خسوف
هرمز شهدادى
همه اش مىگويند شب عروسى قمر. غافلند كه گوشت تنم بود. دلم نمىخواست درآورمش. بوى خاك مىداد. بوى علف و پهن مىداد. بوى پشم بزغاله. چيت
بود. گلهاى سرمهاى داشت. سرآستينهايش را بالا زده بودم. از همان روزهاى اول. ابوالقاسم خريده بود. شهر كه رفته بود. مىگفت پارچهاش خيلى دوام دارد. آب هم نمىرود. امان از اين خان داداش. يك شب توى آب نمانده نيم متر كم شد. شايد براى همين دامنش زياد گشاد نشد. من كه قبول ندارم خياطىام بد باشد. يك هفته طول كشيد تا دوختمش. زير بغلش را تنگ گرفتم.
وقتى بزغالهها را بغل مىكردم زير بغلم درد مىگرفت. گفتند درش بياور عروس مىشوى. امشب، سر چشمه نشسته بودم. دلم نمىخواست. خان داداش ماديان را سر تپه نگه داشت. فرياد زد قمر، باجى مىگويد پيراهنت را دربياور. خودم برايت باز هم مىخرم. امشب بايد رخت عروسى تن كنى. دلم نمىخواست. باجى به لپ مىزد. با انگشت لپهاش را پايين مىكشيد. زير لب مىگفت دختره خل شده. شب عروسى پيرهن كهنه تنش مىكند. آقا از اسب كهر به زير آمد. خم شد. گفت قمر مادرم راضى نمىشود. ما آبرو داريم. پيراهن حرير برايت آوردم. چرا تن نمىكنى؟ اى آقا، به دلم برات شده بود. غربتى گفته بود پيراهنت را درنياور. اى آقا، به دلم برات شده بود. حالا بگويند زدم به كوه. ابوالقاسم با ماديان دنبالم كرد. گيسم را كشيد. گفت دختر، باجى نفرينت مىكند. آبروش را بردى. خل شدى. راه بيفت. مگر نمىدانى آقا شهرى است. شهرىها رسمشان طور ديگر است. حقا كه لباس شهرى به تنت نمىبرازد. خان داداش، گل گفتى كه نمىبرازيد. گل گفتى. نمىبرازيد. حالا خواهر آقا بخندد. با خنده بگويد. از اول هم معلوم بود. دختره خل. به خدا قسم خودم ديدم. وسط حجله نشسته بود. گردپا. به دور خود مىچرخيد. سرش را به چپ و راست تكان مىداد. ناآرامى مىكرد. سعيد را وارد حجله كرديم. ما پشت در گوش تا گوش. خودم با آن همه سر و صدا شنيدم. شنيدم سعيد گفت قمر چهات شده؟ چرا اين طور مىكنى. سرش را بالا كرد. گفت آقا قربان كفشت بروم. دستت مبارك. بفرما پيراهن قمر را پس بدهند. باور كنيد تا پيراهنش را نداديم نخوابيد.
اى خانم سعيده. حالا باورت شد؟ مىدانستم كه پيراهنم طلسم شده. آنوقت بگو قمر ديوانه شده. نه فقط شما. همه بگويند. همسايه دست چپ، دست راست. خان داداش. باجى پير. بگويند كه قمر ديوانه شده. عصرها بيخودى مىخندد. نصف شب بيدار مىشود. بافتنى مىبافد. تا مىخواهى دستش بزنى فرار مىكند. خانهاش را كه چهار اتاق دارد جارو نمىكند. باغچهاش را كه تخم بابونه در آن كاشته آب نمىدهد. آب حوض را كه گنديده عوض نمىكند. بچههاش را تر و خشك نمىكند. چهار پسر و سه دخترش. حتى غلام هفت ساله را كتك زده. بگويند. ديگر نمىتوانم. استخوانهام پيداست. آفتاب مغزشان را مىپزد. باد پوستشان را مىخراشد. به تنم گوشت نيست. نيست.
