تبليغاتX
كتاب در خانه - درباره‌ي "بوسه در تاريكي"

اثر كوشيار پارسي

 

قبل از هرچيز:

اين‌ها كه اين‌جا مي‌نويسم نقد نيست، يا حتي مرور. اين چيزها مجموعه‌اي است از آن‌چه دستگيرم شد از خواندن كتابي و پرسش‌هاي ذهنم، كه هيچ كس جز خودم مسئول پاسخ به آن‌ها نيست. ديگر اين كه اين يادداشت را با تمام اين كه به خودم حق مي‌دهم به عنوان يك خواننده نظرم را آزادانه بگويم، با احتياط اين‌‌جا مي‌گذارم. چرا كه هميشه (درست يا غلط) معتقدم بايد حدود دانسته‌هاي خودم را بشناسم و پا را از آن‌چه در وسعم هست فراتر نگذارم. طي خواندن رمان "بوسه در تاريكي" آن‌قدر با عجايب و غرايب برخورد كردم كه شك دارم همه‌ي آن چيزي كه من به آن رسيده‌ام قطعا درست باشد. به خصوص وقتي ديگر آثار كوشيار پارسي و همين‌طور آن چيزي كه گاه در مورد كارهاي پارسي نوشته شده و توي اينترنت هست را خواندم و ديدم هيچ كس چيزي درباره‌ي موضوعي كه ذهن من به آن مشغول است، نگفته. نمي‌دانم چند نفر ديگر اين رمان طولاني را خوانده‌اند. نقدي يا تحليلي درموردش نبود يا اگر بود من نديدم. جز چند خطي از آقاي سردوزامي كه همان مشوقم بود براي خواندن اين رمان. قصه‌ي هم‌رنگ جماعت شدن نيست. ماجراي لباس پادشاه هم اميدوارم نباشد كه هركس از ترس احمق جلوه كردن، براي پادشاه عريان هورا مي‌كشد. من تنها خودم را مي‌بينم و دانش خودم را مي‌سنجم. همين جا هم تشكر مي‌كنم از آقاي پارسي كه مدتي مزاحمت‌هاي ايميلي مرا تحمل ‌كردند.

 

"بوسه در تاريكي" به ناگهان و با ريتمي تند شروع مي‌شود. جملات كوتاه پي در پي، طنز عجيب و تغييرات زماني مداوم.

 

نرگس آرام خوابيده بود و سگ‌مان هم آرام خوابيده بود كه برخاستم، لباس پوشيدم و رفتم رو كاناپه خوش‌بو نشستم. سيگاري روشن كردم. خوب، اين‌جا نشسته‌ام، در خانه‌ي خودم، به زماني كه زن و سگ خوابيده‌اند و بيرون باران مي‌بارد و من اين‌جا نشسته‌ام و همه چيز امن و امان است و انگشت به دهان برده‌ام و تله‌ويزيون را روشن مي‌كنم و به اخبار نگاه مي‌كنم تا نوشتن را عقب بيندازم.

 

زمان به شكلي غريب سيال است و گذشته و حال و آينده چنان در هم آميخته كه به سختي مي‌شود سرنخ لحظات وقوع داستان را در دست داشت.

ضرباهنگ سريع داستان ممكن بود بتواند خواننده را يك نفس دنبال خودش بكشد. رماني380 صفحه‌اي كه با صفحه‌بندي كتاب، 700، 800 صفحه‌اي مي‌‌شد، و شايد اثري ماندگار. اما نمي‌شود، نشد! بد نيست به نويسنده اعتماد كنيم وقتي مي‌گويد:

"باز هم چيزي براي گفتن ندارم و اين را در صفحات پرشمار بعدي نشان خواهم داد."

