مروری بر دو اثر از حسين سناپور
ويران میآيی و نيمهی غايب
حسين سناپور را با کتاب ويران میآيی شناختم . شيوهی نگارش از انتها به ابتدا و توضيح نويسنده که میتوان داستان را از فصل آخر به اول هم خواند . اين وعده را میداد که با کتابی مواجهايم که نويسنده در آن ساختار شکنی کرده . داستانی نو که در آن حداقل از بعضی عناصر داستان کلاسیک آشنايیزدايی شده . اين همه مشوقم بود برای خواندن ويران میآيی . بعد از خواندن خواستم يادداشتی در حد مرور و بازخوانی بر اين کتاب داشته باشم اما فکر کردم بد نيست کتاب ديگر سناپور يعنی نيمهی غايب که در سال هفتاد و هشت برندهی جايزهی مهرگان شد و عنوان بهترين رمان سال را داشته ٫ نيز بخوانم تا بيشتر با سبک و سياق سناپور آشنا شوم . و حالا در حالی که هنوز سرم گرم است از خواندن آخرين عبارات نيمهی غايب ٫ میخواهم نگاهی موازی و گاه قياسی به هر دو اثر سناپور داشته باشم .
ويران میآيی داستان زن و مردی است که يکديگر را بعد از دو سال گم کردن باز میيابند . داستان مثل اين که قرار است تمی سياسی و نهايتن اجتماعی داشته باشد . اما در پايان خواننده میبيند نه سياستش خيلی سياسی بوده نه معضلات اجتماعی طرح شده در داستان خيلی متفاوت بوده از آنچه تا به حال ديده و شنيدهايم ... فضای جنبش دانشجويی ناقص و دور از واقعيت زمان خودش توصيف شده و گويي تنها محملی است تا قصهی عشق و عاشقی مدل گل و بلبل باز ٫ مکرر و مکرر نوشته شود . عشقی که مال ديروز و امروز نيست . عشقی که سناپور راویاش است ٫ عشق قرن هفت و هشت هجری است . و برای همين يک جای داستان به يک جای ديگرش نمیخورد . قالب جديدش ٫ شيوهی نگارش امروزينش به داستان کهنه و مکررش . مگر اين که بخواهيم راوی همان مکررات باشيم در قالبی نو .
در نيمهی غايب هم شاهد چنين چيزی هستيم . در اين اثر هم ابتدا خيال میکنيم با رمانی مواجهايم که قرار است در آن بخشی از فعاليتهای سياسی دانشجويان و پيامدهای اين حرکات و پشت صحنهی بازيهای سياسی بازگو شود . اما هر چه پيشتر میرويم ٫ میبينيم باز با يک داستان ساده طرفيم که تنها تفاوتش با رمانهايي از اين دست ٫ نحوهی نگارشش است . که گاه جدن هم موفق بوده . يک درونمايهی ساده در فرمی امروزی و به شدت شاعرانه که البته گاهی بدجوری از قالبش بيرون میزند . توجه کنيد به فصل پايانی ويران میآيی .
/ قهوهيی کنار چشمام است ٫ تار . آبی بادکنک اين طرف ٫ قهوهيی بارانی آن طرف. روبهرو سبز سير خمرهيیها . باد میپيچد بهشان . باد میآيد میگذرد .... /
فردوس که اغلب شخصيتی سطحی از خودش بروز داده و شيفتگي اش به مرد داستان از نوع آويختگی است و نه عشقی که آدم را بالا میکشد و به اوج میبرد . در فصل آخر چنان شاعرانه تماس اولش با روزبه را بيان میکند که آدم به تعجب میافتد دختری که حتی در درک ابتدايیترين مفاهيم اجتماعی مشکل دارد چطور میتواند اين قدر شاعرانه محيط اطرافش را توصيف کند ؟ به اعتقاد نگارنده زبان آدمهای داستان بايد در جهت پرداخت شخصيتشان باشد . اگر در قسمتی از قصه اشاره میشود فردوس دختر بیغل و غشی است از طبقهی محروم که از خانه بيرون زده و آن قدر ساده است که حاضر میشود روح و جسمش را در اختيار مرد جوانی که فقط به خودش و روياهای شخصياش فکر میکند بسپارد . و باز بعد از گذران سختيها و حتی حبس که نتيجهی همان عشق يک طرفه است ٫ گويشش پر از / اصطلاحات و کش دادن حرفها و خندههای با دهان گشاد است / ٫ نمیشود پذيرفت در فصل پايانی ٫ در واقع همان ابتدای کار که فردوس خام که تنها خانهپدرش را ديده و حالا با يک بادکنک آبی در دست روی نيمکت پارک نشسته اين همه حرفهای شاعرانه بزند ٫ انگار اين فردوس نيست و خود سناپور است که نشسته روی نيمکت . البته پرواضح است سناپور از نثر شاعرانه خوشش میآيد . اين در نيمهی غايب هم کاملا مشهود است . اما تفاوت نثر شاعرانهی نيمهی غايب با ويران میآيی در اين است ٫ اوج نثر شاعرانه در اولی در فصلی است که راوی ٫ فرح دختر دانشجويي است که شاعر هم هست . اينجا میشود آن نگاه شاعرانه را از شخصيت داستان پذيرفت ٫ در نتيجه فرح ملموس و قابل باور میشود . کما اين که به اعتقاد من فرح تنها شخصيت درست پرداخت شدهی نيمهی غايب است . اگرنه همهی آدمهای ديگر داستان مثل اتودهای نيمه کارهايی میمانند که در نيمهی راه رها شدهاند . تقريبا هيچ کدام از شخصيتها رفتاری در خور نقشی که بهشان داده شده ندارند . نه فرهاد که از خانوادهاش بريده اما در تمام طول داستان نسبت به سيندخت (دختری که دوستش دارد ) برخوردی کاملا منفعل دارد ٫ نه خود سيندخت که معلوم نيست روی چه حسابی خودش را به فيضيان استاد فرصت طلب دانشگاه تسليم میکند ٫ و نه مادر سيندخت که بعد از بيست و دو سال از آمريکا به ايران میآيد تا دخترش را با خودش ببرد تا / آنجا هر لباسی دلش میخواهد بپوشد و هرطور خواست آرايش کند !!! / ... هيچ کدام منطقی به نظر نمیآيند . شخصيت الهی و صدرالدينی هم آن قدر تکراری است که احتياجی به پرداخت ندارد .
ويران میآيی هم در واقع تکرار همان آدمهاست . روزبه ٫ همان فرهاد است . همان قدر منفعل و البته اين يکی جنسش خورده شيشه هم دارد ! فردوس هم شايد يک شکلی از الهی باشد : درگير عشقی نافرجام ! البته الهی باهوش و تيزبين و مقتدر است و در آخر هم انگار به وصل يار نائل میشود ٫ اما فردوس که آدم را بدجوری ياد اتی فيلم بوتيک میاندازد ! در پايان با تصميمش برای مهاجرت انگارمیخواهد خودش و گذشتهاش را با روزبه از ياد ببرد . زهره هم که حضوری بسيار کم رنگ در ويران میآیی دارد انگار ادامهي زندگی فرح نيمهی غايب است . فرحی که بيژن کنارش گذاشت . زهره هم در عشق از عبداللهی رو دست میخورد و بعدها با کس ديگری ازدواج میکند . پدر و مادر روزبه هم نمونهايی بسيار کليشهايی از زن سالاری و مرد له شده و فراموش شده هستند . فضا سازيهای مربوط به خانهی پدری روزبه و حضورش در کنار پدر و مادر و توصيف صحنهها و گفتگوها گاه آن قدر کليشهايي است که آدم را ياد سريالهای خانوادگی میاندازد . که البته چنين پرداختی از قلم سناپور بعيد به نظر میرسيد .
غير از موضوع و شخصيتها که در هر دو داستان تکرار شدهاند . شيوهی کار هم در هر دو داستان شکل هم است . البته اين شيوه که میگويم منظورم سبک نيست . چرا که بیشک هر نويسندهايی سبک خاص خودش را دارد که معمولا در همان چهارچوب هم کار میکند . منظورم از شيوه نحوهی برخورد سناپور با داستان است . ويران میآيی که چهار سال بعد از نيمهی غايب چاپ و منتشر شد با همان روش آغاز میشود و ادامه میيابد که نيمهی غايب نوشته شده . يعنی هر دو داستان از انتها به ابتدا تعريف میشوند و فواصل زمانی و شکست زمانها دقيقا مثل هم است . لب کلام اين که ويران میآيی نيمهی ناقصی از رمانی است که سناپور سال هفتادوهشت نوشت و البته در فاصلهی يک سال هم به چاپ ششم رسيد .