به باجى اول گفتم. باجى آمده بود سرى بزند برود. گفت قمر خيالاتى شده اى. اين حرفها چيست مىزنى. ماشاالله پسرهات بزرگند. مهدى روزى هفده تومان كاسب است. تقى چهارده تومان. خداى دخترها هم كريم است. چه باكى دارى از اين حرفها. دلت قرص كه خدا چهار شازده كمر بسته برات فرستاده. سه سوگل. گفتم باجى مىترسم. به خدا قسم مىترسم. دلم كه هواى نعره پلنگ مىكند مىفهمم. بايد فقط صداى نعره پلنگ بشنوم كه از ترس، ترسم تمام بشود، باجى. از عصر مىفهمم كه بىتابى مىكنم. زود از كوه برمىگردم. مىروم چشمه غسل مىكنم. منتظر مىشوم. مىخوابند. صداى زنگوله ها كم مىشود. ماه كم كم گرد مىشود. وسط آسمان. مىلرزم. پوستم مىخارد. از جا بلند مىشود. سرم را به ديوار مىكوبم. گريه مىكنم. پاورچين مىآيم دم خانه. مىدوم. لرزم تمام مىشود. خارش پوستم هم. سايه اش را مىبينم كه مىآيد. تنش را مىكشد، قوس برمىدارد. سرش بالا. نعره. ديگر بعد از باجى به كى نگفتم؟ همه گفتند خيالاتى شده اى قمر. گفتم نمىگذارم شوهرم را ببريد. گوشت تنم را. بچه هام مال شما. پسرهام دخترهام مال شما. شوهرم مال شما نيست. مال هيچ كس نيست. آقا عصبانى بود. شب دير مىآمد خانه. صبح زود مىرفت. آقا پول خرجى را مىگذاشت لب طاقچه. ديگر شب صدايم نمىزد حساب روز را وارسم. شبها مىنشستم بيايد. مىگفتم آقا چرا جوابم را نمىدهى؟ آقا فقط مىگفت خستهام قمر. قمر خستهام. گفتم آقا مىترسم. ترا كجا مىخواهند ببرند. آقا خنديد. خوابيد. صبح نتوانستم طاقت بياورم. رفتم جلوى درگاه را گرفتم. پاى آقا را بغل كردم. فرياد كردم. آقا امروز نرو. گفتى پيراهنم را درآورم درآوردم. گفتى از خانه بيرون نروم بيست سال است نرفتم. با گرسنگى و سيرىات ساختم. بچه هات را بزرگ كردم. دستهام را ببين آقا، پينه بسته. يك لك چرك بيست سال نديدى. نه روى ديوار نه روى قالى نه روى لباس. آقا فحش بده. حرفت گل. كتك بزن. چوبت گل. آقا اول قمر را بكش بعد برو. به دلم برات شده بود آقا مىرود. قمر را مىكشد. باجى گفت قمر چرا دستهات را مىخارانى؟ گفتم باجى چيزى نيست. گفت چرا زود از كوه برگشتى. گله را چرا رها كردى؟ گفتم دلم تنگ شد. هوا برم داشت. گفتم بروم آبادى، چشمه غسلى كنم. گفت ابوالقاسم مى رود امامزاده احمد. دلت نمىخواهد بروى زيارت. سر شب مىرود صبح برمىگردد. اگر بروى دلت سبك مىشود. گفتم نه باجى. نمىروم. گفت، قمر برو. دلم مىگويد بروى. برو. حيف است. از امامزاده نياز بخواه. يك روسرى شهرى دارم ببر پيشكش. نذر كن هوايى نشوى. گفتم باجى دست از سرم بردار. تنم مىخارد. مىلرزم. بروم بخوابم بهتر است .
ابوالقاسم سرشب رفت. باجى و بابا خوابيدند. صداى زنگوله كم شد. ماه درآمد. گرد شد. وسط آسمان. لرزم زياد شد. جستم از جا. پاورچين از خانه درآمدم. كوه. دشت. دره. رفتم از كمركش كتل بالا رفتم. بالاتر. بالاتر. تيغه كتل را زير پا مىديدم. روى تيزى سنگ سياه نشستم. مىلرزيدم. سايه اش را ديدم. زير و بالا مىشد. قوس برمىداشت. چشمهاش مىدرخشيدند. پيراهنم را درآوردم. به پشت روى سنگ خوابيدم. پنجههاش را روى كف دستهام گذاشت. تنه اش را روى تنه ام. سر به بالا نكرد نعره بزند. زبانش گرم بود. دندانهاش كه توى گوشتم مىرفت آتشم مىزد. خونم كه مىريخت حلال مىشدم. ظهر شد. شب شد. فردا شب آقا نيامد. رفتم سر كوچه نشستم. رفتم ميان خيابان. رفتم دم خانهها در زدم. به پسرم گفتم مرا ببر كلانترى. برد. از پاسبان پرسيدم آقا كو؟ جوابم نداد. به پسرم گفتم مرا ببر اداره آقا. راهم ندادند. به پسرم گفتم مرا ببر هر جا كه بوى آقا را مىدهد. پسرم مرا برد شهر گرداند. آقا نبود. گفتم كجاست. هيچ كس هيچ نگفت، برگشتم خانه. ديدم بچهها بازى مىكنند. مردى دستهام را گرفته مىگويد قمر منم. منم قمر. گفتم تويى قمر. قمر تويى. حالا بگويند قمر ديوانه شده. فكر خانهاش نيست. فكر بچههاش را نمىكند. مىنشيند كنار در خانه بافتنى مىبافد. مىگويد همهاش مىگويند شب عروسى قمر. غافلند كه گوشت تنم بود.
