هست شب
يك شب دمكرده و خاک
رنگ رخ باخته است
خب انگار نفس گيري من خيلي طول كشيد، يعني چيزي كه قرار بود پنجشنبه بنويسم، با اين همه فاصله دارم ادامهاش ميدهم. مهم نيست، هست؟ والا چه عرض كنم. ميداني؟ گاهي كه اين كامنتهاي خودم و تو را ميبينم ناگهان ترس برم ميدارد. مثلا وقتي ميفهمم نگاه گروهي از زنان ايران و جهان به دست و قلم من است تا از بند ظلمي كه عالم بر آنها روا داشته، رهايشان كنم؛ يا اين كه وقتي ميفهمم همين بحثهاي من و تو باعث شده تا ادبيات ما جهاني نشود (ادبياتي كه كامران و هومن خيلي سعي دارند جهانياش كنند)، بسيار احساس شرمندگي و تا حدودي هم احساس گناه و مقدار متنابهي هم حس از خود بيزاري به من دست ميدهد. با اين همه مايل نيستم بحثي را كه آغاز شده، نيمه كاره رها كنم. پس: دنبالهي كار خويش گيرم
بله داشتم از "مرد اثيري" ميگفتم. اين "مرد اثيري" خيلي چيز خوبي است. يعني شخصيتي است كه هر چه هم توي سرش بزني باز دوست داشتني است.
"يدالله" را توي "همنوايي. . . " به ياد بياور. او مدام ميگويد بيمار رواني است. خود را آدمي (ببينم متضاد دوستداشتني چه ميشود؟) نا. . . غير جذاب معرفي ميكند. اما باز ميبينيم هر زني به اونزديك ميشود، دلبستهاش ميشود. "رعنا" دوستش دارد و با اصرار ميخواهد خودش را به او بچسباند (البته تا وقتي سر و كلهي "سيد" پيدا نشده)، م.الف.ر خيلي زود عاشقش ميشود، اينگريد، دختري كه خيال كنم ويلون مينواخت، با ديدن "يدالله" هوش و حواس برايش نميماند. اين مرد هرچه هم بگويد من اينطورم و آنطور، باز من خواننده ميبينم يك چيزي توي وجود اين آدم هست، يك مغناطيسي كه او را جذاب و دلنشين ميكند. "مندو" هم با آن صوت داوودي كه معرف حضور هست. راوي "وردي كه . . . " هم از اين امر مستثناء نيست. "سين" و "شين" مثل پروانه دورش ميچرخند و تر و خشكش ميكنند. خب حالا ببين در برابر بازار گرم اين "مرد اثيري" ما چه زني داريم؟ از "همنوايي. . . " شروع ميكنيم:
"رعنا" زني است كه دست به دست ميشود. "همنوايي . . . " را بدون "رعنا" در نظر بگير. كجاي داستان آسيب ميديد؟ در "چاه بابل" بودن فيليسيا لازم است چون كاراكتر پيشبرندهي داستان است. اما "رعنا" چه؟ البته زنهاي ديگري هم در "همنوايي. . . " هستند. م.الف.ر، خاتون، ماتيلد، زن راوي، بنديكت. اما كدام يك از اينها تصويري موثر در داستان دارند؟ در واقع اصليترين زن اين رمان همان "رعنا"ست كه ميشود به يك بغلخواب سيار تشبيهاش كرد و بعد م.الف.ر كه بيمقدمه عاشق راوي ميشود و تا پايان داستان هم معلوم نميشود دليل نافرجامي اين عشق چيست. و بعد همسر راوي كه ميميرد و دخترش كه گم ميشود و راوي با خونسردي آن را گزارش ميكند. با همان بياعتنايي كه در "وردي كه . . . " مرد وقتي معشوق جوانش براي سقط جنين از خانه بيرون ميرود، خواب ميماند.
"يدالله" در "همنوايي. . . " بعد از آن نطق موثر در مورد تشابه زن ايراني با ارابه، نگاه ريشخند آميز و عاقل اندر سفيهانهاي نسبت به زن دارد. نگاهي سنتي كه توي همين چهارديواري خودمان مدام ميپيچيد به دست و پايمان. نگاه همان كساني كه به "بيوه" ميگويند "ميوه" و زير لب ميخندند، همانها كه به دختر مجرد سن بالا ميگويند "ترشيده"، همانها كه از زن سه چيز ميخواهند: زيبا باشد، آشپز خوبي باشد، مادر نمونهاي باشد. و مدام همين تصاوير را ميسازند برايمان.
