در اين يادداشت كه البته كاملن شخصي است سعي در مكاشفه و كشف پاسخ چراهاي ذهنم را دارم.
اول: خواندم، ورد برهها را ديشب يك نفس خواندم و تمام كه شد آسمان داشت روشن ميشد و خدا شاهد است تمام يك ساعت و نيمي كه وقت داشتم براي خواب با چشمان نيمه باز به سقف خيره مانده بودم و فكر ميكردم به "چراهاي" داستاني كه هنوز گرم بودم از خواندنش.
"وردي كه برهها ميخوانند" را دوست داشتم. لابد به خاطر آن لحن غريب رضا قاسمي كه تلفيقي است از شوخي و تلخي و ترس و اميد. لابد چون مرزهاي وهم و واقعيت گم ميشوند در داستانهاي قاسمي و آدم از اول تا آخر معلق است در فضايي تيره كه ابتدا و انتهايش معلوم نيست. مثل جنين غوطه ميخوري در خودت و ميروي و ميروي ميروي و باز ميگردي سر جاي اولت. ميرسي باز نقطهي آغاز. حركت دوار. اصلن اگر ميشد براي هر داستاني مثل ضربان قلب انسان منحني كارديوگرام ثبت كرد. نوار قلبي قصههاي رضا قاسمي پر ميشود از خطوط دايره و نيم دايره. گفتم غوطه ميخوردم در خود وقت خواندن ورد برهها. غوطه كه بخوري، چرخ كه ميزني، ديگر پايت روي زمين نيست. اشكال دور و برت كش ميآيند از گوشهي چشمت و انتهاي هريك ميرسد به ابتداي ديگري و آدم نميفهمد چه ميبيند و چه ميشنود و كجاست. زمان و مكان از دست ميروند. راستي زمان حال داستان "وردي كه . . . " كجاست. ها. .. خب راوي رفته چشمش را عمل كرده و آن خاطرات همه از ذهنش گذشته، آن كودكي، جواني، آدمها و "حالا" يعني دقيقن كي؟ يعني از بيمارستان درآمده و الان دارد آن خاطرهها را كه از ذهنش گذشته مينويسد؟ نه نه هيچ جا اشاره نداشته كه حالا نشستهام و دارد آن هذيانها را مينويسم. نه. زمان حال از توي بيمارستان شروع شده، بله خودش است. زمان حال از روي تخت بيمارستان شروع شد و ادامه داشته تا لب پنجرهي اتاق راوي و تصوير برج مونپارناس كه در اين رمان شده نماد ترس و عدم امنيت. برجي كه هر لحظه احتمال فرو ريزياش است و اگر چنين شود انگشت اتهام تمام جهان نوك دماغ راوي "ورد برهها" را نشانه گرفته.
دوم: نگاه میکنم به شاخ و برگ درختان، به حاشيهی آسفالت باغ بيمارستان، به رديف ماشينهايی که خاموش و غمزده پارک شدهاند! انگار به فکرهای اينها هم اهميت داده شده. انگار اينها هم منتظرند. مثل من که حالا منتظرم. اين هشتمين بار است. هر بار يک جای تنم را بريدهاند. بار اول تکهای از پوست شومبولم. . .
زبان رضا قاسمي مال خودش است. لحنش مال خودش است. ادا و اطوار ندارد. آهنگ دارد. در فواصل مشخص تلخ و شيرين ميشود. حوصلهات را سر نميبرد. زبان كسي ديگر در كام آدمهاي داستانش نميجنبد. قاسمي نميخواهد با زبان بازي كند يا قصد قدرت نمايي ندارد با زبان آوري. براي همين لحنش صميمي است و به دل مينشيند. خيال ميكنم شاهد اين حرفها هم اين باشد كه از آوردن كلمهاي مثل "شومبول" در ميان آن صف كلماتي كه فضايي شاعرانه ميسازند، باكي ندارد. اين كلمه هم كه ميآيد، بيرون نميزند از كار. ميرود گره ميخورد لاي تارو پودهاي ديگر. از اين دست كلمات خيلي هست، من بيهيچ منظوري اين يكي يادم ماند.
سوم: راستش، اگر زندهام هنوز، اگر گهگاه به نظر میرسد که حتا پُرم از جنبشِ حيات، فقط و فقط مال بیجربزهگیست. میدانم کسی که تا اين سن خودش را نکشته بعد از اين هم نخواهد کشت. به همين قناعت خواهد کرد که، برای بقاء، به طور روزمره نابود کند خود را: با افراط در سيگار؛ با بینظمی در خواب و خوراک؛ با هر چيز که بکشد اما در درازای ايام؛ در مرگ بیصدا.