از مجموعه داستان "يك قصه قديمى" انتشارات اميركبير، چاپ اول 2535 شاهنشاهى
چاپ اول و آخر! 1357انتشارات زمان
در مورد نمایش نمادهای روشنفکری و لمپنیسم در «شب هول» بد نیست به این نکته هم توجه کنیم که شاید اشارهی فرجام یکسان این دو جریان و اضمحلال انسان در پایان هر دو راه، نوعی پیشگویی سالهای بعد از پنجاه بوده.
غیر از پایان راه لمپن و روشنفکر که به اعتقاد شهدادی مشترک است، نوع بینش این دو قطب هم نسبت به زن یکسان است. البته این ادعایی است که نویسنده دارد یا حداقل چنین مینمایاند. چه ابراهیمی و چه اسماعیلی هر دو نگاهی به اصطلاح امروزیها، ابزاری به زن دارند. آذر میگوید همهی شما مردها مثل هم هستید. ایران از این که همسر روشنفکرش به فکر تمام مشکلات بشریت است اما تنهایی زنش را درک نمی کند، شکایت دارد و ایران ابراهیمی یک بازیچهی جنسی بیش نیست، وسیلهای برای سرگرمی و گاه تسویه حسابهای شخصی شوهرش. از طرفی نقش مادرانهی زن بسیار بیرنگ است. مادران در تمام حوادث داستان ناظرانی خاموشند و غیر از آذر همسر اول ابراهیمی، زنان دیگر داستان قدرتی ندارند. ایران هدایتی هم نهایت کاری که از دستش برمیآید کندن و فاصله گرفتن از شوهرش است. این نگاه مردانه و این فضای مردسالارانه خود اشارهای شاید عامدانه و پافشاری بیشتر نویسنده بر نشان دادن ریشههای یکسان روشنفکری و لمپنیسم است. در بحثی هم که بین اسماعیل و ایران در میگیرد، با آن دیالوگهای قوی که ناگهان سرعت میدهد به داستان و فضای کسالتبار رمان را میشکند و بسیار در پرداخت شخصیت دو طرف گفتگو کمک میکند، دیالوگهایی که در خود داستانی دارند که تا نیمی از کتاب در لابهلای پرشهای زمانی، مقالات ادبی، متون کتابهای قدیمی پنهان مانده بود، ایران صریحن میگوید «. . . نمیدانستم روشنفکر چیست چه معجون غریبی است خیال میکردم وقتی از آزادی حرف میزند آزادی را برای همه قائل است و دیدم روشنفکر پرگویی که شوهر من از آب درآمد میخواهد از من کلفت بسازد برده بسازد.»
و با چنین عباراتی شهدادی بیش از پیش خود زنی میکند.
هرمز شهدادی نیز مانند دیگر نویسندهگان مدرن زمان خود همانطور که خیلی پیشتر، نویسندهگانی مانند جویس این شیوه از انتخاب کرده بودند، تفسیری از قصههای مذهبی دارد. داستان ابراهیم و اسماعیل، قصهای است که شهدادی آن را دستمایهی رمان خود قرار داده. غیر از شهدادی بسیاری دیگر از نویسندهگان بودند که چنین برخوردی با قصههای دینی داشتهاند. ملکوت بهرام صادقی، آینههای دردار از هوشنگ گلشیری و داستانهای کوتاه محسن مخملباف، از نمونههای قابل توجه این چنین آثاری هستند.