كتابي كه روي جلدش تصوير اسكلت است، حكم سم را دارد براي خواننده. راوي پرحرف ديوانه‌ كه تا حد مرگ شوخي مي‌كند با آدم‌ها، جداً شما را تا مرز جنون مي‌كشاند. خود من شب اولي كه فقط ده صفحه از اين كتاب را خوانده بودم تا صبح كابوس ديدم، چون همين چند صفحه تمام مفاهيمي را كه تا به حال در مورد نوشتن آموخته بودم، به هم ريخت. در مورد اين كه ايجاد چنين تشويش و پراكندگي هنر است يا نه، نمي‌دانم. ايجاد ترس بي‌ اشاره‌اي اميدوار كننده يا سازنده. فعلا همين‌قدر مي‌گويم كه در آغاز كار ما با يك رمان بي‌تعارف و صريح مواجهيم. اين كه رمان "صريح" چه جور رماني است من براي آن تعريفي ندارم. شايد همان چيزي است كه به آن "پست‌ مدرن" مي‌گويند. پشت صحنه‌اي در كار نيست. نويسنده حضوري فعال دارد و مدام افشاي تكنيك مي‌كند. ميان داستان با منتقد مي‌جنگد، ناسزا نثار ويراستار مي‌كند و براي خواننده دست تكان مي‌دهد. حسي كه از خواندن "بوسه در تاريكي" در من ايجاد شد، حس كسي بود كه سوار ترن هوايي شده. مقصد و مقصودي در كار نيست. تو از يك نقطه شروع مي‌كني و بالا مي‌روي و پايين مي‌آيي، مي‌شاشي به خودت، روي بغل دستيت بالا مي‌آوري، جيغ مي‌كشي و در آخر كار درب و داغان رسيده‌اي به "هيچ جا"، به همان نقطه كه بودي. تازه مي‌فهمي اصلا سفري در كار نبوده. و تمام حاشيه‌ي اين رمان پر شده از اين سئوال من كه يادداشت كرده‌ام: "يعني ممكن است نويسنده‌اي 380 صفحه بنويسد فقط براي اين كه به ريش خواننده بخندد؟" دلم براي خواندن اثري بدون گشتن دور ديوار مرگ، تنگ شده.

"بوسه در تاريكي" پر از آدم‌هايي است كه مي‌آيند و مي‌روند. نرگس، ليلا، جواد، يوسف‌ها و بقيه به شكل خودخواهانه‌اي اززاويه‌ي تنگ راوي معرفي مي‌شوند و وجودشان به شدت به وجود راوي اول شخص وابسته است و هيچ كدام به تنهايي خاصيتي ندارند. اسامي به صف مي‌شوند بي آن كه كم و زياد شدنشان هيچ تاثيري در داستان داشته باشد. تاثيري ندارند چون اصلا داستاني وجود ندارد. قصه‌اي نيست. موضوع اين است كه يك نفر توي خيابان راه مي‌رود و آدم‌هاي ديگري را مي‌بيند. حرف‌هايي بي‌سر و ته مي‌زنند و بعد از هم جدا مي‌شوند و بعد اين هي تكرار مي‌شود. آدم‌ها فقط نامند. اسم، كاريكاتوري از واقعيت، موجوديتي بر باد رفته كه حالا از شخصيت و صدا و چهره و تمام خصوصيت آدمي زنده، طرحي كج و معوج از آن‌ها به جا مانده. يعني نويسنده تمام تلاشش را كرده تا آدم‌هاي داستانش را از شخصيت تهي كند. انگار يك قاشق برداشته باشي و توي آدمي را هي بتراشي.

بهانه‌ي روايت چيست؟ روايت كه نه. . . بهانه‌ي اين پرگويي چيست؟ هيچ. اين آدم، راوي، آن قدر عصباني و آن قدر نمي‌دانم چه مرضش است كه همين‌طور يك ريز با خودش حرف ميز‌ند. بهانه‌ي نوشتن اين "صفحات پر شمار"، بودن چنين شخصيتي است. آدمي مريض احوال كه از درد جسم و روح توام رنج مي‌برد. با پايين تنه‌ي زنان ميانه‌ي خوبي دارد و چيزي غير از سكس از زن نمي‌طلبد. شوخي‌اش با زن‌ها فقط جنسي است. در مورد "نرگس" هم كه هم‌سر راوي است و مورد علاقه‌ي او چيز به درد بخوري وجود ندارد. بيش‌تر شبيه يك چيز، شيء يا وسيله‌اي براي سكس است تا آدم. مثل موم مي‌ماند و كاريكاتوري ازيك زن است. اما مردها با همه‌ي مضحكه‌اي كه دچارش هستند در مقايسه با شخصيت‌هاي زن داستان مستقل‌تر و سالم‌تر به نظر مي‌رسند.

پارسي با انتخاب راوي اول شخص و توضيح ديدگاه او در مونولوگ‌هاي دائمي‌اش در ساخت و پرداخت يك بيمار رواني بسيار موفق بوده. وقتي راوي توضيح مي‌دهد كه حتي در تابستان هم بدون كاپشن احساس خوش‌آيندي ندارد، حس نا‌امني و ترسي كه دچارش است خواننده را وادار به هم‌دردي مي‌كند.

