«مردان در برابر زنان» اینطور که از نامش برمیآید، میتوانست رمانی باشد ضد مرد و پر ازشعارهای فمنیستی. در مورد این که پارسیپور خودش به کدام جریان فکری بستگی دارد، بحثی ندارم. چرا که نویسنده با پرداخت بیطرفانهی آدمهایش این آزادی را به خواننده میدهد تا خودش در مورد داستان تصمیم بگیرد. یعنی پارسیپور به عنوان تولید کنندهی یک محصول فکری هیچ اصراری در قبولاندن عقایدش ندارد. او در این رمان با حرکتی هوشیارانه، راوی مردی را انتخاب کرده که بالحنی سرد، یکنواخت و معمولن از همهجا بیخبر زندگی خود و اطرافیانش را گزارش میکند. یعنی ما در فضای رمان در نگاه اول اتفاقن مردان را نه در برابر زنان بلکه در کنار آنها میبینیم. حتا آوردن شخصیتی مانند «حسین» که در پایان به شکلی معصومانه کشته میشود، نشان دهندهی نگاه عاری از شعارهای برتری جویانهی جنسیتی است. این نگاه سنجیده است که حساب پارسیپور را از اغلب نویسندگان ادبیات زنانه جدا میکند. البته شاید مقایسهی درستی نباشد اما اگر بخواهم یک مثال دمدستی بزنم، می شود از رمان پرخوانندهی «سهم من» نام برد که راوی نگاهی کاملن زنانه به ماجراها دارد و با این نگاه گویی از آغاز به خواننده میگوید که کدام طرفی است و تکلیف داستان از ابتدا مشخص است و در ادامه تا پایان ما دیگر با غمنامهی زنی مواجهایم که قربانی ازلی و ابدی است. اما زنان پارسیپور نه تنها قربانی نیستند بلکه به موقع خودشان را رها میکنند. اگرچه این گریز نه در قالبی پرطمطراق که بسیار آرام و بیسر و صدا اتفاق میافتد تا آنجا که انگارحتا راوی مرد داستان هم باور ندارد. داستان از آنجا شروع میشود که مردی به نام احمد یک آپارتمان دو خوابه میخرد و همین اتفاق دلیل آغاز فصلی جدید در زندگیاش میشود. احمد که شخصیتی درونگراست و آدمهای اطرافش محدود میشوند به چند همکار و «شمسی» که نقش معشوقه و همسر و مادر و خواهر را یک تنه ایفا میکند، با خرید خانه ابتدا از سر اجبار و رفته رفته به اختیار روابط دوستانهی قدیمیاش را تازه میکند و آدمهای جدیدی وارد زندگیاش میشوند. شخصیت کلیدی دیگری که در داستان است «چیچینی» دختر نوزده سالهای است که به لحاظ شخصیتی نقطهی مقابل شمسی است. شمسی زنی آرام که وجه مادرانهی پر رنگی دارد و چیچینی دختری پر سر و صدا و سرشار از زندگی. شاید شمسی و چیچینی در واقع دو وجه شخصیتی یک زن را نشان بدهند. یعنی هر زن در خود هم آن مادر فداکار و رنجکشیده را دارد و هم آن دخترکی که میخواهد سبکسرانه همه چیزی رابیازماید. من خیال میکنم این دو رکن تا همیشه در زن باقی میماند و مرور زمان تنها باعث میشود زن در گیر و دار زندگی آن را فراموش کند. زن پارسیپور زنی اجتماعی و مبارز است. و این سرکشی نه در کلام که در عمل خودش را نشان میدهد. ماجرای چاقو خوردن «حسین» و برخورد شمسی با این قضیه و روح جستجوگر چیچینی که در سئوالات بیپایانش متبلور میشود، نشان از همین امر دارد. اما در مقابل این دو زن ما راوی را میبینیم که شخصیتی محتاط و فرصت طلب دارد. در طول داستان و با ماجراهایی که احمد برای ما بازگو میکند، میفهمیم او هر ارتباطی را با یک برنامهریزی قبلی و در واقع با در نظر گرفتن منافع شخصیاش شروع میکند. تنها در مورد رابطهاش با حسین است که همیشه مغلوب است و تمایلش برای فاصله گرفتن از او هم به همین دلیل است. حتا آغاز ارتباطش با چیچینی هم تحت تاثیر جوانی و زیبایی او و رفته رفته برای فرار از تنهایی غریبی که دچارش است، میباشد. یعنی احمد همیشه گیرنده است و نه دهنده. نکتهی درخشان این رمان به حاشیه رفتن آرام آرام شمسی با آمدن چیچینی است که بسیار با منطق وقایع داستان جور درمیآید.
