دوست داشتم چیزی بنویسم تا بفهمم، خودم بدانم که بیهنر نیستم یا مردم آزار. اما نمیتوانم. شاید چون ساعت از یک نیمه شب گذشته، شاید چون زبان انگلیسی نمیدانم، شاید چون حتا نشد دیپلم هم بگیرم، شاید چون حقیرم. احساس حقارت دارم و انزجار ازاین فضای غریبه. دوست دارم بنویسم شجاعانه بی آن که فکر کنم چه کسی میگوید دیوانه ام یا عقدهای یا هر نسبت ناروا یا روایی که بدهد، یا بدهند. دارم فکر میکنم چرا مینویسم و چرا میخوانم. حالا میدانم که خواندنم برای یادگیری نیست به خاطر زنده ماندن است. فقط اینطور احساس موجودیت میکنم و نوشتن هم برایم همین حکم را دارد. برایم مهم نیست نویسنده بشوم. آقای شهسواری میگفت خیال میکنید آخرش کجاست؟ راست میگوید آخری ندارد اصلن تهش چیزی نمیماند، آن هم با تیراژ دو هزارتا در این مملکت گل و بلبل که ناشرش با تو مثل شاگردی کودن حرف میزند تا خیال کنی حقیری و بیخودی توی دست و پای آدمهای گنده میپلکی. اما باز مینویسم. وقتی داستان بلندم را شروع کردم گفتم این یکی را دیگر میبرم پیش ناشر. برایش اسم گذاشتم، وقت نوشتن سانسورش کردم بقیه سانسورهای لازم را هم گذاشتم خود ممیزی زحمتش را بکشد، حواسم بود اروتیک نشود، سیاسی نباشد، یا چه میدانم هر کوفتی که کارم را راهی سطل زباله کنند. در خیالم داستانم را به هزار نفر تقدیم کردم، نامها تغییر میکرد و نام یکی البته همیشه سر جایش بود و این که یادم باشد از چه کسانی باید تشکر کنم. اما حالا که صد و پنجاه صفحه سیاه کردم میبینم هیچ امیدی به چاپش نیست. نه برای این که نویسندهاش که من باشم بیهنر و مردم آزار است، فقط چون من به کلی پرتم از اوضاع. دورم. اگر نمیترسیدم از این که از حرفم برداشتی غیر از آن چه در ذهن دارم بشود به راحتی میگفتم کارم از کار . . . بگذریم جراتش را ندارم. هنوز میترسم یک تنه به جنگ گردن کلفتهای شهر بروم. این جا که من هستم در این خراب شده یک کارگاه داستان نویسی نیست. در این خراب شده حتا یک کافه از آن کافههای روشنفکری نیست که بنشینی و قهوه بخوری داستان نقد کنی. این جا هیچ رابطهای وجود ندارد. اما من مینویسم نه چون شجاعم، تنها چون نیاز دارم. و همین نیاز به من نیرو میدهد با علم به این که میدانم داستانم حتا به راهروهای ارشاد هم نمیرسد، باز مینویسم. شاید حسودیام میشود به رفقای تهرانی . . .
اگر مرد بودم میشد بگویم مخلص آقای شهسواری هم هستم. خیلی به ایشان ارادت دارم، نه چون آدم با مرامی هستم و یا نه حتا به این دلیل که از پاگردشان لذت بردم و درس گرفتم، شاید به خاطر منافع شخصی باشد که به ایشان ارادت دارم. این که آقای شهسواری بارها بانی خیر بودند برای من، و این که . . . این که اما نمیدانم چرا اسم شپش بعضیها منیژه خانم است و اگر . ..نمیدانم شاید هم اشتباه از من بود. از آقای شهسواری عذر خواهی میکنم. حتا از آقای پدرام رضایی زاده که با وجود منحوسم فضای سایتشان را مسموم کردم. ساعت حالا دو و سه دقیقهی بامداد است. اینها را که بگذارم در وبلاگم فردا رفقا سرزنشم خواهند کرد. مهم نیست. اگر هم این چند خط منجر شد به فحش و فحشکاری یک مدتی میروم پی کار خودم، حداقل حرفم را گفتهام. حداقل خودم را برای خودم تعریف کردهام.