او فريبنده و فريب‌خورده به دروغي كه دنيا دچارش است، مي‌خندد. با نااميدي دست و پنجه نرم مي‌كند و باز در ياس فرو مي‌رود. راوي يك شكست خورده‌ي تمام عيار است.  با "ليلا" كه زني خواستني است رابطه‌اي دست و پا شكسته دارد، او مي‌گويد ليلا زماني حضور با معنايي در زندگيش داشته اما معلوم نمي‌شود كي و چه معنايي بوده؟  (ارتباطش با ليلا تنها در صفحه‌ي 187 شكلي به خود مي‌گيرد، قبل و بعد از آن ليلا اغلب تني است كه دو پستان زيبا از آن آويخته)، سيگارش را نمي‌تواند ترك كند، به دليل بيماري‌اش قادر به موتور سواري نيست، مدام از هم‌سر و سگش مي‌گويد كه تنها ياران او در زندگي هستند. اما از همسرش تنها تصويري كاريكاتوري و تو خالي نشان مي‌دهد. حتي توصيفات او از عشق‌بازي با زنش عاري از احساسي ناب و عميق است و تنها در حد پورنويي تكراري و دم دستي مي‌ماند. نويسنده‌اي است كه مدام امضاء مي‌دهد و مردم توي خيابان برايش دست تكان مي‌دهند. با اين همه قطعيتي در كار نيست. شايد هم كوتوله‌اي ادبي باشد كه خودش را عوض آدمي درست و حسابي جا زده. البته اگر درستي و حساب و كتابي در ميان باشد اصلا. بيش‌تر به متوهمي شكست خورده مي‌ماند و رفتاري ترحم برانگيز دارد. تنها واقعيت زندگي اين شخصيت دل پيچه و احساس تهوع و ريدن است، كه هميشه با اوست. تنها نشانه‌هاي زندگي!

"بوسه در تاريكي" مانند شعري طولاني است كه ترجيع‌بندش چند موضوع مكرر است كه در فواصل مختلف پشت هم مي‌آيند. راوي از تن زن‌ها مي‌گويد. از نرگس، هم‌سرش و تيمور، سگشان مي‌گويد. از ليلا مي‌گويد كه مدام در گير و دار لمس سينه‌هايش است! از انواع موتورسيكلت‌ها مي‌گويد. از اين كه به عابري به عنوان نويسنده‌اي سرشناس  امضاء مي‌دهد. از خرگوش‌ها كه سمبل بارداري و سلامتي و گرماي دوستي‌اند و از تصميم چند باره‌اش براي ترك سيگار. و اين همه را هي مي‌گويد، هي مي‌گويد، 380 صفحه اين‌ها را مي‌گويد و بعد از هر دور گفتن و در فاصله‌ي هر كدام از اين گفتن‌ها از افكارش مي‌گويد. از نگاهش به دنيا، به آدم‌ها، از ترسش از جنگ و گاه خاطرات كودكي‌اش. بعد از چند صفحه رمان به شكل عجيب و غريبي به تكرار مي‌افتد. ماجرايي نيست يا قصه‌اي كه بخواهد خواننده را ترغيب كند به خواندن. بي‌دردسر مي‌شود از ترجيع‌بندها گذشت. آن‌ها را ناخوانده گذاشت. مهم نيست. مي‌داني كه حالا راوي مي‌رود و مي‌نشيند توي كافه‌ي دوست تركش هاكان و بعد دختري از در وارد مي‌شود و راوي و دوستش توي ذهن ترتيب طرف را مي‌دهند. مي‌شود اين‌ها را نخواند. چيزي كه ما بين اين تكرار‌ها نوشته مي‌شود هم كم‌كم به تكرار مي‌افتد. ترس و اعتراض راوي را خواننده تا صفحه‌ي چهل داستان خوب فهميده و 340 صفحه‌ي ديگر بي‌آن كه چيزي اضافه كند به خواننده، نوشته شده. من باورم نمي‌شود كه نويسنده‌اي براي نشان دادن تكرار و هيچي، خودش به هيچ نوشتن برسد، به تكرر كلام. مدام خيال مي‌كنم چيزي هست اين ميان. نكته‌اي مثلا كه سواد من قد نمي‌دهد. مي‌روم داستان‌هاي ديگر پارسي را مي‌خوانم. اين نگاه را پارسي در داستان‌هاي كوتاهش هم دارد. در داستان "بوم و كوكائين" ديالوگ‌هاي پوچ و موقعيت مضحك تعليقي زيبا ايجاد كرده و در آخر تغيير ناگهاني مسير ماجرا، بزنگاه معركه‌اي است. شيوه‌ي پارسي براي نشان دادن پوچي در قالب داستان كوتاه اغلب خوب جواب مي‌دهد. اما وقتي همين روش را در قالب گل و گشاد رماني طولاني به كار مي‌برد، نتيجه‌ي كار، رمان "راه رفتن اسب" مي‌شود و آن همه تتلق تتلق نوشتن‌ها. شايد از بسياري جهات "بوسه در تاريكي" كاري پست مدرن، "سخره‌گر"[1] و ساختار‌شكن به نظر بيايد، اما از زاويه‌اي ديگر مي‌شود گفت شيوه‌ي نوشتن اين رمان گاه اتفاقاً به روش نويسندگان كلاسيك نزديك بوده. همان‌طور كه نويسندگان رمان‌هاي كلاسيك براي نشان دادن عظمت كاخي تمام اتاق‌ها و تابلوها و مبلمان و فرش و ديوار‌كوب‌ها را توصيف مي‌كردند تا اتفاقي را شرح دهند كه مثلا قرار است در محيطي دو در دو رخ دهد و آن همه توصيف تجملات بي‌كار مي‌افتاد، پارسي نيز براي نشان دادن تكرار، تكراري مي‌نويسد. بي آن‌كه قصه‌اي در پيش باشد، آغازي و بعد پاياني. هيچ معلوم نيست چرا داستان در صفحه‌ي 380 تمام شده. چرا نويسنده ده يا بيست يا هزار صفحه‌ي ديگر ننوشته؟ چرا صد صفحه كم‌تر ننوشته؟ چه ماجرايي بوده كه در صفحه‌ي پاياني تمام شده؟ كدام گره در پايان داستان باز شده؟ چه كنش و واكنشي بوده كه حالا آرام گرفته؟

