تبليغاتX
كتاب در خانه - نگاهی به «شب هول» اثر هرمز شهدادی- قسمت اول

 

چاپ اول و آخر! 1357انتشارات زمان    

 

 

اسماعیل، پدرش ابراهیم را که پیر و بیمار است برای معالجه ازاصفهان به تهران می‌برد. نقطه‌ی آغاز داستان در اتومبیل و طی گذران جاده است و ماجرا زمانی که اسماعیل و پدرش به بیمارستان می‌رسند پایان می‌یابد. یعنی سفری چند ساعته، دست‌مایه‌ی داستانی است که سه نسل را روایت می‌کند. داستان بر اساس جریان سیال ذهن ساخته و پرداخته شده و در تمام راه، خواننده شاهد گفتگوی اسماعیل با راننده و نقب زدن به گذشته‌ها و شکست‌های زمانی و روایی پی در پی است. شهدادی گاه داستان را به صورت تک‌گویی از زبان شخصیت‌هایش می‌گوید و گاه از دید سوم شخص ماجرا را تعریف می‌کند. او سعی دارد با مرور گذشته‌ی هدایتی، داستان مردی را بیان کند که جدش بهایی بوده و پدرش از طرف‌داران مصدق و خود نیزنویسنده است و به دسته‌ای تعلق دارد که به آن روشن‌فکر می‌گویند. در طی این سفر چند ساعته ما می‌خوانیم که اسماعیل هدایتی با ایران، همسرش مشکل دارد یا از او جدا شده. ایران در بیمارستان بستری است و اسماعیل در ملاقات دوباره‌ی او مردد است. از طرفی با شخصیت دیگری مواجه‌ایم به نام هدایت اسماعیلی که گاه توسط خودش و گاه به وسیله‌ی راوی دانای کل داستانش تعریف می‌شود، در طی داستان با دوستان او آشنا می‌شویم. دوستان اسماعیلی کسانی از جنس خودش هستند، اهل شعر و داستان و ترجمه، جمع‌هایی هم دارند که رفته رفته از هم گسیخته.  

شهدادی به موازات سه نسلی که قصه‌‌گوی‌شان است، راوی سه زمان نیز هست. زمان حال که در اتوموبیل و جاده می‌گذرد، زمان گذشته که به جوانی و تا حدودی کودکی اسماعیل می‌پردازد و زمان گذشته‌ی بسیار دور که در مورد تاریخچه‌ی شهر اصفهان و توصیف محلات قدیمی و وضعیت جغرافیایی آن است و این فرم رفت و برگشت به گذشته و حال تا پایان داستان، اگرچه نه با رعایت ریتمی مشخص و فواصل قابل پیش‌بینی، اما به هرصورت ادامه دارد.