همانطور که قبلن گفتم، «شب هول» بر اساس شیوهی سیال ذهن نوشته شده. سیال ذهن روشی در داستان نویسی است که نویسنده در آن از پرشها و شکستهای زمانی بهره میبرد وهر شخص یا شیء یا ماجرایی که در زمان حال اتفاق میافتد میتواند اشارهی به موضوعی در گذشتهی شخصیتهای داستان باشد. بنابراین ما در سیال ذهن با زبانی که پر از نشانه و ایهام و سمبل سازی است مواجهایم. از نمونههای بسیار خوب سیال ذهن در ادبیات ایران میتوان از «شازده احتجاب» گلشیری نام برد. «خشم و هیاهو» اثر ویلیام فاکنر هم یکی از آثاری است که به همین شیوه نوشته شده. از آنجا که در سیال ذهن ما نه با زمان حال و نه گذشته و نه آینده مواجهایم، بلکه زمان داستان سیال و جاری و مدام از گذشته به حال در نوسان است و همانطور که گفته شد نویسنده پیوسته در حال نشانه سازی است، خواننده به نوعی ادبیات مبهم میرسد که دستاوردش با چیزی که قبلن میخوانده متفاوت است. در این شکل از داستان نویسی خواننده کمتر میتواند ارتباطی سرراست و بدون واسطه با داستان پیدا کند. به طور مثال خوانندگان کتابهای جویس که پر از نشانه و سمبل است، باید یک دورهی اسطوره شناسی و دین شناسی از سر گذرانده باشند تا مفهوم مستتر در داستان را بگیرند. از طرفی بعضی معتقدند چون داستانهایی که براساس سیال ذهن نوشته میشود نیاز به مفسر دارند، پس آثاری قائم به ذات نیستند و مفاهیمی خارج از اثر دارند. از اینها که بگذریم میرسیم به «شب هول» که زمان واقعی داستانش زمانی بوده که یکبار مسیر اصفهان به تهران در آن طی شده، اما زمان روایی، یعنی تاریخی که نویسنده برای خواننده بازگو میکند به سه نسل میرسد. بدون شک سیال ذهن روشی مناسب برای بیان چنین روایتی بوده و صد البته که شهدادی جسارت فوقالعادهای داشته که چنین قالبی را برای داستانش انتخاب کرده و مبرهن است که این نویسنده کسی بوده که سواد و اطلاعات زیادی داشته، چرا که ما تاثیر ادبیات جهان و آثاری مانند «اولیس» جیمز جویس را که حتا تا امروز هم به فارسی برگردانده نشده، به وضوح در کارش میبینیم. اما چیزی که قابل بحث است این که، وقتی ما می گوییم سیال ذهن، چه ذهنی را در نظر میگیریم؟ یک ذهن طبقه بندی شده یا ذهنی آشفته و از هم گسیخته؟ و آیا می توان مدعی بود که نتیجهی یک ذهن قانونمند و فکری متشنج، یکسان است؟
ما در «شب هول» با داستانی مواجهایم که اغلب پرشهای زمانی آن هیچ بهانهایی که با منطق داستان جور در بیاید ندارد. خواننده ناگهان از اتومبیل و مسیر سفر پرتاب میشود به فضایی وهمآلود در اصفهان باستانی، بعد دیگر خط داستان محو میشود و ما مجبوریم صفحات زیادی از کتاب که از روی نسخ قدیمی و کتب تاریخی برداشته شده راتحمل کنیم. این در حالی است که خیلی راحت میشود از روی تعداد زیادی از این حوادث گذشت و به خط اصلی داستان هم ضربهای نزد. میخواهم بگویم، غیر از ماجرای راعی که دنبالهاش کشیده میشود به زمان حال و شخصیتهای داستان اصلی، دیگر قسمتهایی که صرف توضیح و توصیف جغرافیا و تاریخ اصفهان میشود زیادی است و به هیچ کاری نمیآید. حتا این توجیه که نویسنده میخواسته ما با اوضاعی که اصفهان از سر گذراند تا شده اصفهان فعلی با آدمهای کنونیاش آشنا شویم، قابل قبول نیست. چرا که ماجرای راعی و اتفاقاتی که از سر میگذراند خود به تنهایی گویای این مطلب است. چیز دیگری که بسیار آزار دهنده است، تغییر ناگهانی و بیبهانهی راوی از اول شخص به سوم شخص است که بسیار خواننده را گیج میکند. این را بگذارید کنار اسامی شبیه به هم یا حتا یکسان آدمهای داستان و سر نخ داستانی باریکی که هر لحظه بین پرشهای زمانی از دست خواننده در میرود. شاید مشکل بزرگ شهدادی در«شب هول» این باشد که تکلیفش با خودش روشن نیست. یعنی اگرچه نویسنده خود مدعی است کار مدرن انجام داده و حتا دغدغهی مخاطب هم ندارد و به همین مخاطبین خاص و اندکش راضی است، اما در عمل نشان میدهد که هنوز از تاثیر ادبیات کلاسیک و حتا ادبیات چریکی سالهای پنجاه خلاص نشده. این حالت در صفحاتی از کتاب که نویسنده بیانیه صادر میکند و در مورد داستان و ضد داستان داد سخن میدهد و از آدمهای جمع ادبی چنان میگوید که انگار دارد از اساطیر حرف میزند، کاملن مشهود است. البته پر واضح است که چنین اتفاقی طبیعی است. شهدادی زمانی این کتاب را نوشت که جریان رمان نو و ادبیات انقلابی هر دو بسیار پر رنگ و تاثیر گذار بودند، با این همه وقتی میگوییم «شب هول» به دلیل سنت شکنی و پیشرو بودنش از آثار ماندنی ادبیات ایران است، باید به این آشفتهگی در متن هم اشاره شود. کاش از شهدادی آثار دیگری هم بود تا نتیجهی تکامل و پیشرفت این قلم را میخواندیم و امروز مجبور نبودیم نویسندهای را قضاوت کنیم که از خودش تنها یک رمان تجربی و یک مجموعه داستان کوتاه به جا گذاشته. این که میگویم رمان تجربی هیچ از ارزشهای کار کم نمیکند، منظور اثری است که نویسندهاش در آغاز راه بوده. شاید بشود گفت تمام آثار آن سالها داستانهایی تجربی بودند چرا که رمان نو با یک تاخیر پانزده ساله وارد ایران شد و پیشروان این مکتب در ایران در آنها سالها مشغول آزمون و خطا بودند، یعنی راهی را آغاز کرده بودند که قبل از آن رهرویی نداشت.
