مروري بر "من تا صبح بيدارم" اثر جعفر مدرس صادقي – ختم كلام
خست مدرس صادقي درپرداخت ديالوگ
بيشك گفتگو (ديالوگ) يكي از پايههاي اساسي يك داستان است. گفتگو، اگر در خدمت پيشبرد داستان نباشد، چيزي جدا افتاده و زايد به نظر ميآيد. غير از آن، نوع واژگاني كه در يك ديالوگ به كار ميبريم بسيار مهم است در تاثير گذاري گفتگو؛ كلمات تنشزا، كلماتي كه خواننده را معلق نگه ميدارد و مانع از اين ميشود كه نظري قطعي در مورد ماجرا بدهد و به قول معروف مانع از لو رفتن داستان ميشود، اينها همه عباراتي است كه ايجاد كنش ميكند. حال اگر بگذريم از تاثير كلمات كه مدرس صادقي عملن آن را ناديده گرفته و با اين كار داستان را در سطح نگه داشته، ميرسيم به ساختمان ديالوگ در داستانهاي اين نويسنده.
آقاي معاون چيزهاي خيلي پرت و پلايي از من پرسيد. چيزهايي كه هيچ ربطي به ماجرايي كه پيش آمده نداشت.
. . . منتظر ماندم تا روانشناس به سيم جيم خودش ادامه بدهد.
"منظور من اين نبود. خودت هم ميدوني. منظور من اين بود كه تو سردت نيست؟ با يكتا پيراهن، توي هواي به اين سردي. . . "
گفتم "ميترسيد سرما بخورم؟"
روانشناس خنديد. گفت "نهم منظور من اين نبود. تو آبروي دانشكدهي ما را ميبري. تو هيچ ديدهاي هيچ كدام از بچههاي دانشكدهي ما با اين ريخت و قيافه بيايد بيرون؟ بدون كت، بدون كاپشن، بدون هيچ بالا پوشي؟ توي هواي به اين سردي؟"
گفتم "آخه من سردم نيست."
"چهطور ممكنه سردت نباشه؟ من با كت و جليق توي اين اتاق كه بخاري روشنه، دارم از سرما يخ ميزنم، اون وقت تو ميگي سردم نيست؟" "من تا صبح بيدارم"
اين ديالوگ در فضاي اتاق معاون دانشكده بين راوي، معاون و روانشناس دانشگاه جريان دارد. در ابتداي گفتگو راوي توضيح ميدهد كه از من چيزهاي پرت و پلايي پرسيدند. بعد ما شاهد گفتگويي پرت و پلا هستيم. در قدم اول بايد ديد هدف از اين ديالوگ چه بوده. احتمالن اشاره به نوعي پوچي و هيچي كه دامنگير همهي جوانب زندگي اين آدمهاست. و اين هيچي را با همان توضيح اول سطر بايد بپذيريم. اما دقيق كه ميشويم ميبينيم يك جاي كار ميلنگد. اولن توضيح ابتداي ديالوگ اضافي است؛ چرا كه اين خود خواننده است كه بايد (نسبتن "بايد") به اين پوچي پي ببرد نه اين كه با توضيح راوي، آن هم راوي كه قرار است در داستان نقشي بيطرف داشته باشد، به چنين نتيجهاي برسد. يعني وقتي چنين توضيحي ابتداي ديالوگ قرار ميگيرد، فرصت درگيري خواننده با داستان را از او ميگيريم و ديگر اين گفتگو كنشي را ايجاد نميكند. خيلي راحت ميشود از سر اين چند سطر و همهي ديالوگهاي اين داستان بلند پريد و ادامهي كار را خواند، چون هيچ كدام از گفتگوهاي طي داستان نه قرار است گرهاي از معماي داستان باز كند و نه هيچ اطلاعات جديدي در اختيار خواننده قرار ميدهد. يعني ديالوگ چيزي اضافه و وصلهاي ناجور است. در حالي كه اگر نويسنده اين "پرت و پلايي" را در خود گفتگو نمايش ميداد، ايجاد نوعي تنش و در