 كوشيار پارسي پيش از اين رماني به نام "شه‌چهر" نوشته. و قسمتي از رمان "چلاق" هم روي انترنت بود كه من خواندم. از عجايب اين كه "شه‌‌چهر" دقيقا با همان تم و قالب روايت و همان لحن و زبان "بوسه در تاريكي" و "چلاق" نوشته شده. شباهت بسيار زياد اين آثار و پختگي "شه‌چهر" نسبت به رمان بعد از خودش، مرا فكري كرد كه نويسنده چه هدفي را از نوشتن رمان اخير دنبال مي‌كرده؟

در مقايسه‌ي اين دو اثر با هم مي‌توان گفت "شه‌چهر" ماجرا دارد، و زبان طنز در كنار موقعيت خشونت‌آميزي كه شخصيت‌هاي داستان با آن درگيرند، كنش و واكنشي داستاني ايجاد كرده. اسامي آدم‌ها در رمان "شه‌چهر" از آن‌جا كه شناخته شده‌اند براي خواننده‌ي ايراني، باور پذيرند و تخت و بي‌روح به نظر نمي‌آيند. زمان و مكان داستان روشن و قابل پذيرش است؛ ايران در سال‌هاي آينده، بعد از تحولات احتمالي. در رمان "بوسه در تاريكي" قصه‌اي براي خواندن نيست. اسامي كاراكتر خاصي ندارند و مكان داستان مشخص نيست (البته دو مورد اخير اغلب خوب از آب درآمده). در مورد نام‌ها بايد گفت اگرچه نام‌ها بسيار زيادند و با بودن انواع و اقسام "يوسف" خواننده گم مي‌كند كي به كي هست، اما همين بي شكلي، خود شكل و معنايي جديد به شخصيت‌هاي داستان مي‌دهد. اما وقتي ناگهان راوي از چهره‌هاي سياسي ايران نام مي‌برد، اسامي مثل وصله‌اي ناجور مي‌زنند بيرون، اگرچه نويسنده مي‌خواهد با تكرار آن‌ها عادي سازي كند اما به هرحال اين نام‌ها برخلاف ديگر نام‌هاي توي داستان، بار معنايي دارند و هركدام چيزهايي را يادآوري مي‌كنند. در عوض آن جا كه به جاي نام بردن از اشخاص تنها نشانه‌اي از آن‌ها مي‌دهد بسيار طنزآميز و تاثير گذار است. ديگر در مورد مكان داستان است. همان‌طور كه گفتم پارسي در اين رمان طنز نيشدار، چند پهلو و معركه‌اي داشته. به طور مثال هيچ جاي داستان چيزي از موقعيت مكاني گفته نشده و اين خواننده را در حالتي دو گانه نگه مي‌دارد. تنها آدم خارجي داستان "هاكان" ترك است وخدمتكار فليپيني به نام "رزيتا"! گاهي فكر مي‌كنيم اتفاقات در ايران مي‌افتد؛ ايران در آينده. گاه اين تصور ايجاد مي‌شود كه ما شاهد روابط آدم‌ها در مجموعه‌اي از ايراني‌هاي مقيم خارج هستيم. انگار با ايران‌جلسي‌ها آمده باشيم سيزده به در! موضوعي كه در هر دو حالت نويسنده اشاره‌اي رندانه به آن داشته، رفتار و فرهنگ ايراني است كه هر جا و هر زمان مثل آدامس چسبيده به ملت و از دست آن خلاصي ندارد. كارناوالي معركه از آدم‌هاي بدبخت. از اين لحاظ "بوسه در تاريكي" آينه‌ي تمام نماي اجتماع ايراني‌هاست. اگرچه پارسي نگاهي تاريخ‌شناسانه و رئال به فرهنگ ايراني ندارد اما با ديد منتقدانه و طنازي غافلگير كننده‌ي خود حماقت آدم‌ها را به نمايش مي‌گذارد. البته اين نمايش طولاني، نرسيده به نيمه كسالت‌بار مي‌شود و آن‌قدر به تكرار مي‌افتد كه قلم طنز آميز نويسنده هم تاثيرش را از دست مي‌دهد.