نوعي مرگانديشي بر فضاي اين رمان حاكم است كه مرا ياد آثار هدايت مياندازد. به خصوص اين چند خط بالا "زنده به گور"ش را به خاطرم ميآورد. "وردي كه برهها ميخوانند" سر و تهش پر است از آدمهايي كه ميميرند، كه كشته ميشوند، كه خودكشي ميكنند، كه ذره ذره مثله ميشوند و ميروند تا مرگ. اصلن چه زن باشي و چه مرد همان دم كه از توي زهدان، آن جاي امن، پرتاپ شوي بيرون شروع ميكنند به تكه تكه كردنت. آدمهاي رضا قاسمي به دنيا ميآيند تا بميرند.
چهارم: چرا مینويسم اين ها را؟ من میخواستم از چهلمين پله بگويم؛ از آن سهتار جادويی. خب، وقتی بگويند «تو راه نرو جيگر، همينطور دراز بکش و فکر کن»، معلوم است ديگر، فکرهای آدم هم اينطوری میشوند...
رضا قاسمي اين رمان را بداهه نوشته. يعني چه؟ خودش پايان كار در چند صفحه پشت صحنهي خلقت را نوشته. بخوانيد متوجه ميشويد. داستان شكل گرفته از رشتهاي خاطرات پراكنده كه همه بايد جايي به هم برسند تا بشود ريسماني محكم كه بشود به آن چنگ زد و كشيد بالا. كدام بالا؟ بالاي "قلهي دانستن". يا اين كه انگار من خواننده ابتداي كار ميافتم ته يك چاه عميق و تاريك كه دستمال و كورمال سر اين رشته را پيدا ميكنم و خودم را ميكشم بالا تا روشنايي بيرون چاه. حالا نويسنده چهقدر موفق بوده در هدايت من و كجاها خودش هم حتا گيج زده، تا آن جا كه من فهميدم ميگويم. اما قبل از آن ميخواهم بگويم با يك جمله كه اين بالا آوردهام و مال ابتداي داستان است (صفحهي پانزده) نويسنده تكليف من و خودش را روشن كرده. يعني تا ميآيي از خودت بپرسي كه چرا؟ كه چه؟ اصلن اين همه رفت و برگشت زماني كه راوي دچارش است چرا بايد حالا اتفاق بيافتد؟ نويسنده جوابش را از آستين بيرون ميكشد و اول كار سنگش را وا ميكند. اين خوب است. خيلي خوب است. اما كافي نيست. يعني چرايي اتفاقات درست از آب درآمده اما چهگونگي آن، نه. ميخواهم بگويم اگر آدمهاي داستان را عاملي بدانيم براي اين كه اتفاقي را چهگونه راه بيندازيم. يعني آدمها باشند مهرههايي كه چيده ميشوند توسط ما تا يك حادثه جور در بيايد، بايد گفت اين داستان پر است از آدمهايي (مهرههايي) كه به درد داستان نميخورند. خانم "س" كه به قول راوي در شكل و شمايل به خانم "ش" ميماند و فقط چيزكي كم دارد از او (چيزي به قدر همان چند نقطهي ناچيز انگار) اصلن بود و نبودش عليالسويه است. همسر راوي كه تا آخر مرا منتظر گذاشت تا غير از آن يكي دو جمله كه قربانصدقهي شوهرش ميرفت و آن يك جملهي "مرتيكه خجالت نميكشي. . . " كه تلفني مرحمت فرمودند، حركتي از خودش بروز دهد، خواهران و برادرهاي راوي كه چيزي در حد سايه هم نبودند در داستان. از آن تكههاي اضافي بود كه نويسنده بايد ميبريد و ميانداختشان دور، حتا اگر در واقعيت زندگي قاسمي وجود داشتند. اصلن چيزي كه باعث ميشود آدم شك كند به اين كه اين رمان را ميشود به عنوان اثري قائم به ذات در نظر گرفت، همين است. من خيال ميكنم (شايد خيالم راهش را اشتباه رفته باشد) كه اين رمان بسيار تكيه دارد بر دانستههاي من از رضا قاسمي كه به واسطهي خواندن دو رمان ديگرش، الواح شيشهاياش، مصاحبههايش، سايتش و حتا لينكهايي كه در سايتش ميگذارد، به دست آوردهام. يعني اين اثر بدون مولفش . . . نميدانم. بايد بروم ذهنم را بشورم از هرچه از رضا قاسمي خواندهام تا حالا و ببينم آن وقت ميشود به خودم بقبولانم كه نويسنده وقت نوشتن اثر با خودش فاصله گرفته يا نه. و اگر غير از اين باشد و نويسنده نيمي از داستان را درون خودش زندگي كرده باشد، من از اين بيرون آدمهايي را ميبينم كه دليل بودنشان برايم معلوم نيست.
