تبليغاتX
كتاب در خانه
 

شايد اين‌طور به‌تر باشد. اين‌كه به چندتا دوست و آشنايي كه دارم، بگويم مشغول نوشتن رمان دومم هستم. اگرچه تا حدودي گنده گويي به نظر مي‌رسد. اما اين‌طوري انگار در خودم و اطرافيانم توقعي ايجاد مي‌كنم. اين‌طوري شايد خودم را باور كنم يا اين‌كه در كار انجام شده بمانم. اين‌طوري براي نوشتن و تمام كردنش ديگر نه راه پيش مي‌ماند و نه راه پس. خلاصه اين كه اين چند خط قسمتي از داستان بلندي است كه دارم مي‌نويسمش. كه خدا كند هي بنويسمش.

 

این روزها منتظر نمی‌مانم تا مليحه برسد، خودم کرکره‌های عمودی را باز می‌کنم. از این بالا شهر در فاصله‌ی اندکی از ما پیداست. میدانچه‌ی زشت شهر هم معلوم است. همان که نمادی از گندم و چرخ دنده‌های کارخانه دارد. بابا می‌گوید یعنی این شهر یک شهر کارگری بوده و توی لحنش افتخار و تمسخر را با هم دارد. وقتی می‌گوید "کارگر"، دارد به قشری خاص اشاره می‌کند. آدم‌هایی که رگ گردنشان برجسته است و به دور دست‌ها خیره‌اند. احتمالا پرچمی هم دستشان هست که باد شمالی در آن پیچیده. بعد می‌گوید "بود". می‌‌گوید کارگری بود. یعنی در گذشته بود. و انگار با این "بودن" نیروهایی مخالف بودند. مثلا به خصوص رضا شاه می‌ترسیده از این کارگری بودن و پسرش هم ترس داشته. و بعد ته صدایش افسوس است. افسوس چند سالی که توی زندان رشت زیر مشت ولگد گذراند.  گاهی هم این افسوس تبدیل می‌شود به نقطه‌ی اتکایی، دستاویزی، خلاصه بسته به شرایط است. همیشه همین‌طور است. حتا شغلش هم در هر موقعیتی تغییر می‌کند. شغل خودش و حتا بچه‌هایش. چند بار دیده‌ام که به غریبه‌ای که توی تاکسی کنار دستش نشسته، گفته استاد دانشگاه است. این را البته بی‌مقدمه نمی‌گوید. بعد از یکی از آن سخنرانی‌های داغ که توش پر است از کلماتی مثل طبقه‌ی کارگر و توده‌های مردم و حتا پرولتاریا و اِنگِلس و مغز مخاطبش را که معمولا آدمی بی‌سواد و ندید بدید است از کار می‌اندازد، می‌گوید. گاهی هم می‌گوید آدمی عامی است که حتا سواد خواندن و نوشتن هم ندارد. این را بیش‌تر پیش فامیل شوهر من می‌گوید. پیش داماد بزرگ خانواده که دبیر است یا عموی شوهرم که مهندس است. می‌نشیند وحرف‌های قلنبه سلنبه می‌زند. ریش داروین را گره می‌زند به ریش مارکس و همه را به فکر فرو می‌برد. بعد آخر سر می‌گوید البته من یک پینه‌دوز بیش‌تر نیستم. خب همه می‌دانند که در جوانی کارگر کفاش بوده و بعدتر مغازه‌ای خریده و خودش سرکارگر شده. بابا اصولا دوست دارد مردم را غافلگیر کند.

رو به روی کتاب‌فروشی ما یک روزنامه فروشی است. فروشنده‌اش مردی کوتوله است که صبح به صبح با روزنامه‌ها، پیراشکی داغ هم می‌آورد. کنارش مرد عنقی است که ظرف‌های یک‌بار مصرف می‌فروشد. این‌ها را از این بالا می‌شود دید. مرد کوتوله و مرد عنق را که هر صبح وقتی کرکره‌ها را باز می‌کنم، زیر چشمی بالا را می‌پایند. آن یکی که عنق است چندباری آمده بالا و از ما کتاب گرفته. ازش خوشم نمی‌آید. وقتی می‌رسد دستش را در جیب شلوارش می‌کند. این‌طوری کتش کناری می‌رود و سینه‌های فراخش را می‌دهد جلو. تا این‌جاش را دوست دارم. حتا یک‌بار دیدم موهای سینه‌اش از بالای یقه‌اش بیرون ریخته. خب می‌شد در موردش تخیل کرد. اما رفتارش یک‌جوری است که انگار از دماغ فیل افتاده. می‌‌پرسد فلان کتاب را دارید؟ و اگر داشته باشیم می‌گوید: ها باید داشته باشید، من خودم سفارش دادم.