ادامهي آن كنش كرده بود كه ممكن بود متن را از آن حالت يكنواخت هذياني نجات دهد. مسئلهي ديگر اين كه وقتي داستان را تا انتها ميخوانيم، ميبينيم اتفاقن راوي شخصيتي دارد كه هيچ چيز به نظرش پرت و پلا نميآيد. يعني از اين راوي (سيد) ميشود توقع داشت بي درد سر در چنين گفت و شنودي شركت كند، با اين حساب باز آن توضيح ابتداي ديالوگ بيجاست. ايراد ديگري كه بر اين ديالوگ وارد است اين است كه همهي طرفهاي اين گفتگو گيج و پرت و پلا هستند. فرض كنيد اين بحث بين دو آدم كه يكي پرت بود و ديگري مسلط و هوشيار در ميگرفت. اين تضاد چه تنشي ايجاد ميكرد و چهقدر ميتوانست تاثير گذار باشد. اما وقتي گنگي دامنگير همهي آدمهاي داستان است، اصلن ديگر هدف داستان كه نشان دادن تنهايي "سيد" است، زير سئوال ميرود. اصولن چرا "سيد" در جمع آدمهاي مثل خودش اينقدر تنها و جستجوگر است؟
در ادامه باز مثالي از روش ديالوگ نويسي كارور ميآورم:
داستان "مردمآزارها" اينطور شروع ميشود:
كرول و رابرت نوريس دوستان قديم جوان زنِ نيك بودند. چندين سالبود كه او را ميشناختند، خيلي پيش از آنكه نيك او را ببيند. از وقتي زن بيلدالي شد با او آشنا شده بود. در آن دوره چهارتاشان ـ كرول و رابرت، جوان وبيل ـ تازه عروس و داماد و فارغالتحصيلان دانشكدة هنر بودند.
و در ادامه شاهد گفتگويي ميان اين چهار نفر هستيم:
شب قبل كه كرول تلفن كرده و با جوان حرف زده بود و گفتهبود كه با رابرت و دخترشان جني، سر راهشان بهشهر، سري هم به آنهاميزنند، نيك ماهي آزاد را از يخدان درآورده بود.
جني گفت: «اجازه ميدهيد ما برويم؟ ميخواهيم اسكيت بازي كنيم.»
مگان دوست جني گفت: «تختهاسكيتها توي ماشين است.»
رابرت گفت: «بشقابهاتان را ببريد بگذاريد توي ظرفشويي، بعدبرويد اسكيتبازي. خيلي دور نرويد، تو محل باشيد و حواستان را جمعكنيد.»
كرول گفت: «ايرادي ندارد؟»
جوان گفت: «چه ايرادي دارد. خيلي هم عالي است. كاش من همتختهاسكيت داشتم. اگر داشتم با آنها ميرفتم.»
رابرت كه دربارة دوران دانشجوييشان حرف ميزد ادامه داد: «البتهبيشتر آن ايام خوش بود.» چشمش به چشم جوان افتاد و نيشش باز شد:«مگر نه؟»
جوان سر خم كرد. كرول گفت: «واي چه روزهايي داشتيم.»
نيك حس ميكرد كه جوان ميخواهد دربارة بيل دالي چيزي ازشانبپرسد. اما نپرسيد. لبخندي زد و خندهاش را كمي كش داد و بعد پرسيد،كيس باز هم قهوه ميخواهد.
رابرت گفت: «دستت درد نكند، من يكي ديگر ميخواهم.» كرول كفدستش را روي فنجان گذاشت و گفت: «نوچ.» نيك سرش را به نفي تكان داد.
رابرت به نيك گفت: «از ماهيگيري چه خبر؟»
نيك گفت: «هيچ. صبح اول وقت بلند ميشوي و ميزني به آب. اگر بادنباشد و باران نبارد و ماهي باشد و جاي درست هم رفته باشي شايد چيزي بهقلابت بيفتد. اگر بختت بزند از هر چهارتا طعمه كه به قلاب ميزني يكياشچيزي نصيبت ميكند. بعضيها زندگيشان را ميگذارند پاي اينكار. اما منفقط تابستانها تفريحي ماهي ميگيرم، همين.»