اینجا بازهم روی این نکته پافشاری میکنم که «شب هول» زاییدهی جریان سیال ذهنی آشفته است که دستاوردش قصهای بوده که حتا نمیشود نام آدمهای داستانش را به ترتیب ایفای نقش آورد. برای اثبات این ادعا هم شما را دعوت میکنم به سایت یا همان تارنمای گوگل تا شما تمام نقدهایی که در مورد «شب هول» در اینترنت است مطالعه فرمایید. حتا در یکی از این نوشتهها، منتقدی نیست که اسامی شخصیتهای داستان را با هم اشتباه نگرفته باشد. بنده هم که این چند خط را نوشتم هیچ اطمینان ندارم وقتی از اسماعیل میگویم، منظورم دقیقن اسماعیل باشد یا ابراهیم یا هادی! و این نقص بزرگی است برای رمانی که این همه ماندگار بوده. پریشاننویسی و مبهم گویی ممکن است در یک دایرهی بسته از جمعهای روشنفکری و خوانندگان خاصش تاثیر داشته باشد، اما تکلیف مخاطب عام که اتفاقن اکثریت هم با اوست، چه میشود؟ آیا این نوع نگارش که تا امروز هم ادامه دارد باعث نمیشود فاصلهی بین خوانندهگان و نویسندهگان هر روزبیشتر و بیشتر شود؟ و روشنفکر که در اقلیت است به حاشیهی جامعه رانده شود؟ در آن صورت تیراز دو هزارتایی کتاب به عنوان محصول اندیشه و فکر به چند عدد میرسد؟ البته من معتقد به ادبیاتی از نوع راحتالحلقومش نیستم و واضح است که زیبایی و ماندگاری آثار هنری زمانی است که مصرف کننده هم به اندازهی تولید کننده شریک باشد در خلق هنر، در واقع اثر ادبی به نفس خواننده زنده است و وقتی سیال و جاری است در زمان، دیگر تاریخ مصرف ندارد و در هر خوانش تفسیری نو از آن میشود. آثار گلشیری نمونههایی ماندگار از ادبیات پیشرو هستند و کارهای جویس و فاکنر هم با آن که پیچیده و سخت خوانند، اما منطقی به نظر میآیند. به هرحال سیال ذهن به معنی آشفته گویی نیست. سیال ذهن نوعی از روایت است که در آن ماجراها با نخی نامرئی به هم متصلند اما در وجود آن نخ شک نکنید و یادمان باشد که ابهام با تعلیق فرق دارد و اولی شیوهی مناسب و کافی برای عمق دادن به داستان نیست. نتیجهی مبهم نویسی گیجی خواننده است که بیشک نویسنده چنین هدفی را دنبال نمیکند.
اما بیانصاف نباشیم و از محاسن «شب هول» هم بگوییم. یکی از نکات درخشانی که در این رمان میبینیم مسئلهی زبان است. شهدادی زمانی به «زبان» به عنوان مقولهای قابل اعتنا، توجه میکند که خوانندهی ایرانی چندان با این مبحث آشنایی ندارد. حتا بعد از گذشت سی سال از تاریخ انتشار «شب هول» بسیاری از نویسندهگان امروزی نسبت به زبان آن توجه و وسواسی را که شهدادی از خود نشان داد، بروز نمیدهند. نویسندهی «شب هول» در جستجوی عباراتی است که بار معنایی بکری دارندو واژگانی که حس نویسنده را به زیبایی منتقل میکنند. از طرفی او دنبال نوعی ریتم در داستان است. او با تکرار پی در پی جملات، سعی دارد به نوعی آهنگ برسد و حالتی شعر گونه به نثرش ببخشد. نمونهای این تلاش را میتوان در صفحهی 42 کتاب دید. چنین حرکاتی به وفور در نثر گلستان و این اواخر در کارهای یونس تراکمه هم که در واقع در همان سالها نوشته شده، مشهود است.