در "چاه بابل" فيليسيا را داريم. زن اثيري. چشمها مثل دو الماس بيطاقت، بدن مثل مرمری تراشیده، فرشته ای در غالب انسان و نمادی از ناهيد كه هاروت و ماروت را آنطور مچل خودش ميكند. اين همه را كه ساختي حالا مردي هست كه اين فرشتهي دست نايافتني را پله پله فتح ميكند. اول لبها، بعد سينهها و بعدتر مثلث برمودا. و بعد هم بايباي و مرد پناه ميبرد به دامان "نايي". به دامان امن مادر. البته "فليسيا" شايد فعالترين زن رمانهاي "قاسمي" باشد؛ چرا كه او تنها كسي است كه به هر قيمتي ميخواهد زندگي كند. اما اگر زاويهي ديدمان را بچرخانيم و از نگاه "مندو" به اين زن نگاه كنيم، او هرزهاي بيش نيست كه براي طي كردن پلههاي ترقي هر بار در آغوش مردي ميافتد.
"وردي كه . . . " هم كه تكليف زنانش مشخص است. بيش از اين خيلي گفتند و نوشتند و خيال نكنم ديگر لزومي باشد به طرح و تحليل "سين" و "شين".
ميداني سپينود عزيز، وقتي سه رمان "رضا قاسمي" را بازخواني ميكردم، به اين نتيجه رسيدم كه نويسندهي ايراني (مرد و زنش توفيري ندارد) شايد در تكنيك به نگاهي مدرن دست يافته باشد اما بينشش همان نگاه آدمهاي سنتي است.
و در آخر اين كه:
شايد بشود گفت: "ضد زن" بودن بد است، همانقدر كه "ضد مرد" بودن. چرا كه ما در واقع با اين بينش نيمي از جمعيت بشر را حذف كردهايم. اما با اين همه من اين را به تنهايي بد نميدانم. نويسنده كه قرار نيست پيغمبر باشد. نويسنده نتيجهي تجربيات شخصي خودش را داستان ميكند و به من و تو ميفروشد. پس باز ميگويم من اين همه را به عنوان يك ويژگي در نظر ميگيرم، اما ديگر از من نخواه تا سر تكان بدهم و بگويم خب بله درست است زنها جدا همينهايي هستند كه توي داستانهايمان تصوير ميشوند.
ديگر اين كه "به قول دوستي" بايد ديد مردي ضد زن تربيت شده با كلا ضد زن است. خب در مورد اول ميشود گفت، او طبق الگوي تربيتياش دارد پيش ميرود و غير اين را بلد نيست. اما در مورد دوم. . . راستي غير از تربيت چه چيزي ممكن است مردي را "ضد زن" كند؟ تجربياتش؟ و آيا اين چيزي جداي تربيت است؟ نميدانم.
خب خيال كنم حرفهاي من تمام شد. شايد ديگر چيزي در چنته نداشته باشم.
قربانت و مخلصيم
سپینود جان (اين، جاي آن "پونه جاني" كه خرج ما كردي –بگذار همه از اين نان قرض دادن من بالا بياورند-) عجالتا كاري به ادبيات ندارم. گاهي فكر ميكنم دوستيها و روابط انساني مهمتر از ادبيات باشد. گاهي هم خيال ميكنم اين هر دو (يعني آدمي مثل من و ادبيات) چنان به هم آميخته كه من بدون آن يكي هيچ معنا ندارم. اما همهي اينها براي اين بود تا بپرسم "بر ما چه رفته است سپينود؟" چرا اين همه غم داري؟ و ربطش به بحث ما چيست كه اگر بگويي طولاني ميشود؟ اگر خواستي تلفني ربطش را بگو.
