اینجا نوشتن، بیمحابا و سرکش کار خطرناکی است دیگر. میترسم از این که به هزار چیز محکوم شوم. به این که با نوشتههایم مثلا دارم عشوه خرکی میآیم یا نشان میدهم که آدم بیدردی هستم یا میخواهم برای خودم مشتری پیدا کنم. با این همه گاهی مثل اینروزها دوست دارم اینجا بنویسم. دوست دارم در مورد حال و هوایم با مردمی که نمیشناسم یا کم میشناسمشان حرف بزنم. دوست دارم فقط حرف بزنم بیآن که حتما منتظر پاسخی باشم. نوشتههایم را به چندین طبقه تقسیم کردهام. نوشتن برای خودِ خودم که توی دفتر وزیریام است. نوشتن برای "او" و خودم، نوشتن برای یکی از دوستانام و نوشتنهایی که یا به گوشههایی از داستان ختم میشوند یا قرار است که داستان بشوند. همهی اینجور نوشتنهایم را دوست دارم. چون توی همهشان خودم هستم. بیرون از کاغذ و کلمات و این چهارچوب طلایی کمتر خودم را نشان میدهم. بیشتر ادا در میآورم که یا از ترس است یا مصلحت یا هیجان. یا مثلا نقشی را که برایام تعیین کردهاند بازی میکنم. گاهی میشوم عروس خوب و وفادار خانوادهای داغدیده، گاه فروشندهی کتاب لبخند به لب که تمام کتابهای عالم را خوانده و میتواند شما را بین قفسهها راه ببرد و با صدایی یکنواخت راهنماییتان کند که برای دختر شانزده سالهتان چه کتابی بخرید، گاه زن روشنفکر تنها که البته "دلی سربلند و سری سر به زیر" دارد، که این آخری جدیدترین نقشی است که به من محول شده. هیچ کدام از اینها را دوست ندارم. حرف جدیدی نیست. ماجرای ماسک و نقاب به صورت کشیدن را دیگر همه میدانند و همین حالا خودم هم حالم به هم خورد از این که دارم اینها را بازگو میکنم. پس میگذرم.
حالا فکر میکنم چرا نشستم اینجا به نوشتن؟ با عجله کلید انداختم آمدم روپوش و روسریام را پرت کردم گوشهای که حالا یادم نیست و نشستم اینجا به نوشتن. گاهی چیزی در آدم میجوشد که همان وقت دست به کار عملی میشود. من همیشه اینوقتها مینویسم. نه، همیشه نمینویسم گاهی از جسم خودم زیادی میآیم. انگار سر میروم آن وقت نوشتن هم شاید نجاتام ندهد. راه میروم و اگر تنها باشم با خودم بلند بلند حرف میزنم و خیالبافی میکنم. توی خیالاتام همیشه مرکز توجه مردم هستم. خجالت میکشم تخیلاتام را اینجا بنویسم. اما قضیه برای خودم خیلی جدی است. گاهی هم از شدت هیجان میخزم زیر پتو و میخوابم. یعنی تحمل رویارویی ندارم. حالا هیجان خوب و بدش فرقی ندارد. گاهی اینوقتها تلفن میکردم به مادرم اما کمکم دیدم آن چیزی که مرا از خود بیخود میکند دقیقا همان چیزی نیست که مادرم را سر ذوق میآورد. وقتی هم بخواهم بنویسم برای کسی باز همین ترس میآید سراغام. این که آشفتگیام خستهاش کند، یا گیج شود. حالا هم همین حس را دارم اما با این همه دارم مینویسم چون امیدوارم حین نوشتن بتوانم شکل بدهم به احساسام. امیدوارم بتوانم تصویر خودم را بسازم وقتی به موازات قطاری که میگذشت رانندگی میکردم و ای ساربان را با صدایی حتا بلندتر از صدای حرکت چرخهای قطار میخواندم. دوست دارم آن تصویر را بسازم که میخواندم، در اولین پیچ کوچهی بنفشه میخواندم "که هستم من آن تک درختی . . . که در پای طوفان نشسته" و تصویر حرکت ماشینم را از زیر شاخههای بید خانهی سفیدی که نبش کوچهی بنفشه است. و شاخههای بید آنقدر بلند و افتاده است که کشیده میشد روی سقف ماشین. و لکههای نور و تیرهگی سایه خب دیوانه میکند مرا. . . دیوانهام میکند اردیبهشت وقتی صاف و آفتابی میشود و خنکیاش اینطوری مینشیند روی پوست. . . دیوانهام میکند به خدا. و دوست دارم این جا میشد که این همه تصویر را بسازم و دوست داشتم وقتی از کنار آن خانم گذشتم که روپوش قهوهای پوشیده بود و مقنعهی قهوهای گذاشته بود و کیف و کفش قهوهای داشت و صدای تق تق کفشش با صدای نامجو و جیک جیک گنجشکها قاتی میشد، درست در نزدیکیش مکثی کنم و اگر میشد مثلا بپرسم از او که این اردیبهشت دیوانه را چهطور تحمل میکند؟ و بعد بگذرم. منتظر جواب نمانم و بگذرم.