رابرت گفت: «با قايق ميروي ماهيگيري؟» انگار اول خوب فكرهايشرا كرد و بعد اين حرف را زد. نيك حس كرد در واقع علاقهاي ندارد، اما چونسر صحبت را باز كرده بود، بايد حرفي ميزد.
نيك گفت: «من يك قايق دارم. آن پايين بستهام. تو لنگرگاه.»
رابرت به آهستگي سر تكان داد. جوان قهوهاي برايش ريخت. رابرتنگاهش كرد و خنديد و گفت: «ممنونم، جگر.»
در اين ديالوگ خواننده نيز نقش يكي از طرفين گفتگو را به خود ميگيرد، چرا كه او چيزهايي را نميداند كه همه يا حداقل چند نفر از آدمهاي داستان ميدانند و دارند آن را از هم پنهان ميكنند. در ضمن خواننده ميتواند از لا به لاي كلمات رد و بدل شده اطلاعاتي بگيرد كه شخصيتهاي داستان سعي دارند آن را پنهان كنند. اين جريان جاري در ديالوگ تنش ايجاد ميكند و خواننده را در كشمكش با داستان مياندازد و نتيجه اين ميشود كه نميتوان از اين چند سطر گفتگوي ظاهرن بيربط گذشت و آن را ناديده گرفت. حتا كلمات به كار رفته در ديالوگ بر اين تنش اضافه ميكند. مثلن عبارت "جگر" كه من نميدانم ترجمه شدهي چه اصطلاحي ميتواند باشد، واژهي كنايي و محبت آميزي است كه ذهن خواننده را تحريك ميكند (البته رضا قاسمي هم خوب به تاثير اين عبارت واقف بوده.) وتوانايي مولف را نشان ميدهد كه با آوردن يك كلمه چهقدر اطلاعات به خواننده منتقل ميكند.
به طور كلي ميشود گفت داستان هميشه با آن چيزي كه گفته ميشود پيش نميرود. اتفاقن آن چيزي كه پنهان ميماند بيشتر مشتاق ميكند و داستان را حركت ميدهد و استفادهي درست از ديالوگ ميتواند چنين نتيجهاي بدهد. در همين چند خط كه اشاره كردم. كارور هيچ اشارهاي به رابطهي گذشتهي اين آدمها ندارد، اما ما نسبت به شخصيتهاي داستان بياعتماديم. يعني اين حس عدم اطمينان توسط نويسنده گفته نشده، بلكه مولف با تردستتي ما را در چنين حالتي قرار داده.
و در پايان:
1- مدرس صادقي ميگويد:
...اين هم يکي از شباهت هاي داستان نويسي با سينماست. داستان نويسي مدرن البته، نه حکايت نويسي. توي داستان هميشه هر ماجرايي را که مي خوانيد جلوي چشمتان مي بينيد، هميشه يک دوربيني وجود دارد و هميشه بايد معلوم باشد که اين دوربين کجاست و از کجا داريم به واقعه نگاه مي کنيم. توي حکايت نويسي، فقط تعريف مي کنيم که ملکشاه سلجوقي در کدام شهر به دنيا آمد و با کي ازدواج کرد و در چه تاريخي به پادشاهي رسيد و در چه تاريخي او را کشتند و خواجه نظام الملک را کجا کشتند و کي کشتند و کي کشت، اما در داستان نويسي، شما همه ي اين اتفاقات را بايد به چشم ببينيد. من هميشه سعي مي کنم همه چي را نشان بدهم. تعريف هم اگر مي کنم، مال اين است که يک اطلاعات مفيدي بدهم که براي تماشا کردن اين صحنه اي که دارم نشان مي دهم به درد مي خورد. فقط براي همين. اگر جايي را سراغ داريد که دوربين از دست من افتاده است لطفا به من بگوييد.