اما براي اين كه اين همه "غم" را از توي دلت يك طوري بياورم بيرون چيزكي تعريف ميكنم كه بسيار بيربط است به بحث ما و البته شايد يك جايي هم توي بينهايت مثل خطوط موازي كه بالاخره به يك مرگي به هم ميرسند اين چيز به موضوع بحث ما مربوط شود. چند روز پيش توي كانتر وبلاگم ميچرخيدم. خب دوستان از اقصي نقاط دنيا به من لطف دارند و به بهانهي جستجوي لباس زير دختر همسايه و اعضاي بدن زنعموي محترم گاهي سري هم به من ميزنند. انگار كه تنكهي زن همسايه روي بند رخت پهن باشد و باد آورده باشدش به وبلاگ بنده. من هم ديگر عادت كردهام، ميدانم كه تو هم از اين جور ويزيتورها كم نداري. اما چيزي كه در تاريخ وبلاگ نويسي من بينظير است كلمهاي بود كه چندي پيش سرچ شده و طرف را چهار دست و پا انداخته بود توي "كتاب در خانه":
والا من ماندهام انگشت گزان كه چه جور ذهني ممكن است توي اينترنت دنبال زفاف پيش از انقلاب بگردد و اصلا زفاف آن وقتها چهطور بوده؟ راستش من بسيار تشويق شدم بروم، سرچ كنم تا بلكه بفهمم زفاف قبل از هشت سال دفاع مقدس چه شكلي بوده يا قبل از ماجراي هجدهم تير، يا مثلن قبل از پرتاپ انوشه انصاري به فضا، شب زفاف چه مناسباتي داشته، خلاصه اين كه غجب جانوري است اين آدميزاد.
بگذريم. . .
اما در مورد بحثمان: ترجيح ميدهم بيمقدمه شيرجه بزنم ميان بحث و طبق عادت ديرينم كلمه به كلمه پاسخ دهم، پاسخ كه نه، گفتوگو كنم:
در مورد پرداخت مستقيم به "رضا قاسمي" خيال نكنم ايرادي داشته باشد. يعني اگر قرار باشد يك طرف اين بحث من باشم، ترجيح ميدهم در مورد آثار همين نويسنده باشد، چون من به تازگي كارهايش را بازخواني كردهام و احتمالا بيشتر ميتوانم در اين مورد حرف بزنم و حقيقت اين است كه من خيال ميكردم (در ادامهي بحثهاي تلفني) اصلا موضوع بحث ما آثار ايشان باشد، اما اگر غير از اين است تا آنجا كه اطلاعات محدود من ياري كند، هستم. پس اجازه بده بستر اصلي بحث همين باشد تا جايي كه شاخه، شاخه شود. موافقي؟
اما همين آغاز بحث ميبيني كه بايد برويم سراغ آثار ديگر ادبيات ايران. از فرسي ميگويي و از هدايت. در مورد فرسي چيزي نميگويم. خيال ميكنم با خواندن يك رمان از نويسندهاي نميشود به جهان بينياش پي برد، اما هدايت. آيا هدايت نويسندهاي ضد زن است؟ ببين وقتي خوب فكر ميكنم ميبينم اين "ضد زن" بودن نيست كه آزارم ميدهد. اين "چهگونه ضد زن" بودن است كه توي ذوقم ميزند.
من مخاطب ادبياتم و نه مفتش شش انگشتي؛ به من مربوط نيست كه صاحب يك اثر ضد زن باشد يا همجنسگرا يا زن ذليل يا مرد ستيز يا هر چيز ديگري. من حتا اينجا كه دارم مينويسم اعتراضي به نوشتههاي هيچ نويسندهاي ندارم. قصد من تحليل و موشكافي است تا ميان اين گفتوگو چيزي ياد بگيرم. اصلا صريح بگويم، دوست دارم بحثي راه بيافتد و كلامي رد و بدل شود و اين همه بهانهاي شود براي خواندن و نوشتن. اگرنه موضوع ارزشگذاري نيست، فقط داريم درمورد خصوصيت بارز اثري حرف ميزنيم. من ميگويم اين نوع نوشتن عليرغم همهي زيباييهايش "من يك نفر" را آزار ميدهد. در مورد هدايت براي من اينطور نيست. چرا نيست؟ چون هدايت فضايي را ميسازد تو سري خورده. توي داستان "مردهخورها" ما با چند زن به معناي حقيقي احمق مواجهايم، اما مگر مرد داستان چيست؟ او هم از همان قماش است. مرد هدايت موجودي روشنفكر يا تافتهي جدا بافته نيست. پس براي من زن و مردش در يك كفهي ترازو قرار ميگيرد. "حاجي مراد" ماجراي مردي است كه زنش مدام به او سركوفت ميزند، تو دلت براي مرد ميسوزد اما اين ميان ميبيني با آن گذشتهي "حاجي" زنش هم حق دارد. هدايت توي بوفكور هم به خيالم ضد زن نيست. اگرچه ماجراي اثيري و لكاته از همانجا انگار شروع شد، اما باز من ميبينم مرد داستان هم آش دهنسوزي نيست، پس من با نقد بشريت مواجهام.
