سرش را سنگين از روي پيشخوان آشپزخانه بلند كرد و همينطور كه از لاي پلكهاي نيمه بازش به يخ شناور توي ليوان نگاه ميكرد گفت: خب، حالا تو تعريف كن؛ چه طوري با بابام آشنا شدي؟
من به عباس معروفي كاري ندارم و نه حتا به اكبر سردوزامي. دعواهاي ادبي و بيادبي پايان ندارد انگار. خودم هم هنوز هيچ مویزی نشده حتا هيچ غوره ای هم نشده افتادهام توي اين گنداب "من چه كردم و تو چه كرديها" اما يك چيزي توي اين نوشته بود كه حالم را خراب كرد. خراب يعني دگرگونم كرد.
مشكل ترين كارها اينه كه كسي بتونه حقيقتو همونطوري كه هست بگه!
صادق هدايت
فكر ميكنم درست ميگه.