اين همه نوشتم تا گفته باشم كجاها دوربين از دستتان افتاده، آقاي مدرس صادقي.
2- براي نوشتن اين چند صفحه تمام مطالبي كه در مورد آقاي مدرس صادقي نوشته شده بود و ميشد در اينترنت پيدا كرد، خواندم. گاهي به يادداشتهاي جالبي برميخوردم كه جنبهي طنزش بيشتر از واقعيتي بود كه نويسنده سعي داشت به آن اشاره كند. بد نميبينم بعضي از اين نوشتهها را نيز اينجا بياورم كه خواندنش خالي از لطف نيست:
شخصي در يادداشتي با عنوان "وقتي از مدرسصادقي حرف ميزنيم، از كي حرف ميزنيم؟" احساس خود را بعد از خواندن ويژهنامهي هفت كه اختصاص داشته به آثار مدرس صادقي نوشته. اتفاقي كه افتاده از اين قرار است كه ظاهرن آقايان "كيومرث پوراحمد" و "مجيد اسلامي" خبطي كردهاند و گفتهاند كه قبلن چيز زيادي از اين نويسنده نخواندهاند:
نقل قول اول:
«...هرچه هست قصههاي ويژهيي ست...قابل تامل ست.قابل بررسي ست.كار منتقد ادبي استخوانخردكرده ست، نه كار من كه صرفا از سر شوق خواستم...آثار سترگ او را كه كمتر خوانده شده و كمتر ديده شده معرفي كنم...»
نقل قول دوم:
«...بهانهيي شد تا دوتا از رمانهاي ايشان را بخوانم...متاسف شدم كه تا به حال به آثار اين نويسنده خيلي كم پرداخته شده...»
نويسندهي مطلب كه از طرفداران پر و پا قرص مدرس صادقي است، در يادداشتش كم مانده چاقو بردارد و جفت چشمهاي متهمين را از حدقه دربياورد كه چرا
هر دو بزرگوار تاكيد ميكنند تا حالا (و قبل ازين شماره) چيزي از مدرسصادقي نخواندهند و اين يك داستان كاملا باورنكردني ست.
و در ادامه نوشتهاند:
اينكه يكروز آدمي را پيدا كنيم و كارهايش را بخوانيم و ذوق كنيم هيچ ايرادي ندارد.خيلي هم خوب ست.اما اينكه چون خودمان يكي را قبلا نشناختهييم او را گمنام بدانيم خيلي بد ست.مدرسصادقي قطعا هيچوقت اعتراض نميكند كه چرا گفتهند به كارهاي او كم پرداخته شده، اما اين وظيفه همهي ماست (ما كه توي اين سالها دربدر دنبال نسخههاي قديمي كتابهاي او گشتهييم.راستي آقاي پوراحمد، من نسخهيي از قسمت ديگران و ناكجا آباد و بالون مهتا را هم دارم!) كه سوال كنيم كه مسوولان و نويسندگان يك نشريه ادبي وقتي داستانهاي مدرسصادقي را تا حالا نخواندهند، چهطوري به خودشان اجازه حرف زدن درباره ادبيات ايران را دادهند؟ (مثلا پروندهها راجع به رضا قاسمي و زويا پيرزاد.راستي يادداشت مدرسصادقي را دربارهي رمان پيرزاد خواندهييد؟يكي از بهترين يادداشتهايي ست كه راجع به رمان پيرزاد نوشته شده)
مقاله كيومرث پوراحمد و يادداشت مجيد اسلامي دو اعتراف تكاندهندهند درباره يك نويسنده خوب.با عرض معذرت و در كمال احترام به اين دو نفر بايد خدمتشان عرض كنم، لزومي نداشت بعد از اين همه سال چنين اعترافي بكنند.مدرسصادقي رمانهاي خوبش را در سالهايي نوشت كه هيچ كس (نه شما آقاي پوراحمد و نه شما آقاي اسلامي) به آنها توجهي نكرد.
اعتراف هميشه خوب ست.آدم را سبك ميكند...
