<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>كتاب در خانه</title>
<link>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com</link>
<description>درباره‌ي خواندن و نوشتن و بعضی چیزهای دیگر</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 13 May 2012 00:12:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-537.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;يك تصويري هست اين روزها و شب‌ها و بيش‌تر شب‌ها، توي خانه‌ي من پر رنگ شده. تصوير زني نشسته پشت ميز توي روشني روز كه هوا سبك جريان دارد يا تاريكي شب، اين‌طور كه نور كج تابيده از پيش‌خوان آش‌پز خانه تا اين ميز گرد چوبي، دفتر سبز جلد گلي كنار دست‌اش، كتابي نزديك‌ترك و اين لپ‌تاپ و دوست‌هاي زن كه توي همين قاب مي‌روند و مي‌آيند. &lt;BR&gt;عاشق اين زن هستم و حاضرم به خاطرش هر كاري بكنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 May 2012 00:12:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ketabdarkhaneh</dc:creator>
<guid>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-537.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنانه/ 9</title>
<link>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-536.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;دارم فكر مي‌كنم يك مرد از چه اندازه دقت بايد برخوردار باشد كه حتا وقت 
خداحافطي يك جوري دست دست كند تا تو پيش‌قدم شوي در رفتن و جوري نشود كه 
خيال كني او خواسته برود و اوست كه كاري واجب دارد. يك مرد بايد چه‌طور 
باشد كه هميشه در رفتارش حالتي باشد كه انگار بگويد اول شما... انگار دري 
را نيمه باز نگه داشته و دارد مي‌گويد بفرماييد. او را هميشه وقت رفتن در 
چنين حالي مي‌بينم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 12 May 2012 11:56:16 GMT</pubDate>
<dc:creator>ketabdarkhaneh</dc:creator>
<guid>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-536.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-535.aspx</link>
<description>&lt;div class=&quot;jn gu&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;دارم داستان‌ام را مي‌نويسم. وقت نوشتن مدام خودم را 
لاي آدم‌هاي داستان پيدا مي‌كنم. نوشتن براي من قبل از هر چيزي يك جور مرور
 خود است. ديدن زخم‌ها ، ليسيدن و درمان‌شان. حالا توي اين زير و رو كردن 
خود، يادم آمد كه شانزده ساله بودم و مردي را انگار دوست داشتم و نداشتم. 
مرد نامزدم بود. اول نبود و بعد شد. يادم هست كه اولين شبي كه خانه‌مان 
ماند، وقت رفتن پيراهن‌اش را جا گذاشت. پيراهن چهارخانه‌ي خاكستري و آبي 
كبود. من پيراهن را برداشتم، شستم و پهن كردم روي بند، زير آفتاب. بعد 
نشستم لب حوض و تصوير پيراهن را كه زير نور نازك شده بود و توي باد 
مي‌رقصيد، نقاشي كردم.&lt;br /&gt;حالا چهل ساله‌ام و صاحب پيراهن مرده. از اين جا 
خودم را نديده بودم. خود شانزده ساله‌ كه لب حوض نشسته. اين طور به مرد 
نگاه نكرده بودم. به جواني‌اش و به زندگي كوتاه‌اش. حالا بعد از سيزده سال 
دارم براي مرد اشك مي‌ريزم. اين از خوبي‌هاي نوشتن است. از خوبي‌هاي هي از 
خود نوشتن و هي غرق شدن توي خود تا برسي به گنج‌هاي روح‌ات.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/div&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2012 09:05:27 GMT</pubDate>
<dc:creator>ketabdarkhaneh</dc:creator>
<guid>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-535.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-534.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 14pt; line-height: 115%; font-family: Zar;&quot;&gt;... چيزهاي ديگري هم هست. هرچه در زندگي‌ام پيش آمده چندان
غافلگير كننده نبوده. يك وقتي جايي به‌اش فكر كرده بودم. منتظرش بودم. خوب يا
بد... حتا ديدن مرگ هم‌سر چيزي بود كه فكرش را مي‌كردم. نه اين كه آرزوي‌اش را
داشته باشم، فكرش را مي‌كردم. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Sat, 28 Apr 2012 22:51:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ketabdarkhaneh</dc:creator>
<guid>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-534.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-533.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://tananegi.blogfa.com/post-113.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;يادداشت فرياد ناصري در روزنامه شرق&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;بر دوئتي براي يك صدا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;ليندا پاستان- ترجمه آزاده كاميار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Apr 2012 10:49:25 GMT</pubDate>
<dc:creator>ketabdarkhaneh</dc:creator>
