تبليغاتX
كتاب در خانه - زن ایرونی تکه، خوشگل و بانمکه

 

چه اشکالی دارد که من خیال کنم بیست ساله هستم. اصلا از هفده سالی که پشت سر گذاشتم چشم بپوشم. و بشوم آدمی بیست ساله که مثلا در بیست سالگی یک کتاب که . . . کتابچه‌ای نوشته که خب حالا به درک که مجوز هم نگرفته. به درک که سی و هفت ساله هستم و به درک که حالا دیگر کسی مرا با بیست و هفت ساله‌ها اشتباه نمی‌گیرد. حالا دیگر سی و چهار ساله تصورم می‌کنند. به درک که دارم پیر می‌شوم و حتا دست درد دارم و خم که بشوم سخت دوباره می‌توانم بایستم. به خدا خیلی صمیمانه دارم این‌ها را به خودم می‌گویم. چیزی که مثل باری روی دوش‌ام است و هی سنگین هم می‌شود پیری نیست. ننوشتن است. این نتوانستن و این ناخواستن ناخودآگاه. و فکر این که دیگر دیر شده بیش‌تر سردم می‌کند. فکر این که من تا آخر عمر چیزی به این ادبیات لاغر توی کما رفته اضافه نخواهم کرد، بیش‌تر مرا به اغماء می‌برد. اما امروز صبح مثل یک بیست ساله از خواب بیدار شدم. ساعت پنج صبح. قبراق. به چیزی فکر نمی‌کنم که آزارم بدهد. مثل یک بیست ساله به پیام‌های تلفن‌ام نگاه کردم. خواندم‌شان و همه را بی‌پاسخ گذاشتم. وای درست مثل یک بیست‌ ساله که کارهای مهمی دارد. که می‌خواهد دنیا را تکان بدهد. چرا آدم‌ها پیر که می‌شوند آرزوهای‌شان را از یاد می‌برند؟ من امروز مثل یک بیست ساله هستم که می‌خواهم صفحه‌ی اول رمان دوم‌ام را بنویسم. باز بنویسم. به چیزی فکر نمی‌کنم و نه به کسی. من بیست ساله هستم. آدمی با سن و سال من مرکز هستی است. هستی خودش. چیزی که کار را خراب می‌کند این است که خیال می‌کنم آخر خط‌ هستم. خیال می‌کنم حالا از یک جایی مسیر را اشتباه رفتم و باید بنشینم تا وقت پیاده شدن. و نمی‌دانم یک چنین چیزهایی که ذهن بیست ساله‌ی من قدرت تحلیل‌اش را ندارد و اصلا سر به هواتر از این‌هاست که بخواهد به این چیزها فکر کند و هی برای خودش مثال بسازد و زیر و رو کند. شاید سهراب هم وقتی نوشت "روح من کم سال است" داشت از چیزی فرار می‌کرد. از ترس منطقی سی و چند سالگی پناه می‌برد به دیوانگی بیست ساله‌ها. دارم فکر می‌کنم وقتی جسم‌ام بیست ساله بود من کجا بودم؟ آن وقت شکمی برآمده داشتم. پیراهن گل‌داری می‌پوشیدم که مادرم دوخته بود. از زیر سینه‌های درشت شده‌ام چین می‌خورد و می‌آمد تا زیر زانوها. وقتی می‌نشستم به سختی بلند می‌شدم. صورت‌ام به زردی می‌زد و خط‌های زیر چشم‌ام پر رنگ‌تر بود. موهای‌ام را رنگ گذاشته بودم. تارهای کرم توی سیاهی موهای خودم. شب‌ها فقط می‌شد به پهلو بخوابم و هیچ مردی غیر از شوهرم توی زندگی‌ام وجود نداشت. چی می‌خواندم؟ یادم نیست. یادم نیست چه کتابی می‌خواندم یا حتا چه آوازی زمزمه می‌کردم. وقتی بیست ساله بودم نامجو وجود نداشت. گلشیری زنده بود اما من نمی‌شناختم‌اش. باورش حالا برای خودم سخت است و اعتراف به آن انگار اشاره به مضحکه‌ای غریب باشد. من حتا شازده احتجاب را نخوانده گوشه‌ای انداختم و نظری در موردش دادم که حالا جرات تکرارش را ندارم. بیست ساله که بودم گاهی نقاشی می‌کردم و توی مجله‌ای دست چندم طنز می‌نوشتم و خیال می‌کردم خیلی زن روشن‌فکری هستم. النگو هم داشتم. و یک چیزهای دیگری هم در من بود و نبود که حالا دوست ندارم بهشان فکر کنم. اما حالا که سی و هفت ساله هستم. . . آه زن بیست ساله‌ی من به این سی و هفت ساله‌ی آزاد حسودی‌ می‌کند. بیست سالگی تو چیزی نیستی که نتوانم به دست‌ات بیاورم. تو وقتی بودی چنان آش دهن سوزی نبودی برای‌ام. حالا افسوس‌ات را نمی‌خورم. می‌خواهم بیست ساله باشم تا خیال نکنم به آخر خط‌‌ رسیده‌ام. باید فکر کنم زمانی فراخ دارم. روزهای بعد و البته این جوانی که مثل ماهی می‌سرد و می‌پرد و از نظر دور می‌شود.  نباید گردن کج کنم و نگاه‌ام همین‌طور خیره و تار شود روی صفحه‌ی نورانی. . .

داستان خطوط:

شهناز از زن بدش می‌آمد. از آن خطوط بی‌خودی ظریف و چشم‌های کشیده و لب‌های نازک. لب‌هایی که به طرز بدخواهانه‌ای نازک می‌نمود. و آن شال بلند سیاه، روپوش بلند سیاه، جوراب‌های نایلونی سیاه، کفش‌های پاشنه‌دار سیاه. شهناز بدش می‌آمد و اصلا نمی‌دانست چرا بدش می‌آید یا می‌دانست و هی پس می‌زد. از این که زن باریک بود. هیکل‌اش جمع و جور بود و لابد با آن بینی قلمی و گوشه‌ی چشم‌ها که باریک می شد و می‌رفت به سمت بالا و آن ابروهای کشیده. . . زیبا به حساب می‌آمد. و آن اعتماد به نفس الکی که زن توی خودش داشت و آن را همه جا پخش می‌کرد، روی کتاب‌ها و روی سر و صورت و نگاه مشتری‌ها. شهناز وقتی می‌دید زن چه‌طور وقتی می‌گوید کوروش اشک توی چشم‌هاش حلقه می‌زند یا وقتی نقشه‌ی ایران را می‌دید به گریه می‌افتاد، حال‌اش به هم می‌خورد. شهناز حالا دیگر دوست داشت ول کند برود. و من حالا خیال می‌کنم شهناز همین روزها همه چیز را رها کند.

 

+ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 6:34 قبل از ظهر _ |