شهدادی در پی ادبیاتی است که با خوانندهی منفعل سر و کار ندارد، خوانندهای که سایه به سایهی نویسنده برای کشف جهان داستانی گام برمیدارد. نتیجهی کارش هم بعضی اوقات درخشان است. از فصلی که شخصیت ابراهیمی شکل میگیرد و ناگهان آهنگ داستان از آن شکل کسالتبار و کند در میآید، ما با داستانی مواجهایم که خط روایی قوی دارد و خواننده را وادار به تعقیب آدمها و پیدا کردن ارتباطها میکند. اگرچه آوردن اطلاعاتی در مورد اصفهان قدیم باز از سرعت کار میگیرد، اما قابل تحمل است.
شهدادی آینهی تمام نمای نسل خودش است. ادبیات دههی چهل و پنجاه ادبیات اعتراض است. چرا که بعد از کودتای بیست و هشت مرداد و اختناق سالهای سی، روشنفکران دچار سرخوردهگی و انزوا شدند. جمعی کشته شدند و عده ای آواره و ادبیات نیز تبدیل میشود به ملغمهای از یاس و رومانتیک گرایی. بعدها با آغاز دهه چهل و رشد اقتصادی و پی آمد آن رشد اجتماعی، سطح دانش و اندیشه هم بالا میرود و در پی آن است که نویسنده هم به عنوان فردی از اجتماع روشنفکری به دنبال راه حلی برای معضلات اجتماعش میگردد. به همین سبب است که ادبیات دههی چهل و پنجاه ادبیاتی انتقادی و اعتراضآمیز است. نشانهی این خشم و اعتراض به اجتماع را به خوبی میشود در «شب هول» دید. از این روست که شهدادی همچنان که پیش روست در حرکتی مدرن که آغاز شکلگیریاش در ایران است، درگیر نوشتاری عقیدتی هم میشود.
پایان
|
نگاهي به «شب هول» از هرمز شهدادي-شهرنوش پارسیپور شب هول- هرمز شهدادی یاداشت آزاد- محمد رمضانی نگاهی به شب هول- بهاره خلیقی مقالهای در باب ادبیات دههی چهل و پنجاه- نوشآذر سایت مداد دربارهی ادبیات معاصر- علیاشرف درویشیان روزنامهی شرق |
|
|
چاپ اول و آخر! 1357انتشارات زمان
اسماعیل، پدرش ابراهیم را که پیر و بیمار است برای معالجه ازاصفهان به تهران میبرد. نقطهی آغاز داستان در اتومبیل و طی گذران جاده است و ماجرا زمانی که اسماعیل و پدرش به بیمارستان میرسند پایان مییابد. یعنی سفری چند ساعته، دستمایهی داستانی است که سه نسل را روایت میکند. داستان بر اساس جریان سیال ذهن ساخته و پرداخته شده و در تمام راه، خواننده شاهد گفتگوی اسماعیل با راننده و نقب زدن به گذشتهها و شکستهای زمانی و روایی پی در پی است. شهدادی گاه داستان را به صورت تکگویی از زبان شخصیتهایش میگوید و گاه از دید سوم شخص ماجرا را تعریف میکند. او سعی دارد با مرور گذشتهی هدایتی، داستان مردی را بیان کند که جدش بهایی بوده و پدرش از طرفداران مصدق و خود نیزنویسنده است و به دستهای تعلق دارد که به آن روشنفکر میگویند. در طی این سفر چند ساعته ما میخوانیم که اسماعیل هدایتی با ایران، همسرش مشکل دارد یا از او جدا شده. ایران در بیمارستان بستری است و اسماعیل در ملاقات دوبارهی او مردد است. از طرفی با شخصیت دیگری مواجهایم به نام هدایت اسماعیلی که گاه توسط خودش و گاه به وسیلهی راوی دانای کل داستانش تعریف میشود، در طی داستان با دوستان او آشنا میشویم. دوستان اسماعیلی کسانی از جنس خودش هستند، اهل شعر و داستان و ترجمه، جمعهایی هم دارند که رفته رفته از هم گسیخته.
