سامرهي عزيز اين نوشته براي توست. نميدانم. دقيقن نميدانم چي ميخواهم بگويمات اما صبح ساعت چهار و نيم كه پيام ديشبات را ديدم ناگهان دلام از چيزي پر شد كه نفهميدم چيست و خيال كردم بايد برايات بنويسم. حتا شده چند خط يا حتا چند صفحه كه خالي باشد و سفيد باشد. سامرهي عزيز دوست ندارم وقتي نامات را اينجا مينويسم كاري كنم كه وصل شود مثلا به صفحهي وبلاگات. شايد تو نخواهي كسي بداند اين سامره كه ديشب آنطور دلاش گرفته بود از در و ديوار و دار و درخت كيست. در ضمن نميخواهم فضاي خصوصي كه ديشب با همان دو جمله بين من و خودت ساختي ناگهان اينطور از دست برود. من قدر اين چيزها را خيلي ميدانم. بعضي رابطهها هست كه ناگهان به دست ميآيند اما مهماند. قسمتي از خودت هستند. من حالا دارم كمكم قسمتهايي از خودم را توي آدمهاي مختلف پيدا ميكنم. سخت است و كماند آدمهايي مثل خودم. مثل ما. خب اين هم چيزيست كه هميشه پزش را ميدهيم. حالا چهقدر خوب باشد خدا ميداند اما دلمان به همين توي اقليت بودن خوش است. وقتي حسابي بهمان فشار ميآيد و . . . خب من اينجا نوشته بودم "گه ميزنيم به خودمان". . . اما بعد ديدم زشت است و پاكاش كردم، حالا تو همانطور بخوان. . . خلاصه وقتي همه چيز قاتي پاتي ميشود دلمان را خوش ميكنيم كه با همه فرق داريم.
سامره اينجا توي شهري كه زادگاه توست و من مهماناش هستم از ديروز غروب دارد باران ميبارد. از آنجور بارانها كه تو ميشناسي. ميداني نوشتن ديگر سخت شده. خب آخر همه از باران نوشتهاند و از سيگار و از دلتنگي. حتا خودم هم خيلي در مورد پنجرههاي بزرگ كتابفروشي كه ناگهان از تاريكي پر ميشود و آدمهاي خيسي كه ميآيند بالا و بين قفسهها قدم ميزنند، نوشتهام. نوشتن سخت شده و پر شده از تصاوير تكراري. اما سامره من دوست دارم باز از همينها بنويسم. دليلاش دلتنگي توست. دليلاش اين است كه تو نصفه شبي دلات ميگيرد و ميان اين همه آدم و دوست نزديك كه حتما داري، كه لابد داري ديگر، ناگهان براي من مينويسي كه دلات گرفته و دل من هم ميگيرد و من وقتي دلام ميگيرد حساستر ميشوم و بهتر ميبينم و دوست دارم هي بنويسم.
سامره ساعت هنوز شش نشده. نميدانم تو كي از خواب بيدار ميشوي. نميدانم تو ديشب چهطور خوابيدي. نميخواهم حتا بدانم كه چرا دلات آن همه گرفته بوده. آخر خيلي باور دارم كه آدمها ميشود گاهي دلشان همينطور ناگهاني بگيرد. ميگويم "ناگهاني" و نميگويم "بيخودي". شايد تو هم ناگهان دلگير شدي از چيزي كه خيلي معلوم نبود چيست و براي همين بين اين همه آدم براي من گفتي. ميبيني من خيلي خودخواهم. هميشه همينطورم. خودم را توي هر ماجرايي مركز ميبينم. تو دلات گرفته بوده و من دارم اينجا جلوي همه پزميدهم كه بين تمام دوست و آشناهاش طرف مرا قابل دانسته تا حرف دلاش را بزند. اين را... اين اعتماد تو را مديون ديوانگي خودم هستم كه ته وجودم دارم و وقت نوشتن نشان همه ميدهم. اما سامرهي عزيز2-دوبار خوانده شود- ميخواهم بگويم من همان چيزي نيستم كه توي نوشتههايام نشان ميدهم. من خيلي زرنگ و آبزيركاه هستم. حالا اين هم كه نباشم دروغگو هستم و خائن و بلدم دو دوزه بازي كنم. شايد حتا اينجور اعترافاتام هم از شدت زرنگي باشد. خلاصه اين كه من هم خيلي دلام گرفته اما نه مثل تو از مردم و زمانه. من دلام از خودم گرفته و اينطوري يك هيچ به نفع توست. يعني بهتر است مايهي ضد حالي توي وجود ديگران باشد تا توي وجود خودت كه تو اين دلمردهگي را همه جا با خودت نبري. تا تو بتواني فاصله بگيري از مردمان و زمين و آسماني كه حال دلات را ميگيرند. و خب آن وقت آدم ميتواند كمِكم همه چيز را حواله كند به يكي از اعضاي خيلي محترم بدناش و يك نفس عميق بكشد و روزش را شروع كند. اين فرق دارد با آن چيزهايي كه توي كتابهاي مثبتانديشي شعارش را ميدهندها. نويسندههاي آن كتابها خيلي مودبند يا خوب بلدند اداي آدمهاي با شخصيت را درآورند. اما من تو را دعوت ميكنم در يك حركت "سردوزامي وار" همه چيز را حواله كني به عضو شريفات. تا در روز جزا خدا خودش به حساب همهي آنها كه مايهي دلگرفتگيات شدهاند، برسد.