پارسیپور در این رمان کمتر درگیر مسئلهی زبان است. او که در «طوبا و معنای شب» نگاهی ویژه به زبان دارد، در این رمان برخوردی متفاوت از خود نشان میدهد و این شاید به دلیل فضای داستان است که به لحاظ زمانی و مکانی زبانی متفاوت را میطلبید.
نثر روايتي مشکل و با تعقييد، کوشش در بيان حالتهاي روحي به مدد مکالمات تکه تکه، به اين معنا، که بخشي از حرف را در اينجا ميشنويم، و بخشي ديگر را در دو صفحه بعد، بالاخره گاهي اينجا و گاهي آنجا، و هنگامي که به انتهاي داستان ميرسيم فضاي مبهمي در ذهن ما شکل ميگيرد، که کم و بيش آن را فهميده، و يا نفهميده ايم. در نتيجه، از آنجايي که وقتي به انتهاي داستان ميرسيم متوجه ميشويم با مسئله جالبي برخورد کرده ايم، چاره اي نداريم تا دوباره برگرديم، و دوباره بخوانيم. اما متأسفانه وقت نيست. بايد حدود يک ساعت و نيم اي ميل هايمان را چک کنيم، مقاله اي هم بنويسيم، به کلاس ورزش هم برويم، با شاگردي بر سر چيزي کار کنيم، کتابهاي ديگر نيز ما را تماشا ميکنند، چون ميخواهند خوانده شوند. خودمان هم بايد بالاخره بنويسيم. تازه اين وضع من است. زني که کارگر يا کارمند است، و مردي که از صبح جان ميکند و عرق ميريزد، به راستي چهقدر وقت دارد تا صرف يک کتاب بکند؟ من اين جمله را به عنوان اخطار به اين نويسنده بسيار با قريحه که داراي انديشه سرشاريست ميگويم. دنياي امروز دنياي عجيبيست. آنقدر عرضه زياد است که کسي نميتواند بنشيند و تمام وقتش را صرف فقط دو سه نفر بکند. به راستي نميشود.