اما در مورد آثار "رضا قاسمي" ماجرا براي من فرق دارد. ببين قبل از ادامهي بحث بگويم اين "منم منم" گفتنهايم تنها از اين سبب است كه تاكيد كنم روي نظر شخصيام و تعميمش ندهم، چون نه سوادش را دارم و نه هيچ ميدانم كه دهسال ديگر اگر زنده باشم، حرفهاي امروز خودم را قبول دارم يا نه. و اما ادامه اين كه، "مرد" رضا قاسمي چه وقتي كه راوي اول شخص است، (همنوايي و وردي كه . . . ) و چه وقتي كسي روايتش ميكند (چاه بابل) يك بازي با من ميكند كه شيفتهاش ميشوم. مرد رضا قاسمي يا صوت داوودي دارد يا نويسنده است يا نقاش و نويسنده و مجسمه ساز و نوازنده و همهي اينها با هم و تازه اضافه كن آن همه بيماريهاي عجيب و غريب روحي را كه قلب هر زني از جنس من و تو را ميفشارد. ببين جدي و جداي از هر تعارف اگر تو مردي با اين مشخصات بيايد سراغت دست و پايت را گم نميكني؟ البته تو خانمتر از اين حرفهايي، اما من شيرجه ميزنم توي چنين رابطهاي. (باز دارم چيزهايي ميگويم كه عواقبش را نميدانم) دارم از "مرد اثيري" حرف ميزنم. "مرد اثيري" هم شايد تاريخي به قدمت "زن اثيري" داشته باشد. "سهراب زرجو" را يادت هست؟ به دل ما نچسبيد ولي خيليها غش و ضعف كردند برايش. چرا ما خوشمان نيامد؟ چون زيادي "رو" بود همه چيزش. "بت من" هم مرد اثيري است اما من "تو فيس" (two face) را بيشتر ميپسندم. ميزان "اثيري" بودن مردان "قاسمي" طوري است كه ماجرا در تار و پود داستان جريان دارد و چيزي جدا افتاده از داستان نيست. اين ميزان باورپذيري مردش را بيشتر ميكند. اين حسن كار است اما من خيال ميكنم قاسمي عمدا دارد عشوهگري ميكند، دلبري ميكند از خوانندهاش. چرا؟ اينها را بچين كنار اين مبحث كه ما داريم "رمان تفكر" ميخوانيم.
رمان همنوايی شبانه اركستر چوبها به شاخه اي از ادبيات تعلق دارد كه تمام تلاش نويسنده در آن بكاربستن پنهاني تفكر در پيش زمينه داستان است. او در «رمان ـ تفكر» ميكوشد پيامها وانديشههاي خود را بطور غير مستقيم از زبان شخصيتهاي داستان، به خواننده عرضه كند. حرفهايي كه حتي جداي از متن داستان نيز قابل بررسي است:
«حس شهادت طلبي ومظلوميت، كه مشخصهاي كاملا ايراني است، هيچ گاه در طول تاريخ اجازه نداده است تا مسائلي را كه با يك سيلي حل ميشود به موقع رفع و رجوع كنيم؛ گذاشتهايم تا وقتي با كشت و كشتار هم حل نميشود خونمان به جوش آيد و همه چيز را به آتش بكشيم و هيچ چيزي را هم حل نكنيم.»
(نگاهي به همنوايي مهدي فيضي)
اي دل غافل يعني چه؟
در همنوايي ما با يك راوي ماليخوليايي طرفيم، پس ما در يك عدم قطعيت عجيب دست و پا ميزنيم، موقعيت طنزآميزي است؛ در حالي كه داريم نظر راوي را در مورد زن ايراني ميخوانيم و از عصبانيت ميلرزيم، يادمان ميآيد كه راوي اصولا اتصالي دارد . . . هي يادمان ميآيد و باز از خاطر ميبريم. بعد باز كه يادمان ميآيد ميبينيم داريم رمان تفكر ميخوانيم. . . آيا ميشود داستان را توي يكي از اين سبكها و دار و دسته هاي ادبي جا داد؟ خب اينطوري تحليل و بررسياش سادهتر ميشود اما آيا همهي آثار هنري جا ميشوند توي اين چهارچوب؟ آيا من دارم نتيجه ميگيرم اين كتاب بيانگر عقيده و نوع نگاه و تفكر نويسندهاش است؟ آيا رمان تفكر عقايد نويسنده را بيان ميكند يا تفكرات راوي داستان را؟ و اين دو چه قدر با هم تمايز دارند؟ در چاه بابل هم همين عدم قطعيت را داريم. . . ورود ناگهاني نويسنده به ميان ماجرا و نهيب زدن به خواننده كه : هي تو داري داستان ميخواني يادت باشد.