اسب سپید من مهربان و رام است
اسب سپید من چون کودکی آرام است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
آه آه آه ...
یال سپید اسبم روشنایی راه است
چشم سیاه اسبم چون حفره های ماه است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
آه آه آه ...
هر جا که خسته هستم یا غرق حسرتم
پابند مهربانی ش حتی در غربتم
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
آه آه آه ...
آن کس که دست من را در دستش می فشرد
مرا به دست غم داد به فراموشی سپرد
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
آه آه آه ...
اسب سپید من مهربان و رام است
اسب سپید من چون کودکی آرام است
ای دریغ از هر چه دادم برای دوست
اسب خوبم اسب خوبم رفیقم اوست
آه آه آه ...
هوا یکطوری است. جوری که آدم میخواهد بنشیند و بنویسد. میخواهد عریان شود و بپرد میان استخر کلمات و آغشته کند خودش را به هر چه واژه است.
سپینود میگوید داستانهای کوتاه همه دارد مثل هم میشود. انگار داریم از روی دست هم مینویسیم. راست میگوید. تمام مجموعه داستانهای کوتاهی که این سالها نوشته شد و من خواندم شبیه و نزدیک به هم بود. تمام آن که امروزیها مینویسند. انگار نویسندهی همهشان مرد یا زنی سی و چند ساله است که در یک آپارتمان هفتاد، هشتاد متری زندگی میکند. کارمند هم هست و البته دچار آنچه که امروز به آن میگویند روزمرگی. همه حیران یک دایرهاند که ابتدا و انتهایش یکیست و همین طور ذهن سیالشان را رها میکنند و هذیان میبافند و خوانندهی امروز باید که از میان این هذیانها خط قصه را بخواند.
پنجره را باز کردم. پرده را کنار زدم. گذاشتم هوای بهار بیاید توی خانه و حسم رنگ این روزها را بگیرد. فضای این جا بوی بهار نارنج میدهد. درختهای نارنج خودمان هنوز آنقدر بزرگ نشدهاند که شکوفه بدهند. عطر نارنج و پرتقال خانهی عمو احمد است که باد میآوردش تا حیاط ما. شکوفههای بهار نارنج از خانهی همسایه به هر نسیم میریزند کف حیاط و آریا این روزها کارش شده نخ کردن شکوفههای سفید واز همهجا آویزانند این گردنبندهای گیاهی. اینجا را دوست دارم. خانهام را. حالم خوب است. خستگی هفت سال از تنم رفت وقتی اسم آرش را در لیست قبول شدهها دیدم. دوست داشتم گریه کنم. یاد محمود افتادم. کمتر یادش میکنم. میخندیدم و سر به سر همه میگذاشتم، کسی نفهمید چه قدر دلم گرفت که محمود نیست تا ببیند، خیلی خوشحال میشد و حقش بود که میدید بزرگ شدن پسرهایش را. دوست دارم این جا بنویسم دلم برایش تنگ شده. بیشتر از این که دلتنگ باشم، دلم میسوزد که این قدر زود رفت. اگر کمی، چند سالی تحمل میکرد، روزهای خوب هم میرسید. بزرگ شدن بچهها. . .