نگاهي به "حناي سوخته" مجموعه داستان شهلا پروين روح، از مجموعه شهرزاد، شهرنوش پارسيپور
پارسیپور در بیشتر گفتگوهایش به این نکته اشاره کرده که با پیچیدن ماجرا در لایههای مختلف و گسستهای زمانی چندان موافق نیست. به اعتقاد او چنین روندی فاصلهی بین خواننده و نویسنده را زیاد میکند و نویسنده را به مبهم گویی میکشاند. شاید فرم سادهی روایت و ساختار سادهی زبان هم دلیل همین اعتقاد نویسنده باشد. البته نمیشود گفت دراین رمان از فرم خبری نیست. به هرحال همین انتخاب راوی مرد و تعیین منظر داستان خود شکلی از روایت است، اما پارسیپور بیش از این خودش را گرفتار نمیکند و ترجیح میدهد با بیانی ساده داستانش را بگوید. این کار محاسن و معایبی دارد. حسنش شاید این باشد که مردان در برابر زنان رمانی میشود که طیف خوانندهاش گسترده است. یعنی با این که در زمرهی ادبیات خاص قرار میگیرد اما خوانندهی عام هم دارد و این نکتهی درخشانی است. فکر میکنم جای چنین آثاری در ادبیات ما خالی است. چون ما معمولن ازآن طرف بام میافتیم یا آنقدر ماجرا را میپیچانیم که به سختی میشود خطی از داستان پیدا کرد یا این که آنقدر کار را سهل میانگاریم که نتیجهاش میشود اثری که فقط به درد خواندن در اوقات فراغت میخورد. اما رمان پارسیپور داستان دارد و خوب هم دارد و پر رنگ است ماجرایش و خواننده را یک نفس میکشد دنبال خودش. ولی انتخاب این شیوهی ساده یک مشکلی هم ایجاد کرده و آن اختلال در ریتم داستان است. داستان با چنان سرعت سرسام آوری شروع میشود و ادامه پیدا میکند که آدم حس کسی را پیدا میکند که دارد دنبال سرویس ادارهاش میدود. این ریتم سریع باعث میشود خواننده از خواندن و کشف لحظات خاص داستان و توصیفات گاهگاه نویسنده لذت نبرد. به طور مثال چند خط آغاز داستان اینطور است:
نشستن روی مبل، تکیه دادن به مبل، خیره شدن به زیلو، توجه داشتن به سوختگی موکت زیر پتو، بلاهت تمام این حرکتها در روز و شب.
این ریتم آهسته مثل آهنگی مکرر و غمآلود در فضای داستان جاری میشود و خواننده را در برمیگیرد، اما ناگهان وقتی راوی شروع میکند از «محمدزاده» و ماجرای خرید خانه بگوید، سرعت داستان آنقدر زیاد میشود که خواننده جا میماند از ماجرا و اشاره به آن «سوختگی روی موکت» که مثل موتیف در جایی دیگر از داستان هم تکرار میشود و آن وسواس راوی به تمیزی و لک نشدن موکت خانهاش و نشان دادن شخصیت سرگردان راوی که مدام میخواهد زخمها و سوختگیها و ننگها را پس بزند و پنهان کند، همه ارزشش را از دست میدهد چرا که گم میشود در آن سرعت بگیر و ببند خانه خریدن. فضاها هم گاه در این سرعت رنگ میبازند. مثلن خانهی راوی که یک آپارتمان چند طبقه است. این را نویسنده به ما میگوید یعنی احمد تعریف میکند که یک آپارتمان خریده ودر آن زندگی میکند. اما من تصویری از این آپارتمان ندارم. از این چند طبقه بودن ساختمان، از چشماندازش، از رفت وآمد همسایهها و آن روال معمول در آپارتمان که باید گفته شود تا فضا ملموس شود برای خواننده.
پارسیپور از نویسندگانیاست که معتقد است، کتاب نخوانده زیاد است و وقت کم و به همین جهت باید بدون اتلاف زمان رفت سر اصل مطلب. این نگاه باعث میشود نویسندهای مثل او خودش دست خودش را ببندد در حالی که او بسیار توان دارد در شخصیت پردازی و فضا سازی و این قدرت خود را در ساختن کافهها و مهمانیها و آدمهایی که میروند و میآیند در این رمان به زیبایی نشان داده، اما همانطور که گفتم این تعجیل در قصهگویی حالت کسی را به نویسنده داده که میخواهد با سرعت صد و بیست کنار شالیزارهای شمال براند، بیشک مسافران چنین رانندهای چیزی از زیبایی جاده نصیبشان نمیشود.
«مردان در برابر زنان» رمانی پر دیالوگ است. دیالوگها گاهی توی ذوق میزنند و چندان وجهی باورپذیری از شخصیت داستان به ما نمیدهند. مثلن در فصل آشنایی احمد با شمسی، گفتگوی رد و بدل شده خیلی کلیشهای به نظر میآید.