از همهي اينها بگذريم ميبينيم اين "رمان-تفكر" يك سرش ميرسد بيرون داستان. اين سرنخ را بگير و وصل كن به آن ورودهاي نويسنده به جهان داستانياش، ا؟ پس اين "مندو" يا "يدالله" يا "ر.ق" ميشود كه نمونهي بيروني هم داشته باشد؟ يعني چيزي بيرون داستان. خب آقاي نويسنده دارد از بيرون و درون داستان براي من دست تكان ميدهد. من سپر انداختم. عجب آقاي محترمي.
من (تاكيد ميكنم "من") مرد اثيريام را پيدا كردهام، خوب كه دل باختم حالا ميرسم به زن ماجرا. . .
خب سپينود عزيز امروز پنجشنبه است و بانكها زود تعطيل ميشوند تا اينجاي داستان را داشته باش، ادامهاش بماند براي شب كه فارغ شديم از زندگي روزانه. كاش ذهن آشفتهام ياري كند و بشود به حرفهاي توي مغزم يك سر و ساماني بدهم.
راستي در مورد پينوشت بيربطم: اين حق را به من بده گاهي كارهاي بيربط بكنم. خودت ميداني چه آدم هيجانزدهاي هستم. اين خصوصيت مرا بپذير و هرجا كه ديدي آزارت ميدهد چشمت را ببند و گوشت را بگير، من هم قول ميدهم حواسم باشد تا مثل آن دفعه كه آمده بودم تهران و همه چيز را زير و رو كردم، نشود. يعني ديگر حواسم هست آسيبي به كسي نرسانم. اما در مورد سردوزامي بي هيچ توضيحي نظرم همان است كه بود. البت در مورد داستان ماجرا فرق دارد. من كه هنوز در مورد داستانهايش چيزي نگفتهام. بي شك ادبيات تعارف ندارد.
خب سپينود عزيز انگار توپ را انداختهاي طرف من. حقيقت اين است كه هيچوقت پينگپونگ باز خوبي نبودهام. يادم هست فاميلي داشتيم كه توي خيابان باغچهبيدي زندگي ميكرد. در خانهشان ميز پينگپونگي داشتند، جمعهها ميرفتيم آنجا. "پ" با "سين" پينگپونگ ميزد. من هم با گردن كج پشتم را ميدادم به ديوار سيماني كه از ْآفتاب تابستان داغ بود و زل ميزدم به كريهاي اين دو نفر. "سين" دختر آن خانواده بود. هميشه وقت سرو زدن چشمانش را ريز ميكرد و راكت را يك طوري ميگرفت، ميگفت چينيها يا ژاپنيها اينجوري ميگيرند. حالا چيني يا ژاپني چه فرقي دارد. حتا مرد و زنش هم فرقي ندارد. يعني اين "سين" كه ميگويم يك آدم عجيبي بود و هنوز هم هست. وقتي ميديديش خيال ميكردي پسري باشد، حالا هم كه ببينيش مثل مردي چهل و چند ساله است كه چاق باشد و موهاي اطراف گوشش سفيد شده باشد. اما خب او زن است. يعني از اولش هم زن زاييده شد، اما انگار زياد راضي نبوده از اين بابت؛ يا اين كه شايد خانوادهاش بعد از سه تا دختري كه به دنيا آمد، انتظار نوزادي را ميكشيدند كه وسط پايش چيزي آويزان باشد، و چون آنطور نشد، اينطور شد، كه اين بندهي خدا از روز اول تولد، لباس پسرانه بپوشد و نام پسرانه بگيرد و شيوهي مردانه داشته باشد. اوه، شيوهي مردانه! راستي فرقش چيست؟ ببين سپينود عزيز همي گويم و گفتهام بارها، من تفاوتي بين اين دو نميبينم. يعني زن و مرد اگر در شرايط مساوي رشد كنند، تفاوتي با هم ندارند. من نميتوانم قبول كنم كه آدمي چون زن هست، دروغگو باشد يا حسادت كند. قبلن در اين مورد همين جا با هم حرف زدهايم، اما چيزي كه مايلم حالا در موردش بحث كنيم، آن چيزي است كه دامنهاش ميرسد به ادبيات و دقيقن همان چيزي كه تو اشاره كردهاي، "نگاه ضد زن" بعضي از نويسندگان. خب از چه كسي شروع كنيم؟ خيال كنم بهتر باشد از كسي بگوييم كه اين روزها زياد در موردش ميگويند و ميشنويم. اگرچه بعضي از نامها درعدهاي از آدمها آلرژي ايجاد ميكند. مثلن اگر بگويي "هوشنگ گلشيري" تن خيليها كهير ميزند، يا اين كه "فروغ فرخزاد" حالا بيش از آن كه آدم را ياد زني بياندازد كه فرياد ميكشد: "گنه كردم، گناهي پر ز لذت. . . " آدم را ياد نيمرخي با مژگان برگشته و نگاه خمار در پس زمينهي شمع و گل و پروانه مياندازد. خب اين هم سهم ماست. چيزي كه از گذشته مانده را لگدمال ميكنيم و تمناي آنچه خود داريم را هم ز بيگانه. يادت هست در مورد "بهرام صادقي" چه ميگفتي؟ خلاصه حالا هم تا بگوييم "رضا قاسمي" ميشويم مرغ و گوسفند و قدقد و بعبع و اين حرفها، اما خب همانطور كه گفتي خيالي نيست. فكر كنم بايد ياد بگيريم هر چيزي را بشنويم. نه اين كه مثلن ما خيلي بزرگوار تشريف داشته باشيمها، نه. موضوع اينجاست كه ما معنقديم به آزادي عقيده و اين اعتقاد بايد كه يك جايي به مرحلهي ظهور برسد. براي همين است كه هر روز بيشتر از قبل به اين نتيجه ميرسم كه نقد، حداقل در شكل رايجش در كشور ما، كاري بيفايده است. كسي چيزي ميگويد، چيزي مينويسد. من ميتوانم تحليلش كنم، تفسيرش كنم و سئوالاتي مطرح كنم و پي پاسخش باشم ، اما نميشود قانوني مدون در نظر گرفت، چرا كه به قول "مگريت" رحمهالله عليه: "اين يك چپق نيست". از كجا معلوم چيزي كه برداشت من بوده هدف واقعي گويندهاش باشد. اما با اين همه من آزادم عقيدهام را بيان كنم. شيوهي من البته محترمانه خواهد بود. يعني تلاشم اين است، اگر يك وقتي چيزي گفتم اميدوارم سوءتفاهم نشود و بگذاري به پاي آن لحن گاه و بيگاه من كه ناخودآگاه نيشدار و آزار دهنده ميشود. پس موضوع بحث اين باشد:
"چرا (اصلا) رضا قاسمي يك نويسندهي ضد زن محسوب ميشود؟"
يا
"گربهها روي شيرواني داغ چهچه ميزنند"
موافقي؟
پيوست: گاهي چيزهايي به ذهنم ميآيد كه هيچ نميدانم گفتنش چه عواقبي دارد. حالا هم اين ميانه ياد چيزي افتادهام كه خيلي دوست دارم بگويم. آن هم مربوط است به آقاي سردوزامي. من عددي نيستم، يعني تعارف كه نداريم، هيچ خيال نميكنم حس و حال من نسبت به دوراني از تاريخ ادبيات ايران و آدمهاي آن دوره، براي كسي چندان اهميتي داشته باشد، اما اين را به قول آقاي سردوزامي محض اين كه يادم نرود ميگويم: من به ايشان (اكبرسردوزامي) بسيار ارادت دارم. چرايش را نميدانم. شايد به خاطر محبت و صداقتي باشد كه از اين فاصلهي دور در ميان نوشتههايشان پيدا كردهام يا حتا شايد يك جور حس كور باشد نسبت به كسي كه همنشين گلشيري بوده. هر چه باشد، حسم براي خودم محترم است و در عين حال براي من هم سئوال است كه چرا كسي مثل سردوزامي كه داستان را به آن خوبي ميشناسد، آن علم و بينشش را خرج اين رمان آنلاين اخير نميكند. "پرسش" مال من است و البته هيچ كسي مسئول پاسخ آن نيست.
عمري دگر ببايد بعد از وفات ما را
كين عمر طي نموديم اندر اميدواري
هوا يك طوري است. شفاف و خنك. توي آسمان صداهايي پراكنده است. صداي يك جور پرنده غير از گنجشك. اينجور صداها را فقط ميشود توي اين شهر شنيد. دلتنگم. دلتنگ چيزي كه دقيقن نميدانم چيست. امروز پنجشنبه است. اما هوا بوي جمعه را ميدهد. جمعهها آبستن حادثه است. هميشه برايم اينطور بوده.