<guid>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-533.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-532.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مي‌داني كاتيا سال‌هاست، فكر كن چهل سال است بيرون خودم ايستاده‌ام و دارم خودم را نگاه مي‌كنم. تن‌ام را، پوست ام را، خط‌ها و لكه‌هاي روي تن‌ام را. سال‌هاست تن و جان، چيزي جدا بوده براي‌ام. مقابل آينه مي‌ايستم و به خودم نگاه مي‌كنم. نه به پونه. نه به مجموعه‌اي از روح و جسم. من در آينه تنها جسم‌ام را مي‌بينم. نگاه‌اش مي‌كنم و دوست‌اش ندارم و از اين دوست نداشتن ذله مي‌شوم و دست نمي‌كشم از آن. پونه براي من كسي است كه مي‌نويسد. كه نگاه مي‌كند و مي‌داند و حرف مي‌زند. نه با آدم‌ها، با خودش يا با تو، يا با مرد يا با الف. دنياي پونه به همين‌قدر محدود مي‌شود. حتا بچه‌ها جايي در اين دنيا ندارند. بچه‌ها مال زني ديگر هستند. مال دنياي تعهدها و مسئوليت‌ها. زني هم هست كه از آينه به من نگاه مي‌كند. اصلاً نامي ندارد. بي‌نام و معلق و بي‌تصوير است. مثل عكسي مبهم، گنگ و خيس خورده كه باد دارد مي‌بردش. چنگ مي‌زنم به اين تصوير رونده. مي‌خواهمش و از من مي‌گريزد. يك زني هم هست كه تن من است. بي‌چاره را دوست ندارم. پريروز آفتاب بود و من آب گرفته بودم كف حياط را مي‌شستم. لك‌هاي تن‌ام زير آفتاب رنگ گرفته بود. چهل سال جواني‌ام را داده‌ام. اين لك‌ها و خط‌ها را گرفته‌ام. با تن‌ام همان رفتاري را دارم كه با زندگي‌ام. با خانواده‌ام. با پسرهاي‌ام. مدام قضاوت مي‌كنم‌اش. شلاق‌اش مي‌زنم. دوست دارم خودم باشم. دوست دارم مثل اين زن‌هايي باشم كه چهل ساله‌اند. دو تا خط زير چشم‌ها دارند و دو تا كنار لب‌‌ها، موها‌شان را فرق وسط باز مي‌كنند و موها موج مي‌خورد تا عرياني شانه‌ها. چهل‌ساله بودن جسارت مي‌خواهد. فرق وسط باز كردن شجاعت مي‌خواهد. دوست دارم عكسي از خودم بگيرم. همين‌طور كه دارم سيگار مي‌كشم و موها خزه در خزه و خط‌ها عميق. بگذارمش جايي تا همه ببينند. حالا از بعضي كارهاي ساقي قهرمان سر در مي‌آورم. از بعضي‌اش هنوز نه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 15:03:32 GMT</pubDate>
<dc:creator>ketabdarkhaneh</dc:creator>
<guid>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-532.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-531.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify; direction: rtl;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;از سري گفت و گوهاي تمدن‌ها&lt;br /&gt;
مكان حياط مدرسه‌ي پشت خانه‌ي ما&lt;br /&gt;
زمان همين حالا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
+ الاغ
&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;br /&gt;
-  خودتي&lt;br /&gt;
+ پدرته&lt;br /&gt;
-  پدر خودته&lt;br /&gt;
+ پدرِ پدر بزرگته&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Sun, 15 Apr 2012 16:48:44 GMT</pubDate>
<dc:creator>ketabdarkhaneh</dc:creator>
<guid>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-531.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-530.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;نشسته‌ام مقابل پنجره. پشت به صحنه‌. پشت به آشپزخانه و ماشين رخت‌شويي. 
پشت به لباس‌هاي شسته شده‌ي تا نشده. پشت به تلويزيون خاموش. پشت به قفسه‌ي
 كتاب‌ها حتا. رو به آسمان. از بيرون صداي زندگي آدم‌ها مي‌آيد و باد... 
باد بهار است كه ديوانه‌ام مي‌كند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 09 Apr 2012 13:53:52 GMT</pubDate>
<dc:creator>ketabdarkhaneh</dc:creator>
<guid>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-530.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خانه</title>
<link>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-529.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;https://lh3.googleusercontent.com/-SPZVygaVSpM/T4FAbArBHDI/AAAAAAAAAuY/IPYkAusx8wM/h301/IMG_3983.JPG&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Apr 2012 13:17:25 GMT</pubDate>
<dc:creator>ketabdarkhaneh</dc:creator>
<guid>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-529.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از غر و لُندها/سوّمي</title>
<link>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-528.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;قابل توجه شركت كنندگان در جنگ‌هاي قبيله‌اي:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;هنوز بايكوت كردن آدم‌ها جواب مي‌دهد. كون‌تان را به سمت سوژه‌ي مورد نطر نگه‌داريد و تكان نخوريد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Apr 2012 12:29:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>ketabdarkhaneh</dc:creator>
<guid>http://ketabdarkhaneh.blogfa.com/post-528.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