خیال می‌کند تمام کتاب‌های قفسه‌ی ادبیات را به خاطر او می‌آوریم. 

 

+ یکشنبه سی ام فروردین 1388 5:12 قبل از ظهر _ |

 

نمي‌دانم شايد براي من تازگي داشت اين متن، اما آن قدر زيبا بود و آن قدر تعابير دقيقي داشت كه حيفم آمد اين‌جا نگذارمش.

 

يك روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان !
لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟
 پدرش فکر می کنه و می گه :بهترین راه اینه که من برای تو
 یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی
من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه
 من تعیین می کنم.. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه.
 کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه وهیچی نداره.
 تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.
داداش کوچیکت هم که دو سالش هست،نسل آینده است.
امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردابتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

 پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق
 برادر کوچیکش و می بینه زیرشرو کثیف کرده و داره توی خرابي خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق
خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که
 اون رو بیدارکنه، می بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده .....؟؟؟؟
میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه:
 بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست.سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت
فقیر و پا برهنه رو می ده، درحالی که جامعه به خواب عمیقی فرورفته
 و روشنفکر هر کاری می کنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه، در حالیکه نسل
آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه.

 

+ دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 3:28 بعد از ظهر _ |

 

مُرد دیگر، آدم‌ها می‌میرند، سکته می‌کنند یا زیر ماشین می‌روند، گاهی حتی کسی عمداً از بالای صخره‌ای پرتشان می‌کند پایین. این‌ها، البته که مهم است، ولی مهم‌تر همان نبودن آن‌هاست، این که آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جای خالیشان می‌ماند، روی بالش، حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریه‌اش می‌گیرد، بیش‌تر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.

خوب من- گوش می‌دهی؟- سه ماه همین‌طوری سر کردم. گاهی، باور کن، چای که می‌ریختم، دو تا می‌ریختم، یکی برای خودم و یکی برای او. سر این کوچکه آبستن بودم، پنجم آبان دو سالش تمام می‌شود حالا هم اغلب سه بشقاب برمی‌دارم برای خودم و برای فرض کن سیمین و یاسمن یا هما و مهری. بشقاب‌ها را با قاشق و چنگال روی میز توی آشپزخانه می‌چینم و بعد، وقتی می‌بینم نمی‌آیند، می‌فهمم که نیستند.

 

آینه‌های دردار- هوشنگ گلشیری

 

+ سه شنبه هجدهم فروردین 1388 2:43 قبل از ظهر _ |

 

تعطیلات تمام شد. کار خاصی نکردم که ببالم به آن. فقط یک تصمیم مهم، تقریبا مهم گرفتم که از شنبه باید بروم پی‌اش. کاری که می‌کنم به احتمال قوی درست است اما می‌دانم که تا حدودی توی دردسر می‌افتم. شاید هم لازم باشد خودم را وارد چنین معرکه‌ای بکنم. فقط امیدوارم از خودم دور نشوم. یادم نرود چی هستم.

 

دلم خیلی گرفته. دوست دارم گریه کنم و این بیش‌تر به خاطر آرش است. همیشه وقتی تعطیلات تمام می‌شود، همین حال را دارم. دوست ندارم به این چیزها فکر کنم. دوست دارم ادای آدم‌های پر انرژی و با برنامه را در بیاورم. آن‌هایی که از اول سال تمام کارهایشان را توی یک تکه کاغذ می‌نویسند و طبق آن پیش می‌روند. واقعا چنین آدم‌هایی وجود دارند؟

 

