنم» و تو بگویی «نکند به بهانهی فکر کردن غیبت بزند»، خوب به یاد بیاور. . .قبل از همهی اینها مرا جایی ندیده بودی؟ مثلن در ایستگاه تاکسی، یا پهلو به پهلو نایستاده بودیم رو به روی ویترین مغازهای؟ و هیچکداممان انعکاس تصویر دیگری را ندیده بود در شیشههای بزرگ مغازه؟
دوست دارم گریه کنم. حالا اشک خیلی نزدیک است. باید گریه کنم. سبک میشوم. چه قدر تنها هستم. چه قدر از همهی اینها که دور و برم را گرفتهاند دورم. چرا؟ هیچ یادم نیست چه اتفاقی افتاد. این فاصله انگار با من زاده شد. به مادرم دروغ می گفتم. خیلی بچه بودم اما دروغ میگفتم حالا میفهمم چرا. از ترس نبود از غربت بود. خیال میکردم دچار بزرگترین دروغ زمانه شدهام که در این خانواده به دنیا آمدم. امروز هم میگفتم که هیچ نمیفهمم چرا این قدر فرق دارم باشماها. به برادرم میگفتم. فقط گاهی خیلی کم نه احساس نزدیکی که بیشتر احساس ترحم دارم به پدر و مادرم. من مال جای دیگری بودم. شاید هم این حس همهی آدمها باشد. خیلی از بچهها را دیده ام که خیال میکنند پدر و مادر واقعیشان جای دیگری است.
بکتاش آبتین
جورابهاي دخترم را بخيه ميزنم
زنم !
گاهي عروسكم
گاهي چند روز
پيراهن چركم كه چسبيدهام بر تنم !
عصبانيام شبيه رگهاي گردن مادرم
وميلرزم شبيه هق هق شانههاي دخترم !
ميرقصم با خودم
در آينه ميرقصم با اولين عشقم كه نيست
وخاطرهها گريه ميكنند در دامنم !
هزار دستانم
با يك دست كيف دخترم هستم غذاي سوختهام
با يك دست جارو برقيام
و اگر برق نباشد
تاريك است كه پاهاي بسياري درمن روشن ميشود !
جاروگرم ! هزار پايم ! خدا ميداند چه جانوري هستم !
اما نگو كه كثيفم كه نيستم
كه اگر پيراهن خوني به تن دارم
كسي را جز خودم نكشته ام
ونگو كه كثيفم كه نيستم اما ...
لخت ميگويم كه درمن
هميشه آشغالهايي
با اتومبيل هاي تميز دور زده اند !
بوقام اتومبيلام سرهاي برگشته بر من
منم !
صندليام ! براي هر پيشنهادي پايهام !
خيالت تخت از راه كه برسم تختم !
درد نميفهمم بقول تو بد بختم !
بر صورتم سيلي، تنها صداست كه ميماند
جاي زخم بر پيراهنم !
صبورم شبيه دختر اعراب زنده بگورم !
و قافيه ها مثل من همگي هرزهاند !
صداي آه خودش را در من كش ميدهد
وچه ميدانم كه تو از من چه ميداني
كه كفشهاي پاشنه بلندم
بر پله ها چرا جيغ ميكشد ؟ چرا ؟ ....
گاهي لحظات امامزادهاي در من است !
وقتي گريه ميكنم چادر نمازم ! مادرم هستم
به تو تهمت ميزنم پدرم هستم !
وچند مشت توي دهانم ...
كليد ميشود دندانهاي مادرم بر قفل دنيا
كه بر لولاي تنم جز د ربد ري نميچرخيد خاك بر سرم !
سنگ قبرم !
هميشه در شيون زندگي دارم
و هر روز
انگشت هاي مردي فاتح
فاتحه مي خواند برتنم !
هر كه اشاره مي كند منم !
هزار اسم دارم هر نامي كه ميشنوم بر ميگردم !
مهتابم ستاره ام سحرم
تا صبح نمي خوابم شبم !
وهزار اسم ديگر باز منم !
فقط گاهي در شناسنامه و در روياي مادرم
فرشته ام !
نيستم ؟ !
داستان نیمهکاره مثل بغض ته گلویم مانده. تو میگفتی سال که تحویل شود همهی این اضطرابها و این بلاتکلیفی که دچارش هستم، تمام میشود. میخواهم بگویم برای من هنوز تمام نشده. شلوغی تعطیلات، مهمانها که میآیند و تا آخر تعطیلات میمانند، دیوانهام میکند. در خانهی من، چهار دیواری من، چمدانهایشان را میگذارند توی اتاقم. دو هفته زیاد است. چه قدر تنهایی خودخواهم کرده. دوست دارم گریه کنم. نمیتوانم بیایم تهران. کاش بشود داستان بنویسم. کاش بشود کتاب بخوانم. نوار بلند لای صفحهی صد و هشتاد «گور به گور» همینطور مانده.
تمام امروز این تصویر پیش چشمم بود. تابستان پارسال، وقتی میگویی پارسال چهقدر همه چیز دور به نظر می رسد، در حالی که تازه یکی دو ساعت از عمر سال جدید میگذرد. میگفتم، تابستان بود. من شلنگ بلند آب را دنبال خودم میکشیدم و برگهای درخت ازگیل را با فشار آب هدایت میکردم سمت باغچه. تو خانهمان را دیدهای. حالا میتوانی تجسم کنی کدام شلنگ را میگویم. میدانی کدام درختمان بر گهای پهن سبز دارد و کدامشان برگهایش مثل پنج انگشت آدم است. تو داشتی کتاب «آن زن» یا «این زن» یا اصلن شاید اسمش چیز دیگری بود، هیچ یادم نیست . همان کتاب که راویاش معشوق مارگرت دوراس بود، را برایم میخواندی. تو آن وقت کجا بودی؟ لابد پشت به پنجره، روی صندلی چرمی. نمیدانم من که ندیدم اتاق کارت را. تنها تصویری که از اتاقت دارم همان چند دقیقه فیلمی است که آن شب دیدیم. میدانی که کدام شب را میگویم، میدانی که کدام صبح را میگویم. حالا دوست دارم گریه کنم. حالتم به لحظهی وداع میماند. مثل وقتی که توی اتوبوس بودم و تو آن پایین ایستاده بودی و نگاه میکردی. چه قدر دور به نظر میآمدی، دورتر از وقتی که برایم کتاب میخواندی و کلمات که آغشته میشدند به صدایت مثل بادی که ببپیچد توی تونلی بلند، میدویدند توی رشتههای سیم و کابل و این همه کوه و جاده و پیچ را میگذراندند تا میرسیدند به من. آن تابستان انگار اینجا بودی. نشسته در ایوان. پاها را دراز کرده بودی و تکیهات به خنکی میلههای عمودی حفاظ در بود. کسی نیست. بگذار در خیال فقط من باشم و تو. لباس صدریات را پوشیدهای یا نه آن یکی، آن خاکستری که خالهای سفید دارد. همان که با رنگ موهایت جور است با شلوار طوسی. خاکستر سیگارت را میتکانی و باز ادامه میدهی. من دارم حیاط را آب پاشی میکنم. صدایت فقط صوت نیست. یک چیز غریبی است. مثل جریان گرمی میماند که میپیچد دور تنم. باز میخواهم گریه کنم. احساس عجز میکنم. نمیتوانم بنویسم. نمیتوانم بخوانم. فردا اینجا غلغله است. دو هفته مدت زیادی نیست. تمام میشود. بعد من میآیم پیش تو. خیال کنم دلم تنگ شده.