 

-   من هم همينو گفتم خانم. ممنون كه گفتين من آدم مهمي‌ام. خيلي‌ها نظر ديگه‌اي دارن. تازه با اطمينان كامل مي‌گن كه من آدم بي‌فرهنگ و بي‌تربيتي‌ام.

-   اونا حرفي براي زدن ندارن. چشم ديدن ندارن. وقتي شما مي‌آين تو تله‌ويزيون‌ها، من يه آدم ترسو و بي‌چاك دهن و بي‌تربيت و كثيف رو مي‌بينم كه خودشو تو قالب يه ميمون جا زده و هي راجع‌به همه چي ور مي‌زنه.

 

پارسي نه تنها با موقعيت و شخصيت‌ها شوخي مي‌كند كه با كلمات هم سر شوخي دارد. كلماتي كنار هم چيده مي شوند تا مفاهيمي قابل پيش‌بيني بسازند، ناگهان با يك چرخش قلم، همه چيز به هم مي‌ريزد. واژه‌ها معلق مي‌زنند و بازيگوشي مي‌كنند.

نكته‌ي قابل توجه ديگري كه در اين رمان به چشم مي‌خورد تضادي است كه در نهاد راوي وجود دارد. راوي هميشه معترض پرگوي عصباني بد دهن، قلبي رئوف دارد. او از مادرش و روزهاي كودكي با اندوهي عميق حرف مي‌زند. اگرچه اين لحظات خيلي كم در داستان به چشم مي‌خورد اما در آن هياهوي ديوانگان تاثيري عجيب دارد. يا محبت عجيبي كه گاه در دل راوي زنده مي‌شود، حمايتش از ليلا، گيتي، رزيتا و ايرن. يعني دقيقا همان جنسيتي كه از قضا نگاهي شي‌‌ء‌واره به آن دارد، اشاره‌اي زيبا به كشمكش و تضادهاي دروني راوي‌ است.

بعد از خواندن اين رمان احساس كردم در تكرار اين ديوانه‌گي‌ها، در اين همه هذيان‌ مداوم، لحظات زيبايي بي‌رنگ شدند و از كف رفتند. احساس كردم دور افتاده‌ام؛ از اصل موضوع دور شدم.  اصل موضوع چيست؟ نمي‌دانم تعريفي دقيق ندارم. شايد براي هركسي چيزي باشد. براي من لذت خواندن است و نوشتن، لذت متن.

 

 



 1- سُخره‌گری به مثابه‌ی شکلی از تعهد مقاله‌اي مفصل از كوشيار پارسي كه مي‌شود گفت تحليل نويسنده، بر اثر خودش يعني رمان "بوسه در تاريكي" است.  

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط پونه بريراني- شاهي |