اسم بعضی آدمها خیلی مناسب حالشان است. مثل خود من. به گیاه میمانم. نه به زیبایی یا لطافت یا تردیاش یا مثلا عطر و بویاش. گیاهی در حد کاکتوس مثلا. نه حتا از آن کاتوسها که گل میدهند. از آنها که خشک و درب و داغان و بی بار و بر هستند. شباهتام به گیاه به خاطر تاثیر مستقیم آب و هوا روی حال و هوایام است. امروز نور و سایههای دونده روی برگها، صدای قارقار کلاغهایی که سر درخت اوکالیپتوس باغ رو به رو خانه دارند، دیوانهام میکند. امروز میدانم که دیوانهگیها خواهم کرد. حالا از خوشی دارد گریهام میگیرد.
قسمتی از زندگی هست که مال خود خودم است. هیچکس توی آن جایی ندارد، حتا بچههایم. این سهم از زندگیام را با خودم همه جا میبرم. دفتر وزیری طرح قدیمیام را، چند تا کتابی که هدیه گرفتهام و هنوز کنجکاوم نسبت به حسی که پشت آنهاست. پرینت داستان بلندی را که هر روز ذره ذره مینویسمش. اینها را صبح وقت بیرون رفتن میگذارم توی کیف دوشی بزرگم. کیفم سنگین و بد شکل میشود اما مهم نیست. خودم را باید همه جا با خودم بکشم. خودم را روی دوش میگیرم. شب وقت خواب اینها را میگذارم کنارم، توی رختخوابم و میخوابم. در واقع با آنها میخوابم. با یادگاریهایی که از خودم دارم. در این خلوت هیچکس جایی ندارد. مثلا کسی که کتابها را به من هدیه داده یا آدمهایی که دربارهشان توی دفتر وزیریام نوشتهام، هیچ کدام سهمی از تنهایی مرا نمیبرند. زندگیام، این برش از زندگیام در دستهای خودم است. محکم نگهاش میدارم و تا وقتی نفس میکشم از دستش نمیدهم. با چیزی تاختش نمیزنم.
همیشه فکر میکنم بعد از مرگم اینها نصیب چه کسی میشود؟ یادداشتهایم را که بخوانند چه قضاوتی در مورد من خواهند کرد؟
سپینود عزیز سلام. این سلام که میکنم نه انگار که فقط مال تو باشد. این سلام به خودم هم هست، به خود ِ خودم که این روزها این همه هی از آن دور و نزدیک میشوم. سپینود عزیز حالا که این نامه را برایت مینویسم بغض دارم. نمیدانم از چیست. نمیدانم و میدانم. مثل کسی هستم که دست و پایش توی گلولهی نخی عظیمی گیر کرده باشد. بله، گیر افتادهام. این اردیبهشت یا به قول تو که مینویسی اردیبهشت، ناجور گیر انداخته مرا. آخ سپینود تو میفهمی چه میگویم. تو زنی، از همه بهتر این که تو خوب میشناسی مرا. من ِ دیوانهی سر به هوای آب زیرکاه منفعت طلب را، تو خوب میشناسی. راهی ندارم. گریزی نیست از این حال بد ِ خوبم. میدانی چهطور حالیست دیگر هوم؟ سپینود این روزها مخم مثل دوربین فیلمبرداری شده. هی تصویر ضبط میکند توی خودش، بعد شب که برسد تا صبح که باز بیاید، من هستم و آن صدف سگ منصب تنهاییم. سپینود، سپینود، هزار بار سپینود حالا از آن حالاهاست که دیوانهام و دوست دارم هی یاد گذشتهها بکنم و هی نامت را بگویم و هی بنویسم خیلی دوستت دارم و هی ته دلم نگران باشم که تو باور نکنی و هی با خودم بگویم که خب باور نکند. سپینود خیلی چیزها بود که میخواستم برایت بنویسم. اما نمینویسم. سپینود ما بزرگ شدهایم و دیگر از آن جنون روزهای اول خبری نیست. تو یادت هست آن دیوانه بازیها را نه؟ حالا هی مینویسم و پاک میکنم. سپینود اینطور نمیشود باید شمارهات را بگیرم. اما خب من روم نمیشود پای تلفن بگویم که چهقدر دوستت دارم و چهقدر دلتنگت هستم.