خلاصه اين كه دخترك لاغر برو و خدا را شكر كن كه مايهي اندوهات جايي بيرون خودت است و مثل من نشدهايي كاميون حمل زباله.
گاه فکر میکنم آدمها با خودشان چه میکنند؟ مسئله خیلی جدی و خیلی خطرناک است. یک لحظه است. یعنی از یک دم شروع میشود. یک لغزش کوچک که تو تا تهاش بروی و دیگر نتوانی خودت را بالا بکشی. آدم باید خیلی مراقب خودش باشد. مراقب سلامتیاش. سلامتی روحاش. سن آدم که بالا میرود و تنهاییاش که هی بزرگ تر میشود، نه نباید تن بدهد تا تنهاییاش را با هر چیزی پر کند. تنهایی آدم حفرهایی توی دیوار نیست تا با گونی و روزنامهی باطله پر شود. تنهایی آدم حفرهای است توی تن آدم که اگر با آشغال پر شود انسان را مسموم میکند. بعد سم و عفونت همهی وجود آدم را میگیرد. خدایا من دارم چه میکنم؟
خودم را فقط همین وقتها دوست دارم. همین حالا که نشستهام اینجا و مینویسم بیآن که به چیزی فکر کنم. به "چیزها" و به "کسها" . . . خندهام میگیرد وقتی میبینم کسی چیزی دیگر را توی گوگل جستجو کرده و بعد رسیده اینجا. به طمع بوی کباب با خر داغ شده مواجه شده.
خودم را وقتی دوست دارم که دارم کتاب میخوانم و وقتی که دارم مینویسم. وقتی که سر قولام با خودم میمانم. پنج صفحه نوشتن و یک ساعت روی داستان کار کردن و شبی بیست صفحه کتاب خواندن. خیلی کم و ناچیز است. مایهی خجالت است. اما باید همینطور باشد. برای من فعلا همین خوب است. همینقدر ناچیز از این که نباشد بهتر است. و بعد چند روز بعد بیشترش میکنم. امروز سر قرارم بودم. کتاب خواندم. پنج صفحه هم حالا مینویسم. در و بیدر. برای بار هزارم مینویسم خوب است که اینجا را دارم. پناهگاه امن. از تمام کثافت دور و برم در میآیم و شیرجه میزنم توی اینجا. غوطه میخورم و پاک میشوم. تطهیر. میخواهم خلاص شوم. بعضی آدمها هستند که وقتی با آنهایی انگار با خودت هستی. انگار همه چیز آنها تو را یاد خودت میاندازد. مثل وقتی که با سپینود هستم. یا وقتی آزاده هست یا زمانی که با ی حرف میزنم. حالا دارم فکر میکنم غیر از اینها دیگر کدام آدمها هستند که مرا یاد خودم میاندازند؟ حالا کسی به نظرم نمیآید. باقی کسانی هستند که مرا از خودم دور میکنند. با آنها یا دارم نقش بازی میکنم یا دارم خودم را بهشان ثابت میکنم. خستهام. دلام خلوت خودم را میخواهد. خستهام و باید بنویسم تا سبک شوم. خستهام و باید بخوانم تا خودم را پیدا کنم. و اهمیت ندهم. مردی میگفت تو مستعدی تا با خودت خلوت کنی و پناه ببری به سیزنی که مثل سیمرغ توی وجودت داری. راست گفت. یعنی یک حرف حساب زد که همین بود.
دوست ندارم هی برگردم و بروم از اول بخوانم ببینم چی نوشتم و باز حرفام را خیلی معقول ادامه بدهم. دوست دارم دیوانه بازی دربیاورم. و دربارهی چیزی بنویسم که اصلا نمیدانم چیست. و اصلا فکر نکنم که کسانی هستند که میآیند اینجا را میخوانند. به امید چیزی میآیند. امیدوارند من حرف به درد بخوری بزنم. و من خب امشب چیزی ندارم بگویم. اینجا دارم مينویسم تا آرام بگیرم و شب که سرم را گذاشتم روی بالشت خیالام راحت باشد که کاری کردهام. که کاری برای خودم کردهام. برای روحام که آسیب دیده. آسیب زدهام به او. و حالا گیج و زخمی و سرگردان میچرخد توی دالانهای وجودم. روح بیچارهام را دارم تربیت میکنم. با کتک و تهدید دارم تبدیلاش میکنم به چیز دیگری. روح سر به هوای بیچارهی من دارد تبدیل میشود به روح زنی که اهل حساب و کتاب است. روح من شمارش بلد نیست. حالا دارد یاد میگیرد. روحام حالا انگشت شستاش را به نوک زبان مرطوب میکند و اسکناسهای بد بوی کهنه را میشمرد. میشمرد. دقیقا دارد همین کار را میکند. روح بدبخت من. حالا تنها راهاش این است که فقط اینجا بنویسم. بنویسم و بگذارم اینجا. بنویسم و بگذارم اینجا تا یادم بماند که چه بودم. تا یک راهی، یک نشانی داشته باشم برای روزی که خواستم برگردم. و فقط وقتی نشستهام اینجا فکر میکنم خودم هستم. و میشود روح خستهام را در آغوش بگیرم و نوازش کنم و از او طلب بخشش کنم.