«شب هول» پر است از نام‌ها و شخصیت‌های گوناگون، از اسماعیل و پدرش و راننده شروع می‌شود و تا هدایت و آذر و ایران و ابوالفضل و محمد و هوشنگ و هادی و راعی ادامه می‌یابد. اما خواننده از این همه آدم که بی‌بهانه و با مناسبت در داستان رژه می‌روند چه قدر می‌داند؟ اگر از اسماعیل و پدرش که شخصیت‌های اصلی داستان هستند بگذریم، در مورد راننده که در تمام داستان حضورش سنگینی می‌کند، باید گفت او بیشتر به یک تیپ نزدیک است تا شخصیتی پرداخت شده. اصلن لزوم بودن راننده چیست؟ بهانه‌ای برای روایت؟ اگر اسماعیل پدرش را با ماشین شخصی خودش به تهران می‌برد و تمام مسیر می‌شد گفتگوی او با خودش و نه راننده‌ی جاده، چه اتفاقی می‌افتاد؟ راننده کدام گره داستانی را قرار است باز کند و اصولن در داستان شلوغ و پر جمعیتی! مانند «شب هول» بودن یک آدم اضافی بار نویسنده را سنگین‌تر نمی‌کند؟ البته این «سرسری» گذشتن از شخصیت‌ها فقط به راننده مختص نمی‌شود. اصلن شاید مشکل شخصیت پردازی داستان کم‌توجهی به شخصیت‌ها نباشد، بلکه نوع نگرش نویسنده و زاویه‌ی دید او ایراد دارد. شهدادی آدم‌های داستانش را گاه تحت تاثیر ادبیات دهه‌ی پنجاه که بسیار شعار زده و ایده‌آلیستی بوده توصیف می‌کند. وقتی از جمع‌های ادبی و دوستان روشن‌فکر هدایتی می‌گوید، می‌توان این آرمان زدگی را در نثرش دید. اما از سویی تحت تاثیر موج «رمان نو» یک‌جور ساختار شکنی و آشنایی زدایی در نگاهش به جریان روشن‌فکری ایران می‌بینیم که نتیجه‌اش به بن‌بست رسیدن و سرخوردگی روشن‌فکر جماعت است. در هر دو این نوع نگاه به آدم‌های داستان ما شاهد یک نوع هیجان و غلیان احساسات هستیم که مانع می‌شود از نزدیک شخصیت‌هایی چون ابوالفضل، محمد و هوشنگ را لمس کنیم. توصیف این آدم‌ها و مجموعه‌ای که دارند، در بیانیه و مقاله‌ای طولانی در مورد هنر مدرن و خاستگاه آن و نقد جریان روشن‌فکری و شعر و ادبیات ترجمه‌ای و توضیح کارکردهای زبان در ادبیات و تعریف رمان و ضد رمان گم شده. (صفحه‌‌ی 145 تا 147 کتاب) در واقع ما با یک نقد ادبی، یا مصاحبه‌ای مکتوب مواجه‌ایم و نه داستان. در مورد زنان داستان هم کم و بیش همین‌طور است. بود و نبود آذر در زندگی اسماعیل هدایتی توفیری ندارد. او شخصیتی خاموش و سایه‌وار است که تا لب می‌گشاید تاثیرش را از دست می‌دهد. ایران هم که همان زن اثیری است که شب بعد از عروسی می‌شود لکاته! (اگرچه دیالوگ‌های بین ایران و اسماعیل بسیار خوب نوشته شده و در این‌باره در ادامه‌ی این مبحث خواهم نوشت.)

در فصول پایانی داستان در حالی که هنوز خواننده گیج می‌خورد بین اسامی مختلف که گاه به شکل غریبی نزدیک به هم هستند، مانند اسماعیل هدایتی و هدایت اسماعیلی! که آخرش سر در نیاوردیم، هر دوتاشان یکی هستند یا هر یکی‌شان دوتا! با شخصیت دیگری مواجه می‌شویم به نام هادی ابراهیمی.