حالا ميفهمم چرا اين روزها نميشود بنويسم. چون هذيان نويسي را كنار گذاشتهام. وقتي ننويسم، نميشود كه بخوانم. وقتي نخوانم نميشود كه بنويسم.
حالا جيرجيركي دارد ميخواند. دلم براي روزهايي كه محمود زنده بود تنگ شده. اين دلتنگي براي يك فرد نيست و نه حتا براي يك دوره. اين دلتنگي حالتي از افسوس با خودش دارد. اگر محمود بود شايد من هيچ وقت اين نياز نوشتن و خواندن را در خودم نميديدم، اما ميشد كه اوضاع جور ديگري باشد. (ميشد؟)
دلم يك تپهي سبز ميخواهد. تنها هم نباشم. همه باشند. همه نه، بعضيها باشند. "آذر" و "میترا" و "پری" و "زینت" باشند. اما "زینت" اين همه افسرده نباشد و "ميترا" هم اين قدر با هیجان حرف نزند. و بچهها با هم توي سبزيهاي تپه غلت بزنند.
مهم نيست چه مينويسم. مهم اين است كه اينطور نوشتن حسي را در من بيدار ميكند كه اگر نباشد ميميرم.
"ميم" دارد به آريا زبان ياد ميدهد. "ميم" زياد ميخندد. خيال كنم "ميم" خيلي تنها باشد. تنش گوشتالود است و قد كوتاهي دارد. خط چشم هم ميكشد. دلم برايش ميسوزد. پشت خندههايش چيزي پنهان مانده. يك حسي از خود كوچك بيني در برابر اطرافيان و اين باعث ميشود كه باز هي بخندد و بخندد و گيج بزند و آدم را هم گيج كند. ياد خودم ميافتم وقتي زياد ميخندم يا وقتي زياد راه ميروم. ياد خودم ميافتم كه پا در هرجايي ميگذارم، طوفان ميشود. "ميم" هم از وقتي آمده جو خانه به هم ريخته. صدايش مثل رنگي ناسازگار ميپاشد به در و ديوار و ميماسد و همه جا را بد شكل ميكند. زمان ميخواهد تا آرام بگيرد. بايد بتواند به خودش اعتماد كند. همان چيزي كه من هم كم دارم. به اين جور آدمها بايد محبت كرد و يك طوري حاليشان كرد كه براي خودشان چيزي هستند. من نميدانم كه حالش را دارم يا نه. من معمولن خودخواهتر از اين حرفها هستم.
امروز رفتم تا اسم آرش را براي كلاس . . . بنويسم. كلاسشان توي يك زير زمين خيلي خنك است. زير زمين مال يك خانهي بزرگ است. خانه توي يك كوچهي پهن بنبست است. اسم دبيرشان "الف" است. "الف" سر طاسي دارد و چانهاش خيلي دراز است. وقتي ميخندد شبيه اسب ميشود. نگاهش مهربان و باهوش است. جوري نگاه ميكند كه انگار همه چيزي را ميداند. فقط وقتي فهميد من كه هستم، توي نگاهش حيرت بود. گفت كه با مهندس هم اتاق بوديم. گفت يادشون تو قلب ماست. اما قبل از همهي اينها خيلي نگاه كرد و خيلي سكوت كرد و خيلي هم تعجب. و من مانده بودم حيران و خيال ميكردم نتوانستهام درست تفهيم كنم كي هستم وآرش چه نسبتي با من دارد و من چه نسبتي با پدر آرش دارم. من توضيح ميدادم و او نگاه ميكرد. آن قدر نگاه كرد كه بچههاي پشت سريم خندهشان گرفت.