دوست ندارم کسی از من بپرسد چه مرگام هست. دوست ندارم کسی مرا زیر ذره بین بگیرد و تحلیلام کند. هر کسی بخواهد چنین کاری بکند باید اول به درون خودش نگاهی بیندازد. . . . بعد من اینجا چیزی نوشته بودم که پاک کردم. دوست نداشتم کسی این جمله را که نوشته بودم: "خوشحالام که ما آدمها همه به یک اندازه در آت و آشغال غوطه میخوریم."، بخواند. برای همین این جمله را که تند و حتا توهینآمیز بود پاک کردم. و جایاش چند تا نقطه چین گذاشتم.
میخواهم خودم باشم و به خاطر هیچ کسی تبدیل نشوم به هیچ چیز دیگری. دوست دارم شجاعت این را داشته باشم که دربارهی خودم با دیگران حرف بزنم. این کار غیر از شجاعت، مقدار زیادی خوشبینی هم میخواهد. این که امیدوار باشی مردم تو را با همان زخم و زیلهای روحات بخواهند. کمتر اینطور است. من خودم هم نمیتوانم حقارتهای روحهای دیگر را تحمل کنم. آنها را میبینم و مثل کسی که بویی تند زیر دماغاش خورده، ناگهان رم میکنم.
نیم ساعت از ده شب گذشته. خانه ساکت و گرم است. خواب مثل مهی غلیظ در اتاقها شناور است. برای خوابیدن خیلی زود است. آدم اگر آدم باشد باید تا دم صبح بنشیند مقابل این صفحه و هی این کلمات را بچیند کنار هم. بچیند و نگاه کند که چی از آب درآمده. مثل کسی که تکههای ریز و ظریف جواهر را میچیبند و با نگاه درشت شدهاش از پشت ذرهبین میپاید تا ببیند چی خلق کرده.
سپینود میگوید بنویس. میگوید هی از نوشتن ننویس. میگوید داستان بنویس. من دوست دارم داستان بنویسم ولی خب شاید نمیتوانم. شاید اصلا بلد نیستم یا این که هی حالاها باید هذیان بگویم تا داستان خلق شود. و تازه من همینها را میچسبانم به هم و میکنم داستان. حالا شهناز هی دارد توی سرم میچرخد. خوشحالام. خدایا کمک کن. شهناز خودش است. پاهای برهنه دارد و پیرهن سرخ تناش است.
داستان خطوط:
شهناز حالا چشم دوخته به بند سبزی که افتاده روی زمین. روی آسفالت، لب جوب. چشم برگرداند و پدرش بند را از بالای آینهی ماشین برداشت و رهایاش کرد توی خیابان. شهناز بند را نگاه میکند و چیزی غریب حس میکند. خیال میکند غریبه است با پدرش که اینطور نشسته روی صندلی جلو، کنار دستاش و چشم دوخته به مقابلاش و خیال میکند شهناز. . . چی خیال میکند؟ پدر چی خیال کردهای؟ لابد دلات خوش است که من تمام داستانهای تو را باور کردهام. زندان و شکنجه و فرار و . . . نه پدر من میدانم آنطورها هم نبوده. یا اگر بوده لابد چیز خورت کردهاند که حالا تحمل روسری سبز مرا نداری یا این بند باریک میترساندت.
خب حالا بگو. لعنتی باید بگویی از این به بعد شهناز چه میکند. شهناز دیگر حتا عاشق هم نمیشود. حالا عاشق نشود چه میکند؟ باید یک کاری بکند. باید یک حرفی بزند. باید توی زندگیاش یک چیزی داشته باشد. پایان ماجرا باید شروع داستان باشد. حالا میدانم که خط اول داستان همین است. چیزی در مورد حس غریب شهناز. غریبه بودن با همه چیز و همه کس. غریبه حتا با آن بند سبز که افتاده روی آسفالت و پاهایی که از روی آن میگذرند. بعد شهناز باشد که شکماش را چسبانده به لبهی دستشویی و دارد با قاشق ته دیگ را میسابد. یا نه. . . یک چیز دیگری. یک تصویری که خودم دوست دارم. یا همین آنجور که خودم دوست دارم. نه. این نه. تمام تصاویر باید چیزی توی خودشان داشته باشند. هر حرکت شهناز و هر نگاه و هر نفساش باید حرفی را بزند که من میخواهم. شهناز باید برود دراز بکشد روی تخت و پتو را بکشد روی صورتاش و سرش از بوی تناش پر شود و بشنود. بشنود بی آن که بخواهد گوش کند. باید بالاخره این روزها را نوشت. دیگر وقتاش شده. برای من وقتاش شده. من اگر ننویسم آن روز صبح شنبه چه دیدم دلام میترکد. من باید بنویسم تا بماند. تا بعدها آرش بخواند. تا بداند در ندانستن و گیجی من چی بود. تا مرا و نادانیام را این همه محکوم نکند.
دو صفحه دیگر مانده. باز مینویسم.
داستان خطوط:
شهناز لیوان بزرگ سرامیکی را دست گرفته بود و شیر خنک را هورت میکشید. تکههای شکرین بیسکویت زیر دنداناش صدای تردی میکرد. پسر خوابیده بود. شهناز حالا خودش بود. این وقت شب خودش میشد. خسته از تمام آن چیزی که در نور روز یا روشنایی چراغها بوده. خسته از چیزهایی شبیه عشق یا نفرت یا شادی یا اندوه که نثار کرده و نثارش شده. "چیزهایی شبیه به"، نه خود آن چیزها.