از خودم می‌پرسم من گیجم یا خودم را به گیجی می‌زنم؟ ادای آدم‌های آشفته را درمی‌آورم؟ حسابگرم و این جنون گاه و بی‌گاه فقط اطوار است؟ من چی هستم؟ و خودم را چه‌طور دوست دارم؟ این حیرت ابدی که دچارش هستم، حیرت است یا فرار از پاسخ دادن به خودم است؟ پاسخ به پرسش‌های وجودم، پاسخ به آن چیزی که موجود درونم از من می‌پرسد. هیولایی با دست‌های عظیم و آن انگشت اشاره که شبی از وجودم بیرون آمد و نعره زد "تو مقصری" و من خیس عرق توی تاریکی خشکم زد. خودم را نمی‌شناسم. بر خلاف چیزی که معمولا خیال می‌کردم. من از خودم فقط تصویری گنگ و پرداخته‌ی خیالاتم دارم.  تصویری که تحت تاثیر آدم‌های اطرافم و کتاب‌هایی که خوانده‌ام در ذهن پرورانده‌ام، اگر نه من به کلی چیز دیگری هستم و این خیلی مرا می‌ترساند. در این روزها که انگار آشنایی برای خودم نگذاشته‌ام، ناگهان می‌بینم غریبه‌ای درونم خوابیده. موجودی خودخواه و لوس و منفعت‌جو که حاضر نیست از کوچک‌ترین امکان برای راحتی بیش‌ترش صرف نظر کند. می‌بینم این قهر و فاصله‌ی من از اطرافیان نه به خاطر تفاوتم که انگار بیش‌تر به این خاطر باشد که مدام چیزی افزون بر آن چه می‌گیرم، طلب می‌کنم. یا این که آدم‌های اطرافم را وسیله‌ای می‌بینم تا مرا برسانند به آن حالی که می‌خواهم. حالا حتا این‌ها که می‌نویسم را هم باور ندارم. یعنی شک دارم که حتما همین باشم که فکر می‌کنم. نمی‌دانم این تعریفی که معمولا از سادگی و صداقتم می‌کنند چه‌قدر درست باشد یا حتا این نتیجه گیری غافل‌گیر کننده‌ی امروز. به خصوص وقتی رفتارم با "پ" یادم می‌آید می‌بینم بیش‌تر شبیه همان هیولایی هستم که خودم تصور می‌کنم. بعد باز یاد کارهای غیرعادی "پ" می‌افتم. باز فکر می‌کنم شاید این خشم من و تمایلم به فاصله گرفتن از او طبیعی باشد. منطقی باشد. با منطق داستانی زندگی من جور باشد. فکر کردن به این چیزها مرا خسته می‌کند؛ می‌ترساند و شاید به‌تر باشد پسش بزنم و خودم را با چیزهای دیگر سرگرم کنم. با فکر کردن به مردهای اطرافم یا رنگ لباس جدیدم یا فروش خانه‌ی تهران. نمی‌دانم. . . حتا نمی‌دانم چرا امروز، همین امروز اول وقت بی آن که حتا هنوز با کسی کلمه‌ای حرف زده باشم این‌طور با خودم غریبه شدم و این چیزها که از خودم می‌پرسم دلیلش چیست. حالا چه فرقی دارد که دیگران چه عقیده‌ای در مورد من داشته باشند؟ من چیزی هستم که خودم فکر می‌کنم. دیگران هیچ کدام نمی‌توانند موجودی را که در من مربع نشسته و مچ دست‌ها را بر زانو گذاشته ببینند. دلم مراقبه می‌خواهد یا مثلا نماز یا یک کاری که مرا به دونم نزدیک کند یا از هیولای وجودم دور کند. من چی هستم؟ من چه کسی را در زندگی آن‌قدر دوست دارم که بی برو برگرد می‌توانم همه چیزم را نثارش کنم؟ بچه‌هایم را. فقط آن‌ها هستند که صاحب همه‌ی وجود من هستند. حالا آدم‌های دیگر چی هستند؟ آدم‌های اطرافم. شاید فرقشان با من این باشد که آن‌ها داد و ستدی خارج از این دایره هم دارند. قلمرو تبادلات عاطفی من بسیار تنگ و محدود است. من سیپ را تا آن‌جا دوست دارم که با من مهربان باشد. مخالفت که بکند ازش فاصله می‌گیرم. بد می‌شود. پر توقع و پرت و پلا به نظر می‌رسد. اگرچه حالا هم فکر می‌کنم مخالفت‌هایش با من چرند است....غالبا چرند است. مشکلات سیپ مرا عمیقا غمگین نمی‌کند. حتا ذوق می‌کنم که توی دردسر افتاده و سرش به سنگ خورده. برای این که بدون چاره بودن او تایید رفتار حسابگرانه‌ی من است. آن وقت سودجویی و عافیت اندیشی من کاملا طبیعی به نظر می‌رسد. با "ت" چه طور هستم؟ چه می‌دهم به او؟ برایش چه کار کرده‌ام؟ اگر کسی غیر از من بود چه می‌کرد؟ وجود بچه‌هایم آیا بهانه است تا هرچه را دارم دو دستی بچسبم؟ من چه‌قدر دوستش دارم؟ خیلی دوست داشتن "ت" یعنی چی دقیقا؟ آیا ایراد از من است یا آدم‌های اطرافم مسائلی دارند که حل و فصلش از توان من خارج است؟ شک ندارم که من نمی‌توانم گره‌ی زندگی سیپ را باز کنم. اما این که از مشکلاتش خوش‌حال شوم، چیز دیگریست. این که دردسرهای "ت" مرا از او دور کند هم همین‌طور. در ارتباطم با "آ" هم همینم، زیبایی "آ" حسادت مرا تحریک می‌کند و باعث می‌شود نتوانم به تمامی دوستش داشته باشم. من با خودم و دیگران سر راست نیستم. من حتا از این که بدانم هیولای درونم چه شکلی است آرام می‌شوم. من می‌توانم خودم را با قوزی که روی کول دارم دوست داشته باشم. فقط نمی‌دانم آیا باید این گوژ را به دیگران هم نشان بدهم یا پنهانش کنم؟ یا مثلا مدام هوارش بکشم؟ یا این که از نشان دادنش ابایی نداشته باشم؟ یا همین‌طور بی‌خیالش دست‌ها در جیب سوت بزنم و راهم را بگیرم و بروم؟ من خوب می‌دانم گوژ پشتم. همه‌ی آدم‌ها گوژ دارند. من دیدمشان. اما من باید حواسم به خودم باشد. اگر گوژم از این که هست بزرگ‌تر شود دیگر نمی‌توانم درست راه بروم. هی کج و کوله می‌شوم و این‌طور دوست ندارم. حالا دارم پیام اخلاقی می‌دهم تا فرار کنم از چیز ترسناکی که در وجودم هست. می‌خواهم بگویم من عیب کوچکی دارم که هر آدمی می‌تواند داشته باشد. می‌خواهم بگویم ضعف من به کسی آسیب نمی‌زند در حالی که می‌دانم من برای حذف آدم‌ها اگر خودم دست به کار کشتنشان نشوم، می‌توانم آرزوی مرگشان را بکنم.