ابراهیمی یک لمپن به تمام معناست. موجودی متوحش که کراوات تمدن بسته است و از معدود شخصیت‌های داستان است که به شکلی زیبا و قابل لمس توصیف شده. گذشته‌ی ابراهیمی به شکلی است که نمی‌شد موجودی غیر از آن چه هادی ابراهیمی امروز را ساخته، انتظار داشت. او در کودکی مورد تجاوز ملای مکتب قرار گرفته و خود شخصیتی متجاوز دارد، در کودکی شکنجه شده و در جوانی شکنجه‌گری قهار است. تمام لحظات زندگی‌اش مترصد فرصتی است تا انتقام گذشته‌ی تحقیرآمیزش را بگیرد. گذشته‌ای که ترس مانند خدا مدام با اوست، در خصوصی‌ترین لحظاتش. از همسرش آذر می‌ترسیده، از قدرت ابراهیم وحشت داشته و همین ترس از او هیولایی می‌سازد. ترس، اصولن در داستان «شب هول» تاثیری دوگانه دارد. یا آدم را منزوی و سرخورده می‌کند، مثل عاقبتی که هدایت اسماعیلی پیدا می‌کند و یا او را به دد منشی می‌کشاند، مانند حالتی که ابراهیمی دچارش می‌شود. اگرچه شهدادی در بخشی از داستان با به کار بردن راوی اول شخص و روایت قصه به طریق خودگویی، خواننده را با داستان همراه می‌کند تا جایی که خواننده شخصیت داستانی را گاه جای نویسنده می‌بیند و گاه خود را جای آدم داستان می‌گذارد، اما در توصیف ابراهیمی، توانسته فاصله‌ی خود «روشن‌فکرش» را با شخصیت لمپن ابراهیمی حفظ کند و خواننده را تا جایی برساند که این شخصیت برای او باورپذیر باشد اما با او هم‌ذات پنداری نکند. در این جا بد نیست گفته شود، چیزی که «شب هول» را مجزا می‌کند از دیگر آثار سال‌های حدود پنجاه و هفت، این است که در آن سال‌ها ادبیات سیاسی و شعار زده، ادبیاتی که شاید به آن ادبیات متعهد می‌گفتند بسیار باب بود. یعنی نویسنده خودش را ملزوم می‌دید در داستان تمام ایده‌های سیاسی‌اش را بیان کند و کلید تمام دردهای اجتماعی را داشته باشد. نتیجه‌ی این نوع ادبیات نگاهی ایده‌آلیستی و شعاری بود که ادبیت داستان را از آن می‌گرفت. نویسنده بیش از آن که به فکر ساختار داستان و پرداخت لحن و زبان باشد، درگیر عقاید و آرمان‌هایش بود. اما در همان سال‌ها شهدادی با رمانش دنباله‌رو جریانی به نام رمان نو بود که بسیار پیش‌تر در غرب و اروپا شکل گرفته بود. کما این که نویسنده‌ی «شب هول» در صفحه‌ی 137رمانش خیلی روشن درمورد داستان و ضد داستان می‌گوید و شاید به نوعی تکلیفش را با خواننده‌ روشن می‌کند. شهدادی علاوه بر نگاهی که بر ادبیات کلاسیک دارد و با آوردن جا‌ به جا متون قدیمی و تاریخی در طی داستان، این توجه را نشان می‌دهد، مشتاق شکستن این محدوده‌ها و مرزها نیز هست. البته واضح است که شهدادی تنها نویسنده‌ی مشتاق رمان نو در ایران نبود. از سال‌های 1340 اولین نشانه‌های آغاز این جریان ادبی با ترجمه‌هایی از نجفی و سیدرضا حسینی وارد ایران شد و در ادامه نهضت‌های مختلف ادبی که شاید پر رنگ‌ترین‌شان حرکت ادبی اصفهان بود، شکل گرفت. گلشیری، بهرام صادقی، بهمن فرسی، . . . از دیگر نویسندگان پیش‌رو در این سبک بودند. بدون شک دهه‌ی چهل و پنجاه، دهه‌ای پربار برای ادبیات ایران بوده. شمیم بهار، شهدادی، بهمن شعله‌ور، یونس تراکمه، و نویسندگانی از این دست زاییده‌‌ی همین دوران بوده‌اند. و صد البته دسته بندی بعضی از این افراد در گروهی به نام نویسندگان نسل پنجم به بهانه‌ی چاپ آثارشان درسال‌های اخیر، چندان منطقی به نظر نمی‌رسد. انگار ما بخواهیم با اتصال به جریانی قوی، خودمان را بالا بکشیم، در حالی که نسلی که امروز قلم می‌زند تحت تاثیر هیچ کدام از عواملی که نویسندگان دهه‌ی چهل و پنجاه بوده‌اند نیستند و بدون شک باید سال‌ها بگذرد تا ما دوباره شاهد پرشی باشیم که اوج آن سال‌ها را داشته باشد.

پایان قسمت اول

 

 

 

+ پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 4:4 قبل از ظهر _ |