گفتم يه دفتر فانتزي دو خط ميخوام. دوست داشتم قشنگترين دفتر دو خط را براي آريا بخرم. دوست دارم خاطرهي خوشي از كلاس زبانش داشته باشد. دفترهاي دو خط زياد قشنگ نبودند. يكي را انتخاب كردم كه روش عكس كارتوني كابويي خوش بر و رو بود. بعد آقاي "ال" از پشت كتابها سر و كلهاش پيدا شد. آقاي "ال" را كه ميبينم خيالم راحت ميشود. او كه نباشد، شاگردهايش توي دست و پاي هم ميلولند و هيچ كاري درست پيش نميرود. آقاي "ال" خيلي آرام انگار بخواهد در مورد چيزي هم مهم و هم غير قانوني حرف بزند گفت كه توي انبار بالا مقداري كتاب هست. از آن كتابهايي كه "به دلايلي" اجازهي چاپ مجدد پيدا نكردهاند. و اين "به دلايلي" را يك طوري گفت، جوري كه من بي اختيار ياد مردي افتادم كه توي محلهمان است و هميشه لباسش را روي شلوارش مياندازد و حالت لبهاش طوريست كه انگار بخواهد پس ماندههاي استفراغي را توي دهانش نگه دارد. بعد من رفتم بالا. كتابها خيلي بودند. همه جور هم تويشان بود. بالا بوي خاك ميداد و بويي ديگر كه مرا ياد اتاق "هانتا" ميانداخت. قفسهها را گشتم. از بالا تا پايين و بعد دو زانو نشستم و باز گشتم و روي زانوهايم راه رفتم. بعد چند بار تلفن كردم. اول به "سين"، مشغول داستانش بود و صدايش يك طوري شده بود. گفت اكبر رادي معركه است، يا شايد هم گفت شاهرخ مسكوب، يادم نيست. اسامي يادم نميماند. بعد يك آقاي چهل و چند سالهي بدون ريش و سبيل با موهاي جو گندمي آمد بالا. دنبال كتابهاي موسيقي ميگشت. من كتابهايم را چيده بودم روي هم. كتابهاي مرا زير و رو كرد و من بهش چشم غره رفتم. بعد باز تلفن كردم. ". . . " اين روزها صدايش يك طوري است. بدجوري ميخندد. نخندد بهتر است، اينطوري خيالم راحتتر است. گفتم دورههاي مجلهي "سخن" خوبه؟ گفت من دارم. و من ياد كارتونهاي پر از كتاب افتادم. بعد صدايم را طوري كردم كه آقاي بدون ريش و سبيل بشنود. گفتم "اسرار درهي جني" هم هست.، اما فقط يك دونه مونده. بعد ". . . " باز چيزي گفت و صدايش دور شد، حواسش به كسي ديگر بود. قطع كه كردم آقاي بدون ريش و سبيل "اسرار دره جني" را با اصرار داد به من.
اينطور نوشتن را دوست دارم. برايم خوب است. نميگويم چرا، حوصله ندارم.
وقتي تهران بودم فهميدم كه يك نخ سيگار و يك فنجان قهوه، با آن زلفهاي بر باد رفته، در من چه غوغايي به پا ميكند. دوست داشتم آن لحظات تمام نميشد و من همينطور روي آن مبل چرمي كرم رنگ، صاف مينشستم و به تو نگاه ميكردم. دوست داشتم زندگي من فقط همين بود كه آنجا بنشينم و حرف بزنم. ولي خب زندگي سختتر از اين حرفهاست و سختتر از آن، "نوشتن" است. "سين" عزيز نميدانم و راستش بيشتر از "نادانستن" حس ديگري در من بيدار شده. با آن حرفها كه دربارهي متون كهن و گلشيري و آن چيزهاي ديگر گفتيم و شنيديم، حالا ديگر خيلي برايم سخت است و بسيار خجلم كه چهطور خودم را نويسنده تصور ميكردم. اين روزها به سفارش تو مشغول خواندن "لذت متن" هستم. و عجب تكان دهنده بود اين پرسش كه "آيا آن چه با لذت نوشته شده، حتمن با لذت هم خوانده ميشود؟" ميداني؟ من ديگر غلط بكنم به كسي بگويم نويسندهام. اصلن داستان تواضع و درويش بازي و خاك صحنه و اين بازيها نيست. يك واقعيت است كه اين روزها، لحظه به لحظه دارم در خودم و در بيرونم كشف ميكنم. راستش، ديگر نه خودم را نويسنده ميبينم و نه خيليهاي ديگر را كه حتا چندتايي كتاب منتشر شده هم دارند. حالا نويسندگي براي من چيزي نيست كه تنها با غريزه و جنونم سر و كار داشته باشد. نويسندگي كاري تحقيقاتي است، جدي و پيوسته و غير از اين لاس زدن با كلمات است و من اين جا صادقانه و در كمال هشياري اعتراف ميكنم من تا به حالا فقط با كلمات بازي ميكردم و از اين به بعد هم خيال كنم همين باشد، چون جدن نميدانم تاب و تحمل آن تلاش نفسگير را كه حريفي مانند "داستان" ميطلبد، دارم يا نه. عشق به نوشتن و قصه پردازي هنوز در من جريان دارد و حتا شايد بيشتر از گذشته، اما حال كسي را دارم كه آنقدر عاشق است كه خودش را لايق معشوقش نميداند.