پنجم: اين شايد تكرار قسمت قبل باشد اما ميگويم تا يادم بماند. شيوهاي كه رضا قاسمي داشته در اين رمان تا آن خاطرات پراكنده به انسجام برسند، روشي بوده كه من به غريزه تصور ميكنم در موسيقي هم مورد استفاده قرار ميگيرد. يعني يك تم اصلي است كه كش و قوس دارد و زير و بم و بالا و پايين و نوايي ديگر مدام در فواصل معين تكرار ميشود بين آن قسمت اصلي. در اين رمان هم من چنين رفتاري ديدم. مثلن موتيف ساختن ساز چهلم مدام در داستان تكرار ميشد و روايت حول همين محور ميچرخيد. تقريبن ميشود گفت ماجرايي (نه شخصيتي) در داستان نبود كه اضافه به نظر بيايد جز بعضي رفتارهاي خانم "ش" كه با منطق داستانياش جور نبود. يعني شخصيتي كه راوي از او مي سازد براي ما دختر بيست و يك سالهاي است كه رفتار چهل سالهها را دارد حالا اين آدم چطور يكهو كم ميآورد و شروع ميكند از اين شاخه به آن شاخه پريدن و بعد آن ماجراي عمل سينهها و اتفاقي كه روي تخت کينهزوتراپ ميافتد با منطق دنياي "ش" جور نيست. در فرانسه كه ترس تيغ و اسيد نبود چه مزاحمتي از طرف چه كسي بود كه باعث شد راوي و دخترك بگذرند از هم؟ ديگر، چرايي جدايي راوي از همسرش است كه هيچ جاي داستان اشارهاي به آن نشده و روي هوا ول مانده. باز كه فكر ميكنم ميبينم يك چرخ رابطهي راوي و "ش" هم لنگ ميزد. اين را شايد بشود در قسمت ششم بگويم.
ششم: همينطور که حرف میزد مرا که دائم دور و برش بودم بغل میکرد، میبوسيد و سرم را، انگار فروکند در بالش، فرو میکرد توی چارزانوش. گاه که از روی نرمی رانهای گوشتالود سرم سُر میخورد درست وسطِ پا بوی ناشناسی به مشامم میخورد که انگار تعلق داشت به يک صندوقچهی قديمی رازآميز، و من هروقت صحبت بهشت میشد ياد اين بوی دلانگيز میافتادم.
مثل هر رمان ديگري "وردي كه برهها ميخوانند" هم چند تا شخصيت اصلي داشت و چند شخصيت فرعي كه بعضي به حد كافي پرداخت شده بودند و بعضي هم كه . . . اما اگر اصليترين شخصيت داستان را خود راوي بگيريم ميشود گفت (خيلي دوست دارم بگويم از ديدگاه يونگي بررسياش كردم اين آدم را) يك كودك به تمام معناست. كودكي كه بند نافش را كه بريدند، يكباره از زهدان مادر پرت ميشود ميان دنيايي كه بيامنيتي محض است و از لحظهي تولد بايد مدام "از دست بدهد." كودك درون راوي مدام در مرحلهي "باور مشكل" ميماند. او تلخيها را ميبيند و بعدها كه نوازنده ميشود يا مينويسد ميتواند رنجش را بيان كند اما يك گام بيشتر از اين نميرود. او مثل كودكي يتيم است كه ماتم گرفته و منتظر مادري است تا برايش آغوش بگشايد. شايد بشود گفت غيراز "پروين" تمام زنهايي كه در زندگي راوي ميآيند به نوعي مادرش هستند يا راوي به اصرار ميخواهد آنها را مادر خود بكند. مادر تني كه رفتاري حمايت كننده در برابر خشونت پدر دارد. هلنا كه نماد آرامش و سكوت و سكون است. همان چيزي كه راوي كم دارد در زندگياش. خانم عبادي علاوه بر جذابيتهاي زنانه راهبر و راه گشاست. ننه دوشنبه كه مادر تمام جهان بود و حتا "ش" كه جاي دختر راوي است، وقتي ميشود معشوقش طبق قراري ناگفته بايد حواسش به سلامت مرد، خورد و خوراكش، سر و وضعش، موقعيت اجتماعياش و . . . باشد. رفتاري كه شايد بشود از يك مادر در قبال فرزندش انتظار داشت. "س" هم كه ميآيد مينشيند جاي "ش" تا جبران چهرهي نه خيلي زيبايش را بكند. اين رفتار از راوي كمكم موجودي ميسازد سربار كه وقت دردسر پناه ميگيرد توي لاك خودش. مثلن وقتي دخترك بيست و يك ساله از مردي همسن پدرش (كه البته عقل حكم ميكند حواسش بيش از اينها جمع باشد) باردار ميشود، حضور مرد براي همراهي دختر تا دم در بيمارستاني كه قرار است سقط جنين انجام شود در حد تعارفي خشك و خالي است كه آن هم با امتناع كمرنگ دختر پا پس ميكشد. از آن كشمكشي كه به طور منطقي دختري در اين سن و سال بعد از چنين اتفاقي دچارش ميشود ما هيچ تصويري نداريم در حالي كه نيمي از رمان در مورد تحمل ترس و درد قبل و بعد از عمل جراحي راوي است. نميدانم اين از زنانهگي من است يا ضعف شخصيت راوي كه من خيال ميكنم عجب مرد خودخواه لوسي! البته شايد نشود اين را به پاي ضعف كار نوشت، چرا كه قرار نیست آدمهاي داستان اسطوره باشند. اما باز اين لوس بازيها (به زعم من البته) با آن تلاش براي رسيدن تا ساز چهلم و آن دست و پا زدن براي پيدا كردن نام اعظم، آن جراحات روح و جسم به خاطر يافتن، جور در نميآيد. راستي تا يادم نرفته "ش" در پايان داستان رفتاري از خودش بروز ميدهد كه من متوجه نشدم اصلن نمايش چنين چيزي چه لزومي داشت و ميخواست چه وجهي از شخصيت دخترك را نشان دهد.