من جدن در برابر اين همه غيرت و غرور ملي سر تعظيم فرود ميآورم و از همينجا اعلام ميكنم انرژي هستهاي حق بيچون و چراي ملت ماست.
يادداشت جالب ديگري كه با آن برخوردم، نوشتهي كسي بود كه به طرز خیلی با نمکی به اين نتيجه رسيده بود كه "من تا صبح بيدارم" يك رمان ( از نوع شاهكارش) است. البته ايشان ديگر كاسهي از آش داغتر بودند چون در شناسنامهي اين كتاب آمده: من تا صبح بيدارم (يك داستان). اما خب نتيجهگيري نويسندهي اين مطلب هم جالب توجه است:
آن چيزي كه در مورد داستان هايش (جعفر مدرس صادقي) مي پسندم،نثر بي ادا و اطوار اوست؛درست بر خلاف نثر آدمي مثل هوشنگ گلشيري كه بي خودي پيچ خورده است و عصا قورت داده.(از داستان ها يش متنفرم.)به نظرم داستان هاي گلشيري ،هيچ نيستند مگر يك بازي لوس نثري.
من تا صبح بيدارم،آخرين داستان مدرس صادقي مثل بقيه داستان هايش فضايي سرد و عبوس دارد؛درمركز آن آدمي است كه ارتباطش را با جمع قطع كرده و به هيچ چيز هم دلبسته نيست و البته با همه دعوا دارد.داستان آنقدر روان و ساده است كه مي توان در دو ساعت خواندش و ساعت ها از فكر به آن لذت برد.طبق معمول،او زن ها را دوست ندارد،اما چون متاهل نيست،آن ميزان زن گريزي ديگر داستان ها را ندارد.و باز ،كسي در اين جا،رمان مي نويسد؛مثل هميشه.جعفر مدرس صادقي با گذاشتن يك رمان نويس در رمان هايش ،به ما يادآوري مي كند كه ما داريم يك رمان مي خوانيم.
خب اين هم شيوهي بديعي است براي رمان نوشتن!
3- يك لطيفه:
ميگويند كسي كتابي سترگ نوشته بود در باب راه رفتن اسب. كتاب با اين جمله شروع ميشد: اسب كه راه ميرود تتلق تتلق تتلق تتلق . . . .
و در صفحه 792 با اين جمله تمام ميشد: صدا ميدهد.
پايان
منابع:
ريموند كارور، مينياتوريست شكست- نگاهي به سبك داستاننويسي ريموند كارور/ مصطفا مستور
او. اسكات A. O. Scott
در جستجوى ریموند كارور
برگردان: على حسینى
چاپ اول: ماهنامه عصر پنجشنبه، شماره ۲۷-۲۶ بهمن ۱۳۷۹
مردمآزارها
ريموند كارور
برگردان: اسدالله امرايي
نگاهي گذرا به جهان داستاني نويسندگان آمريكايي
حسين محمدي
شاه کلید های دیالوگ نویسی /جن و پري
راهنماي نگرش گفتگو
شاه كليدهاي ديالوگنويسي
نوشته: ويليام نوبل
ترجمه: عباس اكبري
داستانِ مذهبيِ مدرن: «پديده»اي از نوعي ديگر
(بررسي و نقد مجموعه آثار مصطفي مستور)
زري نعيمي / جهان کتاب/ سال يازدهم شماره 5 تا 7 شهريور ـ آبان 1385
پاكتها
ريموند كارور
ترجمه: مصطفي مستور
مقاله با موضوع ادبيات/ احمدابو محبوب/ كتاب ماه ادبيات و فلسفه شماره 70
من تا صبح بيدارم/ جعفر مدرس صادقي
عاليجناب/ جعفر مدرس صادقي/ داستان كوتاه
كليساي جامع/ ريموند كارور
گفتگوي ليلا صادقي با جعفر مدرس صادقي
گفتگو با جعفر مدرس صادقی- روزنامه ی اعتماد
"وقتی از مدرس صادقی حرف می زنیم از چه کسی حرف می زنیم؟"
مقاله ای از محسن آزرم- شمال از شمال غربی