نوری صفحهی تلفناش را روشن میکند و خاموش میشود. مثل شهابی که از دل آسمان بجهد.
"چه میخواهی بگویی که من نمیدانم. غیر از این که جدن عاشق من شدهای و من را میخواهی؟"
مرد چهقدر خوشخیال است.
شهناز با خودش میگوید.
یا شاید دارد فیلم بازی میکند. میخواهد ادای یک بازی عاشقانه را در بیاورد. یا مثلا آنقدر بگوید تا من اول خیال کنم و بعد کمکم باورم شود که عاشقاش شدهام.
من خستهام.
شهناز دوست دارد این را برای مرد بنویسد. بعد یادش می آید مرد نمیفهمد.
حالا چه کار میکند. میشود برود بنشیند لب پلههای ایوان و سیگاری بکشد. هوا سرد است و خب این سیگار کشیدن هم دیگر خیلی دم دستی شده. سالهاست که آدمهای داستانها دارند سیگاری میگیرانند و قهوهی تلخ سر میکشند. شهناز باید کار دیگری بکند. برود بخوابد؟ خب شاید خواباش نبرد. یعنی هرچه قدر هم که خسته باشد اما یک جای تناش است که بیدار شده این روزها. انگار بعد از آن اتفاق، حواساش دارد یکییکی به او باز میگردد.
یک صفحه دیگر باید بنویسم. هر چهقدر هم که این کلمات را گشاد گشاد بنویسم و هی بین خطها فاصله بیندازم، باز مانده تا پنج صفحه بنویسم. ادامه میدهم.
ک یک جور تلخی خیلی زننده توی خودش دارد. اینجوری همه چیز را خراب میکند. افسرده و عصبی است و آدم را میرماند. خیلی اوضاع خرابی دارد. دیوانه است و امشب تقریبا پشیمانام کرد که با او بودم. اینطور اگر ادامه بدهد. . . تعجب میکنم آدمی با سن و سال او چهطور میتواند با زندگیاش اینطور رفتار کند. من مددکار اجتماعی نیستم اگر نه کمکاش میکردم.
داستان خطوط:
شهناز دست گذاشته زیر چانهاش. چانه نیست. جایی حوالی فکاش. همانجا که مرد میگفت خدا اینجا را خیلی زیبا تراشیده. مرد این را گفته بود و بعدتر گفته بود "آفرین خدا" و شهناز فکر کرده بود چه مرد بینمکی و این را به زبان آورده بود. گفته بود شما خیلی بینمکید. گفته بود "شما". خیلی مودبانه هر چه در دل داشت بر زبان میآورد. شهناز گردناش کج شده بود و افکارش توی سرش کش میآمد. مثل شکلاتی که روی حرارتی ملایم کمکم آب شود و هم که بخورد رد قاشق را به خودش بگیرد. بعد سرش افتاد روی شانهاش و چانهاش چسبید به ترقوهاش. شهناز خوابش برد.
خوابم میاید. صفحهی پنجم هستم و نمیدانم این صفحه را چهطور سیاه کنم که تا تهاش نوشته باشم. چیزی ندارم بنویسم یا اگر هست در خاطرم نیست یا اگر در خاطرم مانده باشد، خواب امانم را بریده.
چه اشکالی دارد که من خیال کنم بیست ساله هستم. اصلا از هفده سالی که پشت سر گذاشتم چشم بپوشم. و بشوم آدمی بیست ساله که مثلا در بیست سالگی یک کتاب که . . . کتابچهای نوشته که خب حالا به درک که مجوز هم نگرفته. به درک که سی و هفت ساله هستم و به درک که حالا دیگر کسی مرا با بیست و هفت سالهها اشتباه نمیگیرد. حالا دیگر سی و چهار ساله تصورم میکنند. به درک که دارم پیر میشوم و حتا دست درد دارم و خم که بشوم سخت دوباره میتوانم بایستم. به خدا خیلی صمیمانه دارم اینها را به خودم میگویم. چیزی که مثل باری روی دوشام است و هی سنگین هم میشود پیری نیست. ننوشتن است. این نتوانستن و این ناخواستن ناخودآگاه. و فکر این که دیگر دیر شده بیشتر سردم میکند. فکر این که من تا آخر عمر چیزی به این ادبیات لاغر توی کما رفته اضافه نخواهم کرد، بیشتر مرا به اغماء میبرد. اما امروز صبح مثل یک بیست ساله از خواب بیدار شدم. ساعت پنج صبح. قبراق. به چیزی فکر نمیکنم که آزارم بدهد. مثل یک بیست ساله به پیامهای تلفنام نگاه کردم. خواندمشان و همه را بیپاسخ گذاشتم. وای درست مثل یک بیست ساله که کارهای مهمی دارد. که میخواهد دنیا را تکان بدهد. چرا آدمها پیر که میشوند آرزوهایشان را از یاد میبرند؟ من امروز مثل یک بیست ساله هستم که میخواهم صفحهی اول رمان دومام را بنویسم. باز بنویسم. به چیزی فکر نمیکنم و نه به کسی. من بیست ساله هستم. آدمی با سن و سال من مرکز هستی است. هستی خودش. چیزی که کار را خراب میکند این است که خیال میکنم آخر خط هستم. خیال میکنم حالا از یک جایی مسیر را اشتباه رفتم و باید بنشینم تا وقت پیاده شدن. و نمیدانم یک چنین چیزهایی که ذهن بیست سالهی من قدرت تحلیلاش را ندارد و اصلا سر به هواتر از اینهاست که بخواهد به این چیزها فکر کند و هی برای خودش مثال بسازد و زیر و رو کند. شاید سهراب هم وقتی نوشت "روح من کم سال است" داشت از چیزی فرار میکرد. از ترس منطقی سی و چند سالگی پناه میبرد به دیوانگی بیست سالهها. دارم فکر میکنم وقتی جسمام بیست ساله بود من کجا بودم؟ آن وقت شکمی برآمده داشتم. پیراهن گلداری میپوشیدم که مادرم دوخته بود. از زیر سینههای درشت شدهام چین میخورد و میآمد تا زیر زانوها. وقتی مینشستم به سختی بلند میشدم. صورتام به زردی میزد و خطهای زیر چشمام پر رنگتر بود. موهایام را رنگ گذاشته بودم. تارهای کرم توی سیاهی موهای خودم. شبها فقط میشد به پهلو بخوابم و هیچ مردی غیر از شوهرم توی زندگیام وجود نداشت. چی میخواندم؟ یادم نیست. یادم نیست چه کتابی میخواندم یا حتا چه آوازی زمزمه میکردم. وقتی بیست ساله بودم نامجو وجود نداشت. گلشیری زنده بود اما من نمیشناختماش. باورش حالا برای خودم سخت است و اعتراف به آن انگار اشاره به مضحکهای غریب باشد. من حتا شازده احتجاب را نخوانده گوشهای انداختم و نظری در موردش دادم که حالا جرات تکرارش را ندارم. بیست ساله که بودم گاهی نقاشی میکردم و توی مجلهای دست چندم طنز مینوشتم و خیال میکردم خیلی زن روشنفکری هستم. النگو هم داشتم. و یک چیزهای دیگری هم در من بود و نبود که حالا دوست ندارم بهشان فکر کنم. اما حالا که سی و هفت ساله هستم. . . آه زن بیست سالهی من به این سی و هفت سالهی آزاد حسودی میکند. بیست سالگی تو چیزی نیستی که نتوانم به دستات بیاورم. تو وقتی بودی چنان آش دهن سوزی نبودی برایام. حالا افسوسات را نمیخورم. میخواهم بیست ساله باشم تا خیال نکنم به آخر خط رسیدهام. باید فکر کنم زمانی فراخ دارم. روزهای بعد و البته این جوانی که مثل ماهی میسرد و میپرد و از نظر دور میشود. نباید گردن کج کنم و نگاهام همینطور خیره و تار شود روی صفحهی نورانی. . .
داستان خطوط:
شهناز از زن بدش میآمد. از آن خطوط بیخودی ظریف و چشمهای کشیده و لبهای نازک. لبهایی که به طرز بدخواهانهای نازک مینمود. و آن شال بلند سیاه، روپوش بلند سیاه، جورابهای نایلونی سیاه، کفشهای پاشنهدار سیاه. شهناز بدش میآمد و اصلا نمیدانست چرا بدش میآید یا میدانست و هی پس میزد. از این که زن باریک بود. هیکلاش جمع و جور بود و لابد با آن بینی قلمی و گوشهی چشمها که باریک می شد و میرفت به سمت بالا و آن ابروهای کشیده. . . زیبا به حساب میآمد. و آن اعتماد به نفس الکی که زن توی خودش داشت و آن را همه جا پخش میکرد، روی کتابها و روی سر و صورت و نگاه مشتریها. شهناز وقتی میدید زن چهطور وقتی میگوید کوروش اشک توی چشمهاش حلقه میزند یا وقتی نقشهی ایران را میدید به گریه میافتاد، حالاش به هم میخورد. شهناز حالا دیگر دوست داشت ول کند برود. و من حالا خیال میکنم شهناز همین روزها همه چیز را رها کند.
امروز را باید بنویسم. با این که زیاد خوب نبودم و هرچه گذشت تا به شب برسد بدتر هم شدم. جز این چند لحظه پیش که با س حرف زدم. اول نشناختماش. خیال کردم آن دختر باریک عصرها باشد. عجب ماجرایی درست کرد. گفتن ندارد. تقصیر خودم بود. حالا فردا صبح یارو بلند میشود و میآید. با آن کمربندش که یک قلب گنده روی سگکاش دارد. باید قرص زد تهوع بخورم. دختر باریک خیلی غمگین و نگران بود. به من گفت مقنعهی خاکستریام را سر کنم و پشت چشمام سایهی اکلیلی سبز بمالم. امکان ندارد چنین کاری بکنم. آن هم درست این روزها که اصلا حوصلهی هیچ مردی را ندارم، جز یک مرد که خب او حوصلهی من را ندارد و من هم پیرتر از آنم که بخواهم تکانی به خودم بدهم. دختر باریک میترسد مرد کمربند قلبی از من خوشاش نیاید. نمیدانم اگر مثلا خوشاش بیاید قرار است چه اتفاق نادری در زندگیام بیفتد. من حتا حاضر نیستم با آن لباس خوابی که بندهای باریک روی شانه دارد و جنساش از ساتنی ظریف است و همینطور نو ته کمدم مانده، اکلیل سبز پشت چشمام بمالم، چه رسد به فردا آن هم توی محل کار.