- واقعن همین است که میگویند بچه پدر لازم دارد. ملاحظه میفرمایید! من چطوری میتوانم این مسایل مهم را برای بچهها تعریف کنم؟ این چیزها سواد حسابی لازم دارد.
این گویش بیشتر آدم را یاد دیالوگهای دم دستی فیلمهای فارسی میاندازد که زن مینیژوپ پوش، چادرش را پیش ملک مطیعی باز و بسته میکرد ودرد دلش را سر میداد. در حالی که ما در رفتار شمسی چیزی غیر از این میبینیم. شمسی اگرچه مشتری فیلمهای هندی است اما کتاب هم میخواند و راوی مدام میگوید در نگاهش نوعی هوشیاری است و این که میداند دنیا دچار مضحکهای بزرگ است، چیزی که راوی نمیداند یا میداند و باور ندارد و این ناباوری را وقتی میبینیم که اسباب و اثاثیهی نو خانهاش به خون حسین آغشته شده و اودستپاچه و حیران مانده است، در حالی که شمسی به موقع و درست وارد عمل میشود. اما گفتگوی ابتدای آشنایی مرد و زن چنان تکراری است و این اتفاق چنان سریع میافتد که به دل آدم نمیچسبد. البته ممکن است یک جای این دنیا زن و مردی هم باشند که همینطوری با همین دیالوگها، رابطهای را آغاز کنند اما پس تکلیف خوانندهای که انتظار چیزی متفاوت، لحظهای خاص و به یاد ماندنی را دارد چه میشود؟ من نمیدانم چهطور اما خیال میکنم اگر هم نویسنده میخواست به سادهلوحی شمسی اشاره کند (که البته جایی برای این نیست) باز این نوع دیالوگ نچسب و کلیشهای بود. گفتگوها وقتی بین دیگر شخصیتها هم جریان دارد کشدار و خسته کننده هستند. تمام بحثهای توی کافه که بین مردان رد و بدل میشود، گیر «تجلی» به خوردهبورژواها، پرسش و پاسخ چیچینی و حسین، همگی گاه حالتی خسته کننده و گاه مثل بیانیهی نویسنده، خارج از داستان و آزار دهنده است. تصور میکنم اگر پارسیپور زیاد نگران این نبود که خوانندگان داستانش از خواندن کتابهای دیگر عقب بمانند، میشد بسیاری از این همه دیالوگ را که برای شناساندن فضا و شخصیتها نوشته شده، حذف کند و در ازای آن روشهایی به کار ببرد تا آدمهایش به خواننده شناسانده شوند. شیوهای مثل آنچه خودش به کار برده، برگشت احمد به گذشتهاش و ساختن تصاویری از آغاز رابطهاش با حسین.
نگاه پارسیپور به اشیاء نگاهی ویژه است. او از اجسام در روایت داستان همان قدر استفاده میکند که از اشخاص. خانه، مبلمان، کمد، کتابخانه، ظروف، موکت، گلدان. . . همه برای بیان منظوری در داستان میآیند و هریک حرفی برای گفتن دارند. دکوراسیون منزل جدید احمد طوری توصیف شده که او را احاطه میکند و دقیقن شرایطی است که این شخصیت در زندگیاش دارد، یعنی تسلط محیط و اشخاص بر او. موکت و جای سوختگی و لکههای خون بر آن، خواننده را یاد همان زخمهای خوره مانند صادق هدایتی میاندازد که از دستش رهایی نیست. گلدان به عنوان یک نشانه در سراسر داستان حضور دارد. گلدانی که یادگاری از گذشته است، در جریان دگر دیسی احمد میشکند و تا آخر داستان هم لنگهاش پیدا نمیشود. به موازات آن کمرنگ شدن نقش شمسی، آمدن چیچینی و رفتن هر دو اینها را داریم. و آن تکهای گم شده که در وجود مرد هست.
خلاصه و در پایان میشود گفت مردان در برابرزنان رمانی است ساده و روان، روایتی ساده از اجتماع آدمها.