شهدادی به موازات سه نسلی که قصهگویشان است، راوی سه زمان نیز هست. زمان حال که در اتوموبیل و جاده میگذرد، زمان گذشته که به جوانی و تا حدودی کودکی اسماعیل میپردازد و زمان گذشتهی بسیار دور که در مورد تاریخچهی شهر اصفهان و توصیف محلات قدیمی و وضعیت جغرافیایی آن است و این فرم رفت و برگشت به گذشته و حال تا پایان داستان، اگرچه نه با رعایت ریتمی مشخص و فواصل قابل پیشبینی، اما به هرصورت ادامه دارد.
«شب هول» پر است از نامها و شخصیتهای گوناگون، از اسماعیل و پدرش و راننده شروع میشود و تا هدایت و آذر و ایران و ابوالفضل و محمد و هوشنگ و هادی و راعی ادامه مییابد. اما خواننده از این همه آدم که بیبهانه و با مناسبت در داستان رژه میروند چه قدر میداند؟ اگر از اسماعیل و پدرش که شخصیتهای اصلی داستان هستند بگذریم، در مورد راننده که در تمام داستان حضورش سنگینی میکند، باید گفت او بیشتر به یک تیپ نزدیک است تا شخصیتی پرداخت شده. اصلن لزوم بودن راننده چیست؟ بهانهای برای روایت؟ اگر اسماعیل پدرش را با ماشین شخصی خودش به تهران میبرد و تمام مسیر میشد گفتگوی او با خودش و نه رانندهی جاده، چه اتفاقی میافتاد؟ راننده کدام گره داستانی را قرار است باز کند و اصولن در داستان شلوغ و پر جمعیتی! مانند «شب هول» بودن یک آدم اضافی بار نویسنده را سنگینتر نمیکند؟ البته این «سرسری» گذشتن از شخصیتها فقط به راننده مختص نمیشود. اصلن شاید مشکل شخصیت پردازی داستان کمتوجهی به شخصیتها نباشد، بلکه نوع نگرش نویسنده و زاویهی دید او ایراد دارد. شهدادی آدمهای داستانش را گاه تحت تاثیر ادبیات دههی پنجاه که بسیار شعار زده و ایدهآلیستی بوده توصیف میکند. وقتی از جمعهای ادبی و دوستان روشنفکر هدایتی میگوید، میتوان این آرمان زدگی را در نثرش دید. اما از سویی تحت تاثیر موج «رمان نو» یکجور ساختار شکنی و آشنایی زدایی در نگاهش به جریان روشنفکری ایران میبینیم که نتیجهاش به بنبست رسیدن و سرخوردگی روشنفکر جماعت است. در هر دو این نوع نگاه به آدمهای داستان ما شاهد یک نوع هیجان و غلیان احساسات هستیم که مانع میشود از نزدیک شخصیتهایی چون ابوالفضل، محمد و هوشنگ را لمس کنیم. توصیف این آدمها و مجموعهای که دارند، در بیانیه و مقالهای طولانی در مورد هنر مدرن و خاستگاه آن و نقد جریان روشنفکری و شعر و ادبیات ترجمهای و توضیح کارکردهای زبان در ادبیات و تعریف رمان و ضد رمان گم شده. (صفحهی 145 تا 147 کتاب) در واقع ما با یک نقد ادبی، یا مصاحبهای مکتوب مواجهایم و نه داستان. در مورد زنان داستان هم کم و بیش همینطور است. بود و نبود آذر در زندگی اسماعیل هدایتی توفیری ندارد. او شخصیتی خاموش و سایهوار است که تا لب میگشاید تاثیرش را از دست میدهد. ایران هم که همان زن اثیری است که شب بعد از عروسی میشود لکاته! (اگرچه دیالوگهای بین ایران و اسماعیل بسیار خوب نوشته شده و در اینباره در ادامهی این مبحث خواهم نوشت.)
در فصول پایانی داستان در حالی که هنوز خواننده گیج میخورد بین اسامی مختلف که گاه به شکل غریبی نزدیک به هم هستند، مانند اسماعیل هدایتی و هدایت اسماعیلی! که آخرش سر در نیاوردیم، هر دوتاشان یکی هستند یا هر یکیشان دوتا! با شخصیت دیگری مواجه میشویم به نام هادی ابراهیمی.