امشب را از ته شروع میکنم. از پایان امروزم. از وقتی که تلفن همراه س زنگ زد و او با تعجب گفت آ هست. این "آ" با آن یکی "آ" که من امروز با او حرف زدم فرق دارد. هر دو آی با کلاه هستند و من حاضر نیستم جور دیگری بخوانمشان. س تعجب کرد و با هم خداحافظی کردیم. اگر فیلم بود میشد از تاریکی اتاق من کات کرد به روشنی خانهی او. یک شکست نور بیهیچ معنای خاصی. بیآن که بخواهیم بگوییم مثلا آن که توی تاریکی هست آدم تنهایی است یا مثلا این یکی خیلی خوشحال است. چون اصلا اینطوریها نیست. اصلا هیچ چیز این دنیا این جور نیست که نشان میدهد. آدم باید خیلی سعهی صدر داشته باشد تا بتواند با خیال راحت و لبخندی بر لب توی این دنیا زندگی کند. اگر نه باید تمام نیروی حیاتاش صرف این بشود که به دیگران در مورد تصاویری که میسازد توضیح دهد یا هی توضیح بخواهد. مثل کاری که من معمولا میکنم. از خودم صورتی میسازم که من نیستم. یعنی خیلی دقیق میشوم و چیزی را از قلم نمیاندازم. مثلا میگویم که اتاقام حالا گرم و تاریک است و خیلی خوب بود اگر میشد بگیرم بخوابم، اما حالا نشستهام و دارم مینویسم و قهوه میخورم تا شبام طولانیتر شود. بعدتر مینویسم که خیلی چاق شدهام اما موهایام خوش حالت شده و دیگر نمیخوابد روی سرم. حالا اگر بخواهم سر شوخی باز کنم باید بگویم موهای تنام هم خیلی خوشحالت شده، آنقدر که از خودم بیزار میشوم. خب من اینها رامینویسم. حتا زمانی جسارت داشتم و مینوشتم که یک زنی هست که عضلات ناحیهی سینهاش شل و ول است. خب اینجور که نمینوشتم. خیلی جسور بودم و حالیم نبود که شل بودن عضلات آن زن میتواند عضلات آقایان را سفت کند. حالا اینها داستان است و من هی باید این را بگویم تا فردا صبح کسی سر و کلهاش پیدا نشود یا تلفن نکند که این چیزها چی بود و من از ترس عرق سرد کنم. اینها داستان است و من اصلا وجود ندارم و این من که دارد حرف میزند و وجود هم ندارد در یک حرکت پست مدرن است که نمود پیدا کرده و تو چه میدانی که پست مدرن چیست.
گاهی به سرم میزند که همینطور بنویسم و بروم جلو. مثل آن هشتاد صفحه که نوشتم و ولاش کردم. اینطور نوشتن سخت است. وقتی طولانی میشود آدم سر و ته ماجرا را گم میکند و سوتی میدهد. یکباره میبینی س را با م اشتباه گرفتی و مرد کمربند قلبی آمده نشسته جای آن مردی که حوصلهات را ندارد. حالا هم برای این که ادامه بدهم باید بروم بالا ببینم تا کجای قصه پیش رفتم و کجای کار بودم و نبودم. ها. . . داشتم میگفتم که توی این داستان دو تا "آ" دارم و یک ت که همان مردی است که حوصلهام را ندارد. یعنی کلا کاراکترش اینجور است. تمام این سالها (پنج سالی میشود) یکطوری بوده که تو احساس کنی زیاد حوصله ندارد. حوصلهی هیچ چیزی را. س میگوید حالا نزدیک 13 آ ب ا ن است.
این روزها باید "آ ب ان" را اینطوری نوشت. همینطور "ن و ش ا ب ه" را. عقل حکم میکند اگر خواستید در مورد خانهی سالمندان "ک ه ر ی ز ک" هم چیزی بنویسید، جانب احتیاط را نگه دارید. من دوست ندارم این جا فیلتر شود، حتا اگر مجبور شوم از سر تا ته نوشتهام را جدا نویسی کنم. حرف به حرف. بله میگفتم، س میگوید حالا نزدیک آن روز بزرگ است و طرف حوصله ندارد و حالاش سر جا نیست. و من باید مراقب باشم که نزدیک روز قدس و بیست و دوم بهمن و عید فطر و عید غدیر و محرم و . . . خلاصه باید خوب به تقویم نگاه کنم تا نزدیک هیچ مناسبتی دم پر استاد نباشم. حالا اینها که گفتم شوخی است و استاد هم کاش بداند اینها داستان است و من این جوری دارم آب روی آتش درونم میریزم. اما خب استاد دیگر عوض شده. من هم. آ میگفت. این "آ" آنی نیست که سکانس گفت و گوی من و س را کات کرد. این یکی "آ" کسی است که من امروز بعد از ظهر یک ساعت با او تلفنی حرف زدم. و او ساکت گوش کرد. لابد توی دفتر اساتید نشسته بود. خب دوستان من اینجوریها هستند. استاد دانشگاه و نویسنده و این حرفها. خودم هم که خانم مهندسام. این را بارها گفتهام اما حالا ضرورت داستانی ایجاب میکند که باز بگویم. بگویم تا بتوانم در یک حرکت سیال ذهن داستان را بکشانم به دکتر ب که موهای قرمز دارد با صورت کک مکی. دکتر ب را امروز دیدم. آخرین بار که دیده بودماش پارسال بود که سر خاک مادرش ایستاده بود. او و زناش. زناش کت کرم بلندی پوشیده بود با کمربند پهنی که در آدم احساس احترام ایجاد میکرد. احترام به زنی قدرتمند که شوهرش را وفادار تربیت کرده. من سر مزار همسرم بودم. با کلهای خالی از فکر و خاطرهای. مثل یک روبات یا مثلا آدمی مرده مثل اهالی همانجا. همیشه همینام. از اول اینطور نبودم. اما چند سالی است که خالی شدهام و انگار هرچه میگذرد من کمکم از همه چیز خالی میشوم. بله من چنین زنی هستم. زنی خالی که چهار کیلو اضافه وزن دارد و با دهان نفس میکشد. برادرم میگوید فین کن. خیال میکند دماغام همیشه پر است، در حالی که مشکل از فک پایینام است که در رشدی ناقص کوچک مانده. این یک نقص است اما مرد گیجی خیال میکرد لبهای نیمه باز من برای این است که یکجوری باحال جلوه کنم. حالا دوست دارم بگویم خاک بر سرش و امیدوارم همین فردا در حالی که خودش را توی نوشتههای من پیدا کرده زنگ نزند و مرا به فحش نبندد.
