كوتاه دربارهي آتما، سگ من
از چوبك چيز زيادي نخواندهام. يعني به تازگي شروع كردهام؛ بعد از هدايت. داستاني كه اخيرا از او خواندم "آتما، سگ من" نام داشت. داستاني با فضايي غريب و تصاوير معركه. به نظرم چوبك در فضاسازي بسيار از هدايت موفقتر بوده و همينطور در زبان پيشرفت بيشتري داشته. اگرچه در حين خواندن چوبك هم من همان مشكلي را داشتم كه با هدايت دچارش بودم. متن داستانهاي اين دو نويسنده را من از اينترنت گرفتهام و البته پر است از غلطهاي ويرايشي و جملهبنديهاي عجيب و غريب. اما بعضي از اين نكات (به طور قطع نميگويم غلطي در كار بوده) مربوط ميشود به شيوهي نگارش اين دو نويسنده. مثلا لحن چوبك در همين داستان آتما... گاه زيادي شاعرانه ميشود. البته شاعرانه بودن لحن راوي اين داستان كاملا منطقي است. راوي آدمي تنهاست و ظاهرا قاضي بوده، اهل موسيقي است و عزلت خود را دوست دارد. چنين آدمي ميشود كه اينطور شاعرانه بينديشد. اصولا آدمها در تنهايي يا شاعر ميشوند يا ديوانه!
لحظه ای گمان بردم هوای زهرآلود خانه مرا به سوی مرگ کشانده. تپش دلم یک در میان شده بود شاید پینکیِ کوتاه مرا گرفته بود و پریشان خوابی نیز دیده بودم. موزیک همچنان بر دستگاه خود کار تکرار می شد. آهنگ که به پایان می رسید، دوباره بازوی خودکار به جای نخستین باز می گشت. ای کاش زندگی ما هم این چنین بود. کاش نغمه ي زندگی ما نیز از سر تواند گرفت. کاش «امید بر رمیدن بود».
اما اين شاعرانگي گاه از حد بيرون ميزند و راستش مضحك به نظر ميرسد. مثلا من نميدانم چرا نويسنده در اين جمله: " دیوار به دیوار باغ من یک مهندس آلمانی میزیست." به جاي "ميزيست" نميگويد "زندگي ميكرد". يعني يكجور نثر فاخر الكي در ميان بوده كه داشته كمكم تغيير شكل ميداده انگار. براي همين زبان داستان با تمام قدرتش، يك دست نيست. اما اين كه ميگويم قدرت در حين ناهمواري، اين است كه چوبك جا به جا با آوردن تصاوير دقيق و كار زباني هوشمندانه فضاي سياه، تلخ و مكرر يك آدم عزلت نشين را ساخته. لحن سرد و زبان يكنواخت (نه يكدست) راوي كه مدام از برگهاي ريختهي كف حياط وخزهي بسته شده روي آب حوض و گياهان پيچپيچ خودرو ميگويد و اين كه هيچ گفتگويي در داستان نيست، جز يكي دو جمله كه بين همسايه و راوي رد و بدل شده و آن هم نقل ميشود در خودگوييهاي راوي و سكوت محض كه پس زمينهاش تنها پارس گهگاه سگ و موسيقي مكرري كه از گرامافون پخش ميشود، است. اين همه، فضايي ساخته آنقدر ملموس كه داستان تقريبا بلند آتما . . . را تبديل به اثري خوش ساخت و به ياد ماندني ميكند. تصوير تكههاي گوشت خونآلود در بشقاب براي من فراموش نشدني است.
و هنوز با بشقابی که دوتا بیفتک خام خونین درونش بود وارد اتاق نشده بودم که دم در به پیشوازم آمد و سر و دم برایم تکان داد و کرنش کرد. لحظه ای ترسم ریخت. او محبت مرا جواب می گفت. بشقاب را رو گرانبهاترین فرشی که در اتاق بود گذاشتم. بجهنم که آن را با خونابه آلوده سازد.
چوبك هم مانند هدايت (در بوف كور) اشارهاي به تناسخ دارد. اگرچه اين اشاره بسيار پنهانتر از آثار هدايت است. راوي شبي خواب پسرش را ميبيند و بعد جا به جا پسرش در هيات سگ و سگ با چهرهي پسرش در خواب مرد ظاهر ميشوند. و آدم را به اين فكر ميرساند كه نكند اين سگ، پسرش باشد كه آمده تا انتقام گذشتهها را از او بگيرد.
اما پرسشي كه تا پايان داستان براي من بيپاسخ ماند اين بود كه راوي اين حرفها را كه حالا داستانش را ما ميخوانيم براي چه كسي ميگويد؟ يا اين كه اين همه، خودگويي است. امكان دومي بيشتر است، چرا كه راوي مدام ميگويد كه تنهاست و با هيچ كسي رفت و آمد ندارد. اما اگر اينها خودگويي باشد، چرا گاهي لحن راوي حالتي به خود ميگيرد كه انگار مخاطبي مقابل خود دارد؟:
دیوار به دیوار باغ من یک مهندس آلمانی می زیست. او هم، چون خود من یکه و تنها بود. ما با هم تنها سلام و علیکی داشتیم و یک جور آشنايی کناره جو و بی مزه و برهنه از چشم داشت های زحمت زای همسایه گری. هرگاه دم در کوچه، اتفاقا، همدیگر را می دیدیم لب های هردو به نیشخندی به سلام می لرزید و همین.