ابراهیمی یک لمپن به تمام معناست. موجودی متوحش که کراوات تمدن بسته است و از معدود شخصیتهای داستان است که به شکلی زیبا و قابل لمس توصیف شده. گذشتهی ابراهیمی به شکلی است که نمیشد موجودی غیر از آن چه هادی ابراهیمی امروز را ساخته، انتظار داشت. او در کودکی مورد تجاوز ملای مکتب قرار گرفته و خود شخصیتی متجاوز دارد، در کودکی شکنجه شده و در جوانی شکنجهگری قهار است. تمام لحظات زندگیاش مترصد فرصتی است تا انتقام گذشتهی تحقیرآمیزش را بگیرد. گذشتهای که ترس مانند خدا مدام با اوست، در خصوصیترین لحظاتش. از همسرش آذر میترسیده، از قدرت ابراهیم وحشت داشته و همین ترس از او هیولایی میسازد. ترس، اصولن در داستان «شب هول» تاثیری دوگانه دارد. یا آدم را منزوی و سرخورده میکند، مثل عاقبتی که هدایت اسماعیلی پیدا میکند و یا او را به دد منشی میکشاند، مانند حالتی که ابراهیمی دچارش میشود. اگرچه شهدادی در بخشی از داستان با به کار بردن راوی اول شخص و روایت قصه به طریق خودگویی، خواننده را با داستان همراه میکند تا جایی که خواننده شخصیت داستانی را گاه جای نویسنده میبیند و گاه خود را جای آدم داستان میگذارد، اما در توصیف ابراهیمی، توانسته فاصلهی خود «روشنفکرش» را با شخصیت لمپن ابراهیمی حفظ کند و خواننده را تا جایی برساند که این شخصیت برای او باورپذیر باشد اما با او همذات پنداری نکند. در این جا بد نیست گفته شود، چیزی که «شب هول» را مجزا میکند از دیگر آثار سالهای حدود پنجاه و هفت، این است که در آن سالها ادبیات سیاسی و شعار زده، ادبیاتی که شاید به آن ادبیات متعهد میگفتند بسیار باب بود. یعنی نویسنده خودش را ملزوم میدید در داستان تمام ایدههای سیاسیاش را بیان کند و کلید تمام دردهای اجتماعی را داشته باشد. نتیجهی این نوع ادبیات نگاهی ایدهآلیستی و شعاری بود که ادبیت داستان را از آن میگرفت. نویسنده بیش از آن که به فکر ساختار داستان و پرداخت لحن و زبان باشد، درگیر عقاید و آرمانهایش بود. اما در همان سالها شهدادی با رمانش دنبالهرو جریانی به نام رمان نو بود که بسیار پیشتر در غرب و اروپا شکل گرفته بود. کما این که نویسندهی «شب هول» در صفحهی 137رمانش خیلی روشن درمورد داستان و ضد داستان میگوید و شاید به نوعی تکلیفش را با خواننده روشن میکند. شهدادی علاوه بر نگاهی که بر ادبیات کلاسیک دارد و با آوردن جا به جا متون قدیمی و تاریخی در طی داستان، این توجه را نشان میدهد، مشتاق شکستن این محدودهها و مرزها نیز هست. البته واضح است که شهدادی تنها نویسندهی مشتاق رمان نو در ایران نبود. از سالهای 1340 اولین نشانههای آغاز این جریان ادبی با ترجمههایی از نجفی و سیدرضا حسینی وارد ایران شد و در ادامه نهضتهای مختلف ادبی که شاید پر رنگترینشان حرکت ادبی اصفهان بود، شکل گرفت. گلشیری، بهرام صادقی، بهمن فرسی، . . . از دیگر نویسندگان پیشرو در این سبک بودند. بدون شک دههی چهل و پنجاه، دههای پربار برای ادبیات ایران بوده. شمیم بهار، شهدادی، بهمن شعلهور، یونس تراکمه، و نویسندگانی از این دست زاییدهی همین دوران بودهاند. و صد البته دسته بندی بعضی از این افراد در گروهی به نام نویسندگان نسل پنجم به بهانهی چاپ آثارشان درسالهای اخیر، چندان منطقی به نظر نمیرسد. انگار ما بخواهیم با اتصال به جریانی قوی، خودمان را بالا بکشیم، در حالی که نسلی که امروز قلم میزند تحت تاثیر هیچ کدام از عواملی که نویسندگان دههی چهل و پنجاه بودهاند نیستند و بدون شک باید سالها بگذرد تا ما دوباره شاهد پرشی باشیم که اوج آن سالها را داشته باشد.
پایان قسمت اول
حسین درخشان در مصاحبهاش با رادیو آمریکا، در مورد راههای مبارزه با فیلترینگ سایتها و وبلاگها، پیشنهاد کرد، ایرانیان برای مبارزه با سانسور سایتها توسط دولت میتوانند به مراجع تقلید و فقهها مراجع کنند و از آنها بخواهند به این دلیل که سایتهای اینترنتی جزو اموال شخصی صاحبان آن به شمار میرود و تعرض به اموال خصوصی ممنوع و نامشروع است، فقهها فتوایی مبنی بر ممنوعیت این کار توسط دولت، صادر کنند. درخشان تاکید کرد که این یک پیشنهاد بکر و تازه است که شخصا به آن رسیده!