میگفتم که با آقای دکتر با سر سلام کردم. خیلی آرام. مثل توی فیلمها که آدمها سر مزار با چترهای سیاه و عینکهای تیره در سکوت به هم سلام میکنند. دکتر کلاه لبه دار سرش نبود اگر نه کلاه از سر برمیداشت شاید حتی کمی به جلو خم میشد. یادم نیست چه کار کرد اما امروز که پسرم را بردم پیشاش و همینطور محو دستهای باریک و حلقهی طلای دور انگشتاش بودم، به من گفت خانم مهندس پسرتان یبس است؟ خب آدم خندهاش میگیرد. یعنی وقتی کلمهای مثل "یبوست" را میگذاری کنار واژهی متشخصی مثل "مهندس" آدم خندهاش میگیرد. اما واقعیت این است که اصلا خندهدارنیست. خب ما در کشورمان کلی نخبه و مهندس و دکتر و حتا محقق در زمینهی انرژی هستهای داریم که یبسند یا این که اسهال دارند. کی اهمیت میدهد؟ و جدا خیلی اینجور شوخیها دیگر کلیشه و بینمک است و باید ما دنبال چیزهای دیگری برای خندیدن بگردیم. اصلا کار دنیا خیلی سخت شده. دیگر هر چیزی آدم را نمیخنداند یا اشکات را درنمیآورد یا حتا فیلمهای ترسناکی مثل اره برقی یک و دو و الی ماشاءالله هم یک جور بازی برای کودکان زیر پنج سال محسوب میشود. پس طبیعی است که وقتی دکتر ب گفت خانم مهندس پسرتان یبس است، من به تنها جنبهی تقریبا جالب جملهاش فکر کنم. خب س میگوید تو فوبیای مهندسی و هوش داری. راست میگوید انگار. حالا این که آدم چون شوهرش مهندس بوده، خودش هم بشود خانم مهندس یک چیز خیلی خوب فرهنگ ما آریاییهاست. کلا آقای دکتر ب خیلی حواس جمعی دارد. یعنی با آن کمربند اعتماد به نفس که خانم دکتر سه دور پیچانده دور خودش، باید هم همینطور باشد. آقای دکتر آنقدر حواساش جمع است که به پسر من میگوید دایی جان. خب من میشوم خواهر آقای دکتر و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. حالا این آقای دکتر مو سرخ را بیخیال شوید که هیچ جای داستان ما قرار نیست باشد. برویم سر این پرده که تصویر من است که گوشی تلفن دستم است و یک چشمام هم به ماهیتابه است تا نیمروی ناهارم نسوزد. این تصویر تمام این مدت ثابت مانده. PLAY و من به آ میگویم چند لحظه گوشی و زیر گاز را خاموش میکنم و باز میدوم گوشی را برمیدارم و آ میگوید که تو بزرگ شدهای. و یک چیز خوب دیگری هم میگوید که . . . که من حالا حال نوشتناش را ندارم. دوست نداشتم داستانام را اینطور تمام کنم. اما من روز زیاد خوبی نداشتم. خیلی خستهام و تهوع دارم. دوست دارم توی این تاریکی و گرما بخوابم. گاهی اینطور میشوم. گاهی حس وابستگی عجیبی پیدا میکنم به تخت چوبیام و پتوی قهوهایام که خالهای عسلی رنگ دارد. گاهی اینطور اشیاء میشوند قسمتی از وجودم و حالا که فکرش را میکنم، من تخت چوبیام را خیلی دوست دارم.
