تبليغاتX
كتاب در خانه

عيد سعيد قربان بر عموم هم‌وطنان فرخنده باد!

+ جمعه سی ام آذر 1386 4:22 بعد از ظهر _ |

صدا و سيما گاهي سوتي‌هايي مي‌دهد كه تقريبا غير قابل جبران است. يك نمونه‌اش در اخبار ساعت بيست و دو شبكه‌ي سه امشب بود. من نمي‌فهمم اين ديگر چه روش خبر رساني است. مجري خبر با شكم برآمده و صورت نتراشيده، خنده‌ي گل و گشادي مي‌كند و مي‌گويد:

-         اخبار تصويري ما، امشب حسابي پر و پيمان است. از حج احمدي نژاد گرفته تا نبرد قوچ‌ها در الجزاير!

+ سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 10:30 بعد از ظهر _ |

محمود احمدي نژاد:

سال هشتاد و يك كه من شهردار تهران بودم، ما با چنان رشد عجيب قيمت مسكن مواجه بوديم كه بسيار از امروز چشمگيرتر بود؛ ولي آن وقت اين همه داد و فرياد نبود.

+ دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 11:45 بعد از ظهر _ |

مرتضي كربلايي‌لو برگزيده بخش مجموعه داستان جايزه ادبي مهرگان در گفت‌وگو با خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)، گفت: جريان داستان‌نويسي معاصر ايران به واسطه من و چند تن از دوستانم شكسته شده است و اکنون در فضاي خوبي به سر می‌برد.

كربلايي لو درباره احساسش نسبت به دريافت جايزه ادبي مهرگان گفت: من از دريافت اين جايزه كه آن را حق مسلم خودم مي‌دانم بسيار خوشحالم، چرا كه حق به حقدار رسيد.

 

بنی عامري در هنگام دریافت جایزه اش، گفت: خوشحالم از اینکه در مملکت فردوسی، نظامی، سهروردی، مولوی، حافظ، هدایت، چوبک، دولت آبادی، گلشیری و بسیاری دیگر از بزرگان ادبیات زندگی می کنم که پوست نویسندگانش خیلی کلفت است اما خوشحال نیستم که داستانهایم و نیز داستانهای دوستان دیگر پشت درهای بسته می ماند. در واقع برنده شدن من به خاطر این بود که بسیاری دیگر از آثار مجوز نشر نگرفته اند.

 

+ جمعه بیست و سوم آذر 1386 9:53 بعد از ظهر _ |

آقاي رئيس سلام. ببخشيد كه اين وقت شب مزاحم مي‌شوم، منتها ديدم هيچ راه ديگري ندارم تا حرفم را به گوش شما برسانم و اميدوارم كه شما اين نامه‌ي مرا ببينيد. من زني تنها هستم كه در شهرستاني كوچك زندگي مي‌كنم و مستمري بگير دولتم. من چند روز ديگر مي‌خواهم بيايم تهران. شنيده‌ام كه در تهران آدم‌هايي را كه چكمه‌ي بلند پوشيده‌اند، مي‌گيرند. من پارسال يك چكمه بلند خريدم. حقيقت اين است كه پارسال كسي نگفته بود كه پوشيدن چكمه‌ي بلند جرم است. اما امسال لابد جامعه شناسان ما فهميده‌اند كه يكي از دلايل تجاوز به عنف و فساد و فحشاء، همين چكمه‌ي بلند است. مشكل اين‌جاست كه من پول ندارم تا براي زمستانم كفش ديگري بخرم و مجبورم همين چكمه‌ي بلند را كه خيلي هم كهنه شده بپوشم. شايد بگوييد كه خب مي‌شود پاچه‌هاي شلوارت را بگذاري روي چكمه‌ات. بله اين هم راه حل خوبي است، ولي خدا شاهد است كه من پول ندارم تا شلواري جديد بخرم و شلوار پارسالم هم با توجه به اين كه هنوز قانوني در مورد ارتفاع چكمه‌ها صادر نشده بود، طوري است كه فقط توي چكمه جا مي‌شود. حالا مي‌خواستم خواهش كنم كه همان‌طور كه ما در شرع و قوانين اجتماعي تبصره و استثناء داريم، شما هم يك لطفي بكنيد و به اين بنده‌ي حقير با ديده‌ي اغماض نگاه كنيد و اجازه بدهيد چند ساعتي را كه من مجبورم توي خيابان‌هاي تهران راه بروم، با همان كفش پارسالي باشم.

 

با تشكر: زني با چكمه‌هاي ساقه بلند

 

در همين رابطه!