يک شب، همينطور که دراز کشيده بوديم کنارِ هم و داشتم نامههای پدرش را میخواندم. ناگهان زدم روی دستاش: «خجالت بکش دختر!»
ـ چرااا؟
ـ آخر، تو همين حالا...!
ـ خب دست خودم نيست.
ـ چرا؟
ـ عادت است. وقتی جدا شدند از هم، پدرم مرا برد پيش مادربزرگام. خودش دائم يا سفر بود يا دنبال کار پسگرفتن اموال مصادره شدهاش. تمام مدت من بودم و يک پيرزن شصت ساله که يک کلمه فارسی بلد نبود. خب، من هم حوصلهام سر میرفت. يک روز مادربزرگ انبر داغ را از توی منقل آتش بيرون آورد و گذاشت رو اينجام. با اين حال از سرم نيفتاد. خب تقصير من چه بود؟ توی خانه حوصلهام سر میرفت، بيرون هم که نمیگذاشتند بروم.
يعني فقط محض سرگرمي؟ خب كه چه؟
هفتم: پرسش: چرا آلت تناسلي مردان چيزي است جدا از ديگر اجزاي وجودشان؟ يعني آن راه خودش را ميرود و صاحبش يك ور ديگر؟ تمام مدتي كه رمان را ميخواندم اين فكر مثل شبپره توي ذهنم پرپر ميزد.
هشتم: مردان از نگاه راوي اين داستان در جبههي مخالف زنان قرار ميگيرند. مردان وقتي صاحب قدرتند. پدر، گنده لاتها، بلده كارها، گاه ماموران دولت معمولن ديكتاتور و مذهبي متعصب، بزن بهادر، ترياكي، دائمالخمر، بچهباز و يا شكنجهگر هستند. اين به نقش مادرانه زنان و رفتار پناه جويانهي راوي بيشتر دامن ميزند.
نهم: ديدن اتفاقي آدمها كه تا آن جا كه يادم مانده سه بار و دقيقن دو تايش را با جزييات به خاطر دارم (ملاقات اتفاقي ننهشنبه و هلنا) با منطق داستان جور درنميآيد و خيلي ناگهاني اتفاق ميافتد و هيچ جاي تعجبي هم براي راوي نميگذارد. يعني راوي آن قدر عادي ميگذرد از اين ماجرا كه من خواننده خجالت ميكشم تعجب كنم چطور در اين دنياي دراندردشت، بي هيچ تلاشي آدم مدام آدمهاي گذشتهي دور زندگياش را ببيند.
دهم: وقتي داستان را نه روي نسخهي پيدياف كه در قالب وورد (word) ميخوانم انگار ميكنم دست خط خود نويسنده باشد. با خودم فكر ميكنم نكند اين همان متني است كه يك سره تايپ شده تا بشود داستان. انگار چك نويس نويسندهاي را بخواني و بخواهي از خط خوردهگيهايش درس بگيري، گرچه اين يكي خط خوردهگي ندارد اما انگار شريك حسش باشي همان حس دم نوشتن كه توي همهي نويسندهگان يكي است. حالا خواه رضا قاسمي باشي يا گلشيري يا صادق هدايت يا حتا كسي مثل من كه سر دوراهي مانده، حسش براي همهي "ماها" كه مينويسيم به خدا يكي است آن دم، آن لحظه.
يازدهم: هيچ باكي ندارم بگويم "ماها"، هيچ ترسي ندارم از آوردن اسم خودم كنار آدم بزرگها. كيف ميكنم از تخيلش.