سپینود میگوید سخت است، میگوید باید نگرشت را عوض کنی. اگر تا به حال میز را میز میدیدی حالا انگار باید چیز دیگری ببینی، چیزی که به مزاج همه خوش بیاید. نمیدانم شاید هم این را نگفت. شاید چیز دیگری گفت و من اینطور فهمیدم. دچار بیماری عجیبی هستم که حرفها یادم نمیماند درست. فراموشی نیست، یک چیز دیگری است مثل گم کردن ترتیب زمان و این که مدام در ذهنم دچار شکستهای زمانی میشوم و نمیدانم چه چیز را چه کسی در کجا و برای چه موردی گفته. بعد چیزی را که نگفته خیال میکنم گفته وآن چه را که گفته. . . یک جور بیماری است که من دوستش دارم. اما گاهی کارم را سخت میکند. وقتی پای حرفهای جدی به میان میآید. مثلن حالا که قرار است از سپینود نقل قول کنم، درست نمیدانم گقت که باید جوری نوشت که همه خوششان بیاید؟ که مهم است مخاطب چه قدر از حرف ما را بفهمد که باید نگرشمان را عوض کنیم یا اصلن یک چیز دیگر گفت که زمین تا آسمان فرق دارد. نمیدانم، فقط همینقدر بگویم هیچ آرزو ندارم جوری بنویسم که همه بفهمند و همه لذت ببرند، اصلن به مخاطب فکر نمیکنم. نه این که بنویسم و قایمش کنم توی کشو میزم، اتفاقن آدمی هستم اهل جنجال و سر و صدا حرفم را هم با صدای بلند میزنم، بدم هم نمیآید کسانی بخوانند مرا و نظر بدهند. اما به این ایمان دارم که تنهایی آدم آن قدر بزرگ است که . . . که . . . نمیتوانم جملات را در ذهنم مرتب کنم و نتیجه بگیرم. من مینویسم تا از تنهایی خلاص شوم. نه برای همیشه که برای ثانیهای. مثل کسی که سوت میزند. توی تاریکی، دستها در جیب و هیچ فکر نمیکند حالا که از زیر پنجره ی خانهای گذشت و صدایش رفت تا رسید به گوش زنی یا مردی، این نوا چه حالی را در گوش شنوندهاش ایجاد میکند. عابر سوت میزند و میگذرد و فقط تنهایی و ترس خودش را از تاریکی با این صدا پس میزند و فراموش میکند، برای لحظه ای. نوشتن هم همین است برای من. البته مخاطب مهم است، ما با بحران مخاطب مواجهایم در ایران ( این عبارت «البته» و «بحران» عجب توی ذوق میزند.) و شاید حتا با این اوضاع کسانی نوشتن را کنار بگذارند و بعضی هم بخواهند جور دیگری بنویسند. مثلن داستانهای یک کلمهای یا ماجراهایی با پایان خوش یا هر چیزی که این روزها مد میشود. نمیدانم اما هستند کسانی هم مثل من، لابد هستند هنوز آدمهایی که دلشان به گذشتهشان خوش است و ترس از تنهایی وادارشان میکند تا بنویسند. یک چیزی همین حالا به نظرم آمد و آن این که اگر نوشتن یک حسی باشد خودجوش، نتیجهی یک جنون آنی، اگر کلمات دیوانهوار بریزند توی سر آدم، اصلن دیگر نویسنده فکر نمیکند چیزی که مینویسد مخاطبش کیست و چه سبکی است و در کدام قالب ادبی میگنجد. خیال میکنم تمام آن چه امروز ما به عنوان سبک و درس و دانش ادبی در اختیار داریم، نتیجهی همین جنونی است که کسانی مثل هدایت و گلشیری و فاکنر و جویس و دیگران دچارش بودند. شاید هم غیر از این باشد. شاید هم گلشیری که میخواسته بنویسد، مینشسته پشت میزش و نیت میکرده تا برای نسل آن روز خودش بنویسد یا برای آدمهای چهار سال بعد یا دو نسل پیشترش و قربةالیاللهی میگفته و مینوشته. نمیدانم و به قول کسی چه قدر حجم نادانستههایم زیاد است!
باز یاد حرف سپینود میافتم. خیلی راست میگوید که داستان کوتاههایمان همه مثل هم شده.