اردیبهشت رسید. دیر و دور بود انگار اما آمد با عطر گیج بهار نارنج و آفتاب تنبلش که بخش میشود کف اتاق. دیروز سرم درد میکرد و خسته و عصبی بودم. حالا هم دوست دارم گریه کنم. به خاطر اردیبهشت است. از هیجان آمدنش است. حساسیت پوستم شروع شده و دستهام خشک و چروکیده شده است. دوست دارم بنویسم اما خودداری میکنم از نوشتن همهی چیزها. روزهایم پر قصه و ماجراست و نمیخواهم خودم را توی همین روزنوشتهای پراکنده خالی کنم. روزهایم چیزی در خودش دارد که به درد داستان شدن میخورد. آدمها را نگه میدارم در ذهنم یا گوشهای یادداشتشان میکنم. تا کم کم بیاورمشان توی داستانم. حالم خوب است. وقتی صبح بیدار شدم اینطور نبودم. بغض داشتم. بغض صبحگاهی اذیتم میکند، وقتی درست و دقیق نمیدانم به خاطر چیست. بعد همین حبابی که توی گلو دارم مرا مینشاند به نوشتن و حالم خوب میشود. حالا یادم آمد که بیرون چه غوغای نور و عطری است. پرده را کنار میزنم و پنجره را باز میکنم.
. . . خب نمیشود گفت زیبایی طبیعت، این یک کف دست حیاط و این باغچهی کوچک و چهارتا درخت آفت زده را که نمیشود گفت طبیعت. زیبایی محیط اطراف. . . "محیط اطراف" هم مرا یاد برنامههای زیست محیطی میاندازد. از آنها که توش مرد سبیلو با صدایی که انگار چیزی تیز را میکشی بر پردهی صماخ، حرف میزند. زیبایی. . . همین زیبایی خالی و ناب را، زیبایی اردیبهشت را اگرچه کلیشه و تکراری است اما من هنوز نمیتوانم نادیده بگیرمش. هرسال وقت اردیبهشت در خودم کمین مینشینم. دقت میکنم ببینم امسال هم یک جوری میشوم؟ بلند بلند آواز میخوانم؟ دلم به نگاهی میلرزد؟ نقشههای شیطانی به سرم میزند؟ آه میکشم هنوز؟ و پشت هم فال ورق میگیرم و هی حافظ شیراز را توی گور میلرزانم یا نه؟ بعد که همهی اینها شد و بود، خیالم راحت میشود که هنوز چیزی از زندگی و جوانی در من است. امسال که اردیبهشت اینجا این همه دیر رسید، ترس برم داشت که نکند آمده و من گیرندههایم ضعیف شده. بعد که دیروز صبح اولین شعاع بیرمق آفتاب به زور از لای ابرها خودی نشان داد و من آنطور مثل خوک تیر خورده پیچیدم به پای مشتریها و حتا با "میم" بحثم شد، آسوده شدم. من هنوز زن اردیبهشتم، اگرچه خیال میکنم روزی که آمدن و رفتن اردیبهشت برایم علیالسویه شود دور نباشد. دارم به آن عدد مقدس میرسم و لابد روزهای پیری در راهند. هیچ تخیلی از خودم با موهای سفید و صورت چین خورده ندارم. اگرچه دستهام با آن خشکی و لک و پیسشان که مدام رنگ میدهند و رنگ میبازند قبل از هر جای دیگرم پیشواز کهولت رفتهاند.