من به همه‌ی دالان‌های تاریک و وحشتناک وجودم سر می‌کشم. نمی‌دانم این کار چه‌قدر خوب است. اما می‌دانم که فایده‌هایی دارد.

می‌دانم که نوشتن این‌ چیزها این‌جا چه نتیجه‌ای دارد. آخرش می‌شود همین که مردی مرا فاحشه بخواند و بعد بگوید "به قول خودت". دلم برای خودم سوخت. مثل وقتی که مادرم گفت "بچه‌ها برای تو اهمیت ندارند". من شاید فاحشه‌ای درون خودم داشته باشم اما فاحشه‌ی من تن‌فروش‌تر از تمام فواحشی که درون تمام آدم‌ها زندگی می‌کنند، نیست. من فقط راحت در موردش حرف می‌زنم. حرف نمی‌زنم، می‌نویسم. راحت نمی‌نویسم، به تلخی می‌نویسم. با هیجان. با اندوه. حتا گاهی گریه می‌کنم و می‌نویسم تا خلاص شوم. تا خودم را پیدا کنم. تا خودم را داستان کنم. داستانی نبمه کاره حتا. داستانی که زورش را ندارم تمام کنم.  حالا هم کم‌کم در نگاه دیگران تبدیل می‌شوم به فاحشه‌ای لوس که تنش را می‌فروشد تا ماشینی مدل بالاتر بخرد. بعد می‌نویسم. این‌جا می‌نویسم، دو کلمه: "اهمیت ندارد" من همان چیزی هستم که خودم فکر می‌کنم. و حالا خیال می‌کنم من هیچ چیزی نیستم. و این را نه از تواضع که از نادانی می‌گویم. من چیزی هستم که نمی‌دانم چیست. اما به آن خوبی هم که غریبه‌ها خیال می‌کنند نیستم و نه به آن بدی که دوستانم فرض کرده‌اند.

 

+ جمعه چهاردهم فروردین 1388 8:42 قبل از ظهر _ |