نمیدانم چه قدر طول کشید تا برگردم به خودم. تا بشود باز بیایم اینجا بنشینم به نوشتن. وقتی مینویسم، وقتی اینطور بیسامان مینویسم یعنی دارم سامان میگیرم. شروع کردم. در یک لحظهی خیلی کوتاه که میشد پتو را بکشم روی سرم و دلام را به خیالات خوش کنم. خیالاتی که . . . خیالات دیگر، خیال یعنی چیزی که فقط تصورش ممکن است. به کاری نمیآید اگر قرار باشد خیلی وقت آدم را بگیرد. خیال وقتی خوب است، وقتی فایده دارد که بشود داستان، شعر، نقاشی، موسیقی. . . غیر این بهانهای است. پناهگاهی تا بروی توش خودت را گم کنی و غرق شوی توی رخوت و کسالت. بعد میبینی سالها گذشته و خیالات دخلات را آوردهاند. و تو شدهای نویسندهای خیالی یا مخترع خیالی یا عاشق خیالی. شدهای آدمی خیالی. که سایهای هستی از آن چیزی که قرار بود باشی. وقتی مینویسم معناش این نیست که دارم مینویسم. که برای کسی دارم مینویسم. من فقط دارم با خودم بلند بلند حرف میزنم. و خب اینجا نوشتن، توی این وبلاگ. . . شاید عادت یا بیماری باشد. آزارم نمیدهد. و سعی میکنم به دیگران هم آسیب نزنم. آدمهای دنیای اطرافام را با اسم مستعار مینویسم و جوری میپیچانمشان تا خودشان هم نتوانند خودشان را توی نوشتههای من پیدا کنند. به جز بعضیها که خیلی بهشان نزدیکم. مثل س یا آ یا ت. با اینها رو در بایستی ندارم. خوب است کسانی توی زندگی آدم باشند که بشود در حضورشان عریان بود. من دوست دارم وقتی دارم اینطور بلند بلند حرف میزنم، برای خودم هم یک نام مستعار داشته باشم. دوست دارم بشوم چیز دیگری. غیر این که واقعا هستم. مثلا خیلی افسرده باشم یا خیلی خوشحال یا این که کمی لاغر و کشیده به نظر بیایم یا چاقتر از آن که هستم با لبهای نازک و موهای صاف چتری. یا مثلا سیگاری باشم و خیلی منزوی. من اما کمتر هیچکدام از اینها که گفتم هستم. شاید زیادی معمولی باشم و تنها نکتهی جذاب در مورد من این است که همیشه فراموش میکنم ماشینام را کجا پارک کردهام. گفتم موهای صاف چتری و یاد خواب دیشبام افتادم. خواب دیدم موهایام خیلی سیاه است و خیلی صاف. مثل موهای کرهایها یا مثلا مردم آسیای صغیر. چشمهایام هم خیلی تنگ و کشیده، با چتری خیلی بلند که می آمد تا زیر چشمهام و من دنیا را خیلی روشن و واضح از لای تارهای نازک موهای خیلی سیاهام میدیدم. پوستام هم روشن بود و صاف، بدون لک و پیس. خودم نبودم و خودم بودم. نمیدانم چرا این خواب را دیدم. این خواب نشانهای توی خودش نداشت تا من را یاد چیزی بیندازد. شاید به خاطر دیدن مدام سریالهای کرهای باشد. شوخی بینمکی به نظر میرسد اما من خیال میکنم یک چیزی از ته وجودم دارد به من هشدار میدهد که زیادی دارم تلویزیون نگاه میکنم. کم کتاب میخوانم و اصلا نمینویسم. کلا تعطیل کردهام. و شدهام آدم دیگری. بله من آدم دیگری شدهام. نمیدانم این چهقدر مربوط میشود به خوابی که دیدم. اما من طور دیگری شدهام و این ماجرا، این تغییر از اوایل تابستان شروع شد و آن زن دیگر همینطور دارد در من بزرگ میشود. زنی که دیگر عاشق نمیشود. دلتنگ نمیشود. جفت نمیخواهد. حتا گاهی زن درونام آنقدر حرفهای منطقی سر هم میکند که من را به حیرت میاندازد. نمیدانم با این زن جدید باید چه کنم. فکر میکنم تقصیر اوست که نمیتوانم بنویسم. نه، دارم خودم را گول میزنم. واقعیت این است که من این زن جدید را دوست دارم. این زن توی من یک جوری هست که میشود به او تکیه کرد. خیلی قدرتمند است. خیلی قابل اعتماد است. اما من از وقتی یادم هست یکجور در مقابل منطق گارد داشتم. همیشه ادای آدمهای پرت و پلا را درمیآورم تا به دیگران نشان دهم خیلی آدم ویژهای هستم. اما هر بار بوی دردسر شنیدهام، خودم را از کانون ماجرا دور کردهام. واقعیت این است که من آدم خیلی محتاطی هستم و حالا که پیرتر شدهام بیشتر جانب احتیاط را میگیرم. فکر میکنم اگر بشود جنون زن جوان درونام را با منطق زن مسن وجودم پیوند بزنم،. . . شاید چیزکی از توش در بیاید. چیزی که شاید برای اطرافیانام چندان جذاب نباشد اما به کار خودم خیلی میآید. موضوع این جاست که من دارم چهل ساله میشوم.
ساعت بیست دقیقه به دوازده شب است. از بیرون صدایی مثل خرخر سگ میآید. صدای ترسناکی است. موتوری میگذرد و همه چیز باز در سکوت غلیظ فرو میرود. هوا سرد شده و جیرجیرک زنگولهای هم رفته. کجا، نمیدانم. عوضاش سگهای ولگرد توی خیابان میچرخند.
چهل خط نوشتم. روز از نو، خطوط از نو. . .