دوست دارم خودم را اینجا توی همین نوشتهها رها کنم. اما "نوشتن" بیآنکه من باور کنم، ("من"، آن من ضعیف ترسوی تنبل خاک بر سر که نمیخواهد یا میترسد خودش را باور کند) چیزی دیگر شده برایم. چیزی بیش از روزنوشتهای دیوانه و سر به هوا. حتا بیشاز نوشتن و نظر دادن روی کار این و آن. میبینم که یک من دیگر جدی، ساکت حتا متفکر توی وجودم هست که کاری به کارم ندارد. حتا خوب میدانم با این "من" غالب وجودم قهر است. مثل کودک با استعدادی که گیر والدی گیج و بیشعور افتاده باشد، خودش اگرچه به کندی اما در حرکتی پیشرونده با نگاهی سرزنشبار به صاحب این کالبد، دارد راهش را میرود و مدام از صاحبش میپرسد تو چه کارهای؟ و یقهی صاحبش را میگیرد، توی سرش میزند و میآوردش اینجا مینشاند روی این صندلی، رو به روی این پنجره. اما اینها گاه گاهی است. بعضیاز روزها اینطور عصیان میکند. بیشتر اوقات قهر میکند و میخزد کنجی توی تاریکی. آن وقتهاست که آن یکی "من" متظاهر و دیوانه سر میرسد. مینویسد. چه نوشتنی؟ کاغذ سیاه میکند. لحظاتی هم میسازد. تصاویری معرکه اما همه از دست میروند. حرامکار است این یکی. دهانش چفت و بست ندارد و همه چیز را لو میدهد. خودش را عریان میکند و چیزی برای کشف نمیگذارد. لحظاتش را خالی میکند بین سطرهای روزنوشتهای بی در و پیکر و بیقانون. و اینطور صاحبش خالی میشود از هیجان و جنون نوشتن داستان.
دارم تلاش میکنم به آن "من" نازنین ستمدیده میدان بدهم. اینجا، این وبلاگ دیگر برایم جایی نیست تا خودم را به همه بشناسانم. زمانی بود. واقعیت این است که کسانی را که باید پیدا میکردم، یافتم. چند تا دوست خیلی خوب دارم، باقیش دیگر اگر چیزی بنویسم نمایش و شیطنت است. دیگر کاری هم ندارم کی چی مینویسد و چهطور. میخوانم، همانطور به دقت، اما دربارهاش نمینویسم. وقتم را میگذارم برای چیزهای دیگر. برای بیشتر خواندن و نوشتن و گاه نقاشی با مداد شمعی. نقاشیهایم را میچسبانم روی مقواهای رنگی و جملههای خودم را مینویسم کنارشان. میگذارمشان روی میز کارم توی کتاب فروشی. اینطور هم با مردم حرف میزنم، هم خودم را با خودم دارم. کلماتم را، حتا قسمتهایی از داستان نیمه کارهام را. حس خوبیست. انگار بخواهم نشانههایی مدام مرا یاد آن "من" دیگرم بیندازد. مثل آن تصویر گلشیری که چسباندهام گوشهی دفتر وزیریام که مرا یاد خودم میاندازد، یاد "ت"، یاد سپینود و خانهاش در تهران و آن شبها، یاد آقای اسدی و معین و آن دختر که موهای صاف بلند داشت و سیگار میکشید و یکطوری خیلی اسرارآمیز نگاه میکرد و به من میگفت دوست دارم بنویسم؛ میپرسید چهطور بنویسم؟ از من میپرسید. من انگار همهی اینها را خواب دیدهام، خواب میبینم. آزاده را خواب میبینم که توی ماشین گوشهی کتاب ترقی برایم یادداشت مینویسد. "ت" را خواب میبینم که سیگارش را میگذارد بین لبها و زیر چشمی نگاه میکند، بعد میگوید از کی میخواستی. . . ؟ و صدایش میلرزد و میلرزاند. "آ" را خواب میبینم که دست و پایش را گرفتهاند توی اتاقکی کوچک، صبا را میبینم که بزرگ شده، تصویرش توی آینه. شانههاش نزدیک من است و لبهاش را گلی میکند و با هم ادای زنهای گنده را درمیآوریم، آرش را میبینم که دراز کشیده، عینک دارد و با رضا و سعید بحثهای جدی میکند و گریهام میگیرد برای مردانگی گیجش و آریا که سوت میزند، موسیقی زوربای یونانی را سوت میزند و وقتی میخندد دندانهای درشت خرگوشی دارد. دوست ندارم از این خواب بیدار شوم. من خیلی دوست دارم سالهای زیاد و طولانی زنده باشم.