اما در هر دو داستان چيزی که بسيار به جا و پخته
انتخاب شده راويست . در هر دو داستان نيمهی غايب و ويران میآيی در هر فصل و گاه حتی در فاصلهبين چند جمله راوی از اول شخص به دانای کل تغيير میکند . اين تغييرات و انتخاب اين که هر بخش با کدام راوی شروع شود بسيار ظريف و به جا بوده اگرچه گاهي آن قدر اين چرخش راوی صورت میگيرد که خوانندهايی مثل بنده گيج میشود . اما خيال میکنم وقتی محتوای داستان ساده است و موضوع اصلی پيچيدهگی خاصی ندارد ٫ بد نيست نويسنده با اين گونه چرخشها ذهن خواننده را درگير کند تا بتواند پاسخگوی سليقهی خوانندهی امروز باشد ٫ که خيلی اوقات میخواهد خودش برای داستان تصميم بگيرد و نه نويسنده . سناپور با تيز بينی حضورش را در داستان پنهان میکند و شخصيتهای داستان خودشان زنده و پويا اتفاقات را پيش میبرند . شکست و جابهجايی زمان نشان دهندهی اين اعتقاد سناپور است که اتفاقات هستند که آدمها را میسازند و هيچ چيز از پيش تعيين شدهايی در زندگی وجود ندارد . نکتهی جالب توجه ديگری که در نثر سناپور به چشم میخورد شکست افعال و جملات و گاه حتی تکرار بعضی افعال در دو زمان متفاوت و به دنبال هم است . مثلا يکی از زيباترين اين هنرنماييها در نيمهی غايب زمانی است که سيندخت دارد همه چيز خانه را از چشم مادرش میبيند ٫ مادری که سالهاست از او دورست و در عين حال او را مدام درونش دارد :
/ توی ايوان روی صندلی راحتی نشسته است ٫ نشسته بود .../
يا ايجاد حس تعليق در ابتدای ويران میآيی به اين ترتيب که شخصيت مرد را از ابتدا روزبه مینامد اما شخصيت زن بینام است و فقط / زن /خطاب میشود و خواننده کمکم میفهمد اين زن احتمالا همان فردوس است ... و يا پرداخت شخصيت و حتی موقعيت زمانی آدمها با يکی ٫ دو عبارت ساده :
/ زن آرام آمد طرف نيمکت ٫ ايستاد نزديک روزبه . نه کفش ورزشی پاش بود نه کاپشن و شلوار جين تن اش.../
يا اينجا :
/ ...اگر میدانست زمستان بیبرف بازی با فردوس توی اين پارک و بیبرف شاخههايی که فردوس میتکاندشان ناغافل روی سرم ٫ يعنی چه . /
روزبه وقتی با خود فردوس از فردوس میگويد ٫ او را تو خطاب نمیکند و باز میگويد فردوس . انگار که فردوس آدمی است در زمان گذشته که حالا ديگر نيست . شايد فردوس تمام شده و اين که حالا هست زن ديگری است . و باز اين نوع نگارش بسيار به شخصيت پردازی آدمهای داستان کمک میکند .
ديگر توجه سناپور به اسامی آدمهايش است . در هر دو داستان شخصيتهای اصلی زن يعنی / سيندخت / در نيمهی غايب و / فردوس / در ويران میآيی ٫ با اسامی مختلف معرفی میشوند :برای سيندخت ٫ سيما ٫ سيمين ٫ دخی و برای فردوس ٫ عسل ٫ بنفشه ٫ ليلا ٫ نازنين ٫ آلاله ... اسامی است که انتخاب شده . يعنی هر بار و از زبان هر کدام از شخصيتها به يک نام خوانده میشوند . شايد منظور سناپور از اين تعدد اسامی برای يک نفر اشاره به پيچيدهگی شخصيت قهرمان داستانش بوده و اين که : هر کسی از ظن خود شد يار من ...
نکتهی جالب توجه ديگر انتخاب رشتهی کاری و تحصيلی شخصيتهای داستان است که در راستای اصل قصه و فضا سازيهاست . مثلا شخصيتهای نيمهی غايب تعدادی از دانشجويان معماری ٫ طراحی و یا نقاشی هستند و همين بسيار کمک میکند به توصيف و توضيح اشکال ٫ احجام و فضاها از نگاه شخصيتهای داستان و به همين ترتيب در ويران میآيی روزبه شخصيت مرد داستان که به شدت منطقی و سرد معرفی شده دانشجوی رياضيات بوده و اين طور نگاه منطقی و حسابگرش بيشتر برای خواننده جلوه میکند .
با تمام اين ظرايف و زيبايی کلام و قلم ٫ سناپور در شناساندن آدمهايش و قابل باور کردن آنها برای خواننده مشکل دارد . خصوصا در نيمهي غايب غيبت و حضور مادر سيندخت بسيار غير منطقی است . به خصوص پايان غريب داستان يعنی مهاجرت سيندخت با مادرش و اشاره به اين که سيندخت با يک مرد خارجی ازدواج کرده تا مجبور نباشد مدام جواب پس دهد و حرفهای مادر سيندخت در مورد آن طرف آب بسيار سطحی به نظر میرسد . شايد به همين دليل داستانی مثل ويران میآيی يا نيمهی غايب با همهی زيبايی و قدرت بيان گاه تا حد داستانهای سطحی عامه پسند نزول میکند .
+
یکشنبه ششم آذر 1384 11:7 بعد از ظهر _
|