+ شنبه هفدهم آذر 1386 10:41 بعد از ظهر _ |

كبريت را كه بگذارم لب شومينه خشك مي‌ماند. خشك كه باشد به اشاره‌اي روشن مي شود. دود سيگار شكل‌هاي غريبي مي‌سازد. مثل مينياتورهاي چيني است.ديشب و پريشب يك شاهكار خواندم.  نويسنده‌‌ و دوستان نويسنده‌ي اين اثر بي‌سابقه در اوضاع خوبي به سر مي‌برند. فكر كردم فقط كسي كه ادبيات مملكتش در اوضاع خوبي به سر مي‌برد مي‌تواند چنين داستان‌هاي غافلگير كننده‌اي بنويسد.

خواندن شاهكار، باعث شد چند روزي از خواندن كتاب پيش پا افتاده‌ي ايشي زاكي ساگامي‌هارا عقب بيافتم.

دوست داشتم يك آكواريوم بزرگ داشتم. خيلي بزرگ، يكي از آن‌ها كه توي آمريكا هست. بعد همه‌ي نويسنده‌ها‌ي خودي را، كه در يك دگرديسي معكوس دارند تبديل به آبزي مي‌شوند، بيندازم توش. از نهنگش گرفته تا ماهي آزادش. فكر مي‌كنم، نهنگ توي آكواريوم جا مي‌شود؟

حقيقتش اين است كه من چيزي ديگر را دوست دارم. يك چيزي كه جرات گفتنش را ندارم.

كسي آن داستان "وودي آلن" را خوانده؟ همان كه جايي بود كه مردها، زنان دلخواهشان را سفارش مي‌دادند. زناني كه نه براي همآغوشي كه براي بحث‌هاي فلسفي با مردها دم‌خور مي‌شدند.

فكر مي‌كنم ايده‌هاي جديد به درد اشتغال‌زايي مي‌خورد.

دارم توي ذهنم دنبال معادل مي‌گردم. اگر هوشنگ گلشيري نهنگ باشد و يوسف عليخاني ماهي آزاد، ماهي دودي چه كسي مي‌شود؟ و دلقك ماهي كي؟ و ماهي كپور و ماهي سفيد؟ براي هر كدام مي‌شود يك معادل پيدا كرد. من عجالتا زويا پيرزاد را به عنوان پري دريايي معرفي مي‌كنم.

چند روزي است يك راه جديد پيدا كرده‌ام. يك كوچه‌ي پر پيچ و خم، پر از خانه‌هاي قديمي كه ديوارشان از نم زرد شده. توي اين خانه‌ها يكي هست كه هميشه از پنجره‌اش صداي ساز مي‌آيد، انگار كسي تمرين سنتور مي‌كند، توي آن خانه. خانه در بلندي قرار دارد. يعني چند پله مي‌خورد تا در ورودي. از زير پله‌ جويي روان است و دركنار‌ه‌هايش شبدرهاي نرم و نازك روييده. خانه‌اي بزرگي است و حسنش اين است كه كلي پنجره رو به كوچه دارد. كوچه‌اي كه مثل محله‌هاي قديمي ايتالياست.

من تا به حال ايتاليا نرفته‌ام.

من فقط تهران و انزلي و رشت و ساري و قائم‌شهر را ديده‌ام. اين آخري را خيلي ديده‌ام.

حالا يادم آمد كه بابلسر و ورسك را هم ديده‌ام و شايد چند جاي ديگر كه يادم نيست.

حالا يادم آمد، اما حوصله‌ي نوشتنش نيست.

تارهاي عنكبوت زير آفتاب مي‌درخشند.

اگر مي‌شد بوته‌ي موز خانه‌ام را با مداد رنگي مي‌كشيدم. آن سبز زلال و لكه‌هاي سايه و آفتاب روي برگ‌هاي پهنش، جان مي‌دهد براي هاشورهاي مدادي.

از صداي سهيل نفيسي خوشم مي‌آيد وقتي مي‌خواند:

"رقصم گرفته بود. . . مثل درختكي در باد. . . آن جا كسي نبود. . . غير از من و خيال و تنهايي"

بايد راه جنگل‌هاي اين اطراف را ياد بگيرم.

دوست دارم لب يك دره‌ي سبز بنشينم، پاها آويخته و سيگار بكشم و به صداي نفيسي گوش كنم.

+ شنبه هفدهم آذر 1386 8:59 قبل از ظهر _ |

 

ـ كجايي تو دختر؟

ـ  زير سايه‌ي شما. . .

- ها، پس جاهايي بوده‌اي.

ـ بله زير سايه! (به خيالم خيلي پاسخ جالبي داده‌ام)

ـ خدا انشاء الله به جناب ابتهاج عمر طولاني عنايت فرمايد!

+ چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 1:49 بعد از ظهر _ |

 

ماهم از هفته برون گشت و به چشمم ساليست

+ پنجشنبه هشتم آذر 1386 8:12 بعد از ظهر _ |

 

آرش بچه‌ي سختي بود. هنوز هم هست. وقتي پدرش فوت كرد، چهار ساله بود. گردنش باريك بود و چشم‌هايش درشت‌تر به نظر مي‌رسيد. نشستيم روي پله‌ي انباري خانه‌ي آقاجان، گفتم كه تمام شده. يعني گفتم مثل وسيله‌اي كه باتري خالي كرده باشد و از كار بيافتد، آدم هم اين‌طور مي‌شود و زمانش براي هر كسي فرق دارد. اين روش حرف زدن در مورد مرگ را قبلا خيلي اتفاقي توي يك كتاب روان‌شناسي كودك خوانده بودم و خب كي فكرش را مي‌كرد آن قدر زود به كارم بيايد. چيزي نگفت. فقط دست‌هاش را توي هم گره كرد و سر بزرگش را انداخت پايين، يا شايد اصلا اين‌طور نبود. شايد من چنين تصويري براي خودم ساختم تا همه چيز را بپيچانم. آدم گاهي خودش را گول مي‌زند تا به خودش و اطرافش معنايي خاص بدهد.

من گاهي هم از آن طرف بام مي‌افتم. مثلا سعي در عادي سازي مي‌كنم. يك جور تواضع دروغين كه خودم را هم گيج مي‌كند؛ آن قدر كه ديگر نمي‌دانم چه‌قدر از وجودم راست است و چه‌قدرش الكي است. كار از وقتي عيب پيدا مي‌كند كه در مورد ديگران هم همين رفتار را دارم. در مورد نزديكانم، فرزندانم. آن قدر توي رفتارم ادا درآورده‌ام كه حتي اين لحظه هم اطمينان ندارم، به همان تواضع ساختگي هم اعتماد ندارم. در مورد آرش هم اغلب همين‌طور بوده. وقتي در يك سال و نيمه‌گي تمام نقشه‌ي جغرافيايي را خود به خود ياد گرفته بود و از بر داشت، من سعي كردم خودم را بزنم به آن راه و بگويم خيلي طبيعي است كه بچه‌ي يك ساله و نيمه بداند "مالاگاسي" دقيقا جنوب شرقي (اگر درست گفته باشم) آفريقاست. چند ماه بعدش آرش داشت تلاش مي‌كرد نام انواع دايناسور را ياد بگيرد. من همان روزها فهميدم كه "تري‌سراتوپوس" همان است كه شبيه كرگدن‌هاي امروزي است. وقتي رفت دبستان، پدرش نبود تا از لحظاتي كه با دو پسرش مي‌گذراند، لذت ببرد. اين جمله خيلي كليشه‌اي و چيزي در حد فيلم‌هاي هندي به نظر مي‌رسد، ولي خب واقعيت است؛ يعني آن نبودن و آن افسوس كه هميشه گريبان مرا گرفته. اگرچه مي‌دانم همان فقدان مرا رساند اين‌جا كه حالا هستم و مي‌دانم اگر بود من حالا داشتم احتمالا با النگوهاي دور مچم بازي مي‌كردم. شش تا بود. حالا كه فكرش را مي‌كنم، براي خودم هم قابل باور نيست.  با اين همه بودنش براي بچه‌ها خيلي به‌تر بود.

ادعاي بزرگي است اما خب در مقياسي كوچك اگر در نظر بگيرم؛ مي‌شود گفت، وقتي زندگي آرش را از اول تا حالا كه چهارده سالش است، مرور مي‌كنم، مي‌بينم من بي تعارف با يك آدم تيزهوش طرفم. اگرچه اين هوش برايش اندوه مي‌آورد معمولا، اما خب لحظات شادي هم هست، مثل امروز. هنوز باورم نمي‌شود، اگر آن تعارف احمقانه كه خودم با خودم دارم را مي‌شد كنار بگذارم، حتما بيش از اين‌ها خوش‌حال بودم. مقاله‌ي رياضي آرش بين تمام مراكز راهنمايي تيزهوشان كشور مقام پنجم را گرفت. 

اين را اين‌جا مي‌نويسم، اگرچه خوب مي‌دانم به سبك بعضي‌هاست كه هيچ وقت از نوشته‌هايشان خوشم نمي‌آمده، اما خب مي‌خواهم لحظات خوبم هم اين جا ثبت شود؛ اگر نه همه‌اش مي‌شود آه و ناله.

+ پنجشنبه یکم آذر 1386 2:17 بعد از ظهر _ |