آدم هيچ وقت براي خودش اينطور از گذشتهاش تعريف نميكند. مگر اين كه زمان روايت مربوط باشد به گذشتهاي خيلي دور، كه حالا راوي نشسته و دارد به ياد ميآورد، اما بازهم اين لحن جور در نميآيد.
يا اين كه:
سگ را به خانه من آوردند با خانه چوبی قرص و قایمش و ظرف های آب و خوراکش و پلاسش. چرا او را راه دادم؟ خودم هم نمی دانم. برای اینکه به من پناه آورده بود؟ شاید برای این بود که چون از خورد و خوراکش خبر داشتم، نمی خواستم به دست نا اهل بیفتد و زندگیش خراب بشود.
اين نوع روايت همراه با پرسش، اشاره دارد به يك مخاطب.
حالا اگر فرض كنيم اصلا مخاطبي در كار بوده. اين مخاطب چه كسي است؟ نويسنده امكان هر تخيلي را از خواننده گرفته. راوي بارها تاكيد كرده هيچ كسي را ندارد. همسايهي آلمانياش مرده، "علي" نوكرش را هم جواب كرده. كسي نميماند.
با اين همه، داستان "آتما، سگ من" كاري بود كه خواندنش خالي از لطف نيست. داستاني "به قاعده". مثل غذايي كه نمك و فلفلش اندازه باشد. به نظرم اين داستان از نظر ساختاري(اگر بشود زبان را ناديده بگيريم) هيچ شاخ و برگ اضافي براي هرس شدن نداشت.
و يكي از بخارا پس از واقعه گريخته بود و به خراسان آمده، حال بخارا از او پرسيدند گفت: آمدند و كندند و سوختند و كشتند و بردند و رفتند. جماعت زيركان كه اين تقرير شنيدند، اتفاق كردند كه در پارسي موجزتر از اين سخن نتواند بود و هرچه در اين جزو مسطور گشت، خلاصه و ذنابهي آن اين دو سه كلمه است كه اين شخص تقرير كرده است.
سپينود عزيز داستانت را خواندم. لذت بردم. نه چون تو نوشته بودي. من لذت بردم شايد به خاطر فضاي غريبي كه داشت. شايد به خاطر آن مرد با آن مردمكهاي سياه كه يقهي كتش را بالا داده بود و پايش را ميكشيد "روي زمين كوچه"... راستي چرا زمين كوچه؟ يا چرا دستش را ميكرد در "عمق جيبش"؟ مگر جيب چه قدر عمق دارد؟ ايراد بني اسرائيلي ميگيرم. آنقدر داستانت به نظرم عالي آمد كه غير از اين نكته و چيز ديگري كه خواهم گفت، ديگر كم و كاستي نميبينم. اينها را هم ميگويم تا خيال نكني داستان را دقيق نخواندم. راستي من چه قدر از اين لحن تو خوشم ميآيد. لحن با زبان فرق دارد نه؟ خيلي وقت است كه اينجا ننوشتهام و نوشتن از خاطرم رفته. . . نوشتن كه نه، اين جا نوشتن، فراموشم شده. آنطور بي آداب نوشتن. ببخش اگر پراكنده ميگويم. زبان داستانت را دوست دارم. بسيار كاربرد دارد توي اين داستان. آن تاكيد و توجه راوي روي درخشندگي اشياء و بوي صابون، بسيار خوب از آب درآمده. يك جاهايي هم چيزهايي اضافه است. حرف ربط يا اضافه...انگار اشتباه تايپي باشد. البته تا به حال از تو غلط تايپي نديده بودم. تقصير من است. اگر آن شب تا دير وقت بيدار نگهات نميداشتم. . . راستي امشب "pmc" فيلم "روسري آبي" را پخش كرد. هفتهي پيش خانهي تو بوديم. كاش هفتهي پيش اين فيلم را ميداد. خدايا شكرت "نوبر كرداني" هم نشديم. خراب اين ديالوگ معتمد آريا هستم: "به خاطر خودش؟ به خاطر خودش كه حاضرم بميرم." من بودم و تو و سبا و خودش. به قول ابي عجب شبيي امشب. راستي گفتي داستانت را به شكل يك داستان مستقل ببينم. يعني فكرش را نكنم كجا وچه طور ميخواهد قرار بگيرد. خب داستان مستقل نبود به نظرم. يعني ميشد فصل يك داستان خيلي بلند مستقل باشد، اما اين به تنهايي داستان مستقل نبود. يعني آخرش كه از قضا خيلي هم عالي بود. آن لكهاي قرمز روي كلاغ بلور. . . خب من از خودم پرسيدم چرا كشتش؟ اين چرا اگر بي پاسخ بماند همه چيز را ميبرد زير سئوال. شخصيت مرد، شخصيت زن، حتي قصه و طرح اوليه. . . چرا اصرار داري اين بشود داستاني مستقل؟ اين يك فصل درخشان است. از دستش نده. بخشهاي ديگر را تكميل كن. اما ميشود و معركه است اگر فصل اول باشد. راستي آن پيرمرد مجنون دستفروش داستان تو، پسر عموي پيرمرد خنزرپنزر بوف كور نبود؟ يعني هيچ خويشاوندي با هم نداشتند؟ من اين داستان را بيشتر از بوف كور